روان شناسی * 心理学 * psychology

روان شناسی * 心理学 * psychology

روان شناسی * 心理学 * psychology

روان شناسی * 心理学 * psychology

بیمارى روانى: تاریخچه اولیه*

بیمارى روانى: تاریخچه اولیه*
بقراط
بقراط (حدود سال 377ـ460 ق.م), شخصیت برجسته طب باستان, براى نخستین بار نابهنجارى هاى روانى را وارد مکتوبات پزشکى کرد. نوشته هاى او در باب آسیب شناسى روانى به همان اندازه که بدیع اند, جدلى و بحث انگیز نیز هستند. وى در مکتوباتش درباره (بیمارى مقدس) (صرع) از نادانى رایج آن عصر چنین انتقاد مى کند: (بنابراین, به نظر من این بیمارى به هیچ وجه الهى نیست و از بیمارى هاى دیگر نیز مقدس تر نیست, بلکه همانند سایر امراض علتى طبیعى دارد که از آن نشأت مى گیرد )(Zilboorg, 1941, pp. 43-44)
بقراط اساساً به دلیل مشاهدات بالینى زیرکانه, رویکرد زیست پزشکى عقلانى و عرضه صریح و صبورانه دیدگاه هایش مشهور است. او معتقد بود که بیمارى از عدم تعادل مزاج سرچشمه مى گیرد. با اصطلاح مزاج اولین بار در نوشته هاى امپیدوکلس (433ـ 493 ق.م) برخورد کرده ایم که عناصر اساسى ارائه شده از سوى تالِس (آب), آناکسیمنس (هوا), هراکلیت (آتش), و گزنوفانس (خاک) را درهم آمیخته بود. نوشته هاى امپیدوکلس شالوده نظریه مزاج بقراط و نظریه پردازى شیمى ارسطو قرار گرفتند.
زیلبورگ1 (1941) نقل مى کند که یک بار از بقراط خواستند که به دیدن فیلسوف بزرگ دموکریتوس, که دوستانش تصور مى کردند که به بیمارى روانى دچار شده, برود. از قرار معلوم بقراط با نظر عوامانه موافقت کرده و گیاه خربق را تجویز مى کند. بقراط پادشاهِ مقدونیه را از آن بیمارى اى که دیگران, سل (بیمارى پیشرونده و رو به وخامت) تشخیص داده بودند, ولى خود وى منشأ آن را روانى مى دانست, نجات بخشید. لیونز2 و پتروسلى3 (1978) سهم بقراط را در فهم بیمارى روانى چنین خلاصه کرده اند: نوشته هاى وى درباره حالت عاطفى بیمار و به طور کلى درباره بیمارى روانى, براساس برداشت امروزى بسیار زیرکانه و دقیق است. تعیین مغز به عنوان عضو تفکر و احساس, شاخصه مهم مرتبه بالاى فهم اوست) (p. 214).
سقراط و افلاطون
بقراط عمیقاً به فلسفه طبیعى (علم تجربى) تعلق خاطر داشت, اما حال و هواى زمانه آرا و نظرهاى هم عصر او, سقراط (399ـ470 ق.م) را ترجیح داد. نظر به دلبستگى سقراط به اخلاق و معرفت شناسى, و نه علوم عقلى, جاى تعجب نیست که مردم مى گفتند سقراط الهامات خود را به شیاطین و اجنه نسبت مى دهد (Beker, 1978; Gibson, 1889). زیلبورگ (1941) حدس مى زند که این شیاطین, توهمات شنیدارى و خود سقراط فردى مبتلا به بیمارى اسکیزوفرنى بوده است. افلاطون (429ـ347ق.م), شاگرد سقراط, نظام آسیب شناسى روانى اى را پذیرفت که از بسیارى جهات بقراطى است و اولین دوگانه گرایى روشن نفس ـ بدن را مطرح کرد. به زعم افلاطون, روح از سه جزء تشکیل شده است. جزء عقلى نفس, نامیرا و الهى است. نفس غیر ناطقه, فناپذیر است و کل حیطه احساسات (خشم, ترس, لذت, درد و امثال آن ها) را در بر مى گیرد. عواطفى نظیر خشم و ترس در دل جاى مى گیرند, در حالى که امیالى نظیر شهوت و آرزو در بخش فوقانى شکم قرار دارند. نفس ناطقه بر نفس غیر ناطقه سلطه دارد. هنگامى که نفس غیر ناطقه دچار اختلال شود, از ضبط و مهار نفس ناطقه خارج مى گردد. نتیجه حاصله, دیوانگى است که به سه صورت بروز مى یابد: مالیخولیا (افسردگى)4, شیدایى5 و اختلال مشاعر6. بنابراین, هر نوع هیجان شدیدى (مثلاً بسیار غمگین یا بسیار خوشحال) به فقدان عقلانیت و در نتیجه به جنون مى انجامد. افلاطون از نظریه مزاج بقراط طرفدارى مى کرد. هنگامى که مزاج هاى بیمارى با هر جزئى ازنفس غیر ناطقه برخورد کنند, نتیجه اش دیوانگى است.
ارسطو
ارسطو (322ـ384ق.م) حدود بیست سال تا زمان مرگ افلاطون, یکى از دانشجویان آکادمى وى بود, اما به هیچ وجه مرید او نبود. ارسطو به عنوان فیلسوفى عقل گرا و داراى علایق طبیعى (على الاصول, زیست شناختى) و ریاضى, عرفان را رد مى کرد و بسیارى او را پایه گذار روان شناسى علمى مى دانند. او که مطمئناً در بحث احساس و ادراک پیشگام است, معتقد بود که ما از طریق حواس خود جهان مادى را ادراک و در نتیجه, به طَور فهم درمى آوریم. افلاطون به حواس اعتماد نداشت و نتیجه مى گرفت که حقایق نهایى را باید از الهامات اخذ کرد. ارسطو الهام را رد مى کرد, اما مى پذیرفت که حواس غالباً منبع غیر قابل اعتمادى براى داده هاى [یافته هاى] عینى اند. بنابراین, ارسطو منطق را براى دریافت واقعیتى ابداع کرد که در عین رمزآلود [عرفانى] نبودن, به طور فهم ناپایدار درنمى آید.
ارسطو نفس انسان را به نفس ناطقه, شامل حکمت, منطق, قوه عاقله, و بصیرت7 و نفس غیر ناطقه دربردارنده فضایلى از قبیل خویشتن دارى8 [کفّ نفس], انصاف9, اخلاق, و شجاعت تقسیم مى کرد. ارسطو, برخلاف افلاطون, معتقد بود که عناصر مختلف تشکیل دهنده نفس تجزیه ناپذیرند و هماهنگ عمل مى کنند. رفتار انسان رخدادى مجزا و منفرد نیست, بلکه اثر و نتیجه اتحاد و یکپارچگى است.
بنابر روان شناسى ارسطو, بیمارى هاى روانى علل عضوى دارند. درد و رنج ها کاملاً روانى نیستند. بیمارى ها ممکن است به ناهنجارى هاى روانى منجر شوند, از این رو, منشأ آن ها جسمى است. علاوه بر این, عقل مستقل از موجودات فناپذیر وجود دارد و بدین ترتیب, از اثرات مخرب بیمارى مصون است. از آنجا که عقل هم خلاّق است و هم از بیمارى ها تأثیر نمى پذیرد, ممکن است بیمارى و خلاقیت هم زیست باشند. ارسطو وقوع مکرر تصورات بین خواب و بیدارى را در افراد بهنجار متذکر شده و نتیجه گرفته است که برخى اختلالات روانى ممکن است عملاً خلاقیت را افزایش دهند. او اظهار داشته است: (آن دسته از کسانى که در فلسفه, سیاست, شعر و هنرهاى مختلف سرشناس هستند, همگى تمایلاتى مالیخولیایى داشته اند). همچنین این نظر را که (هیچ نفس متعالى اى از آمیختگى با جنون مبرّا نیست), به ارسطو اسناد مى دهند. زنجیره منطقى ارسطو به این نتیجه انجامید که بیمارى روانى منشأ جسمى دارد و منحصر به گونه انسانى است.
سلسوس و امپراتورى روم
به نظر مى رسد که در تحول طب باستان, سه نقطه اوج وجود داشته باشد: عصر بقراط در قرن سوم قبل از میلاد, دوران سلسوس در حول و حوش عصر میلاد, و دوره جالینوس در قرن دوم پس از میلاد.
آئولس اورلیوس کورنلیوس سلسوس (30ق.م تا 50م) اساساً محقق, وقایع نگار, و مورخ طب بود. از آنجا که طبیب نبود, معاصرانش عمدتاً نوشته هاى پر حجم او را به بوته فراموشى سپردند. نوشته هاى او در طب موضوعات متعددى, از جمله بیمارى روانى را در بر مى گرفت. اقدامات درمانى براى معالجه هذیان نیز در نوشته هاى او در باب بیمارى روانى درج شده بود.
ییکى از معاصران سلسوس, گائیوس پلینیوس سیسیلیوس سکاندیوس یا پلینى ارشد (79ـ23م) است. وى یکى از محققان سرشناس روم بود که نوشته هاى خلاّقانه اش در آن دوران نافذ بوده است. اگر در سرتاسر نوشته هاى او یک مضمون وجود داشته باشد, آن مضمون عبارت از این عقیده کلامى یونانى است که هر چیزى هدفى دارد. پلینى معتقد بود که تمام امراض درمان پذیر هستند (Gordon, 1949).
پلینى طبیب نبود و نسبت به طبابت بسیار بدگمان بود. گوردون اظهار مى دارد که (او مخالف اطباء و به ویژه اطباء یونانى بود و آنان را به انواع تخلفات و ضعف هاى اخلاقى متهم مى کرد.) (1949, p. 671). با این حال, وى با خاطرنشان کردن اثرات تنقیه اى ماهى اژدر در تسکین دردهاى زایمان در زنان باردار, بر دوران چند صد ساله طبابت تأثیر گذاشت (در ضمن باید گفت که درمان با شوک الکتریکى را حدود 1700 سال بعد دو پزشک رمى به نام هاى سرلتى10 و بینى11 رسماً به حرفه طبابت وارد کردند.) آرا و نظرهاى پلینى, هرچند غالباً دور از ذهن اند, اما با آرا و نظرهاى معاصرانش ناسازگار نیست. در واقع, بسیارى از اعتقادات جزمى او را در نوشته هاى 16قرن بعد مى توان سراغ گرفت.
اسکریبونیوس لارگوس,12 معاصر پلینى, در حدود سال 45 بعد از میلاد, از ماهى اژدر براى تسکین سردرد استفاده کرد. او ماهى اژدر را روى پیشانى بیمار قرار مى داد و کارى مى کرد که ماهى انرژى خود را تخلیه کند. گرچه معلوم نیست که در این معالجات از ماهى در چه اندازه اى استفاده مى کرد, اما ماهى اژدر مدیترانه اى مى تواند انرژى اى در حدود 100 تا 150 ولت آمپر تولید کند.
جالینوس
طرفدار دیگر استفاده از ماهى اژدر, کلادیوس جالینوس اهل پرگاموم (120ـ199م.) بود که پس از بقراط, مشهورترین پزشک باستانى و احتمالاً نافذترین نویسنده در باب موضوعات پزشکى در تمام دوران ها است (Lyons & Petrucelli, 1978) فیزیولوژى جالینوس تا حد زیادى بر نظریه مزاج بقراط مبتنى بود. هنگامى که چهار عنصر خون نسبت متناسبى با هم داشتند, موجود زنده سالم بود. همچنین از نظر وى, سه نفس وجود داشت که یکى مسئول رشد (طبیعى), دیگرى براى تولید و پخش گرما (حیاتى) و سومى براى احساس و حرکت (حیوانى) بودند. اگر بتوان فیزیولوژى جالینوس را با اصطلاحات امروزى بیان کرد, مى توان آن را به منزله یکى از مهم ترین کمک ها به طب بقراطى قلمداد کرد. تالبوت13 (1970) بر این نظر بود که نفس حیاتى را مى توان به اکسیژن و نفس حیوانى را به نیروى برق یا رَسانش نورونى تفسیر کرد. فیزیولوژى جالینوس با عقاید قلب محورى14 ارسطو مغایرت داشت و او نیروى زیادى براى اثبات نادرستى آراى ارسطو صرف کرد (Clarke & OصMalley, 1968). بسیارى از اطلاعات جالینوس بر پایه تماس بالینى و تجربى با میمون هاى انسان نما (اساساً با میمون هاى بى دُمِ افریقایى15 استوار بود و در نتیجه, لزوماً اشتباهات و خطاهاى فراوانى مرتکب شده بود. اما لیونز و پتروسلى (1978) خاطرنشان مى کنند که (على رغم خطاها و سوءبرداشت هاى جالینوس, همه ما از فراوانى جزئیات دقیق در نوشته هاى وى شگفت زده مى شویم. (p. 254)
جالینوس همانند پلینى, داراى عقاید راسخ انسان محورانه16 بود. همه اشیاء گیتى را خداوند براى دلیل یا هدف خاصى آفریده است. او به این نظر ارسطو که (طبیعت کارى بدون هدف انجام نمى دهد), این نکته را مى افزاید که وى این هدف را دریافته است. چنین دیدگاهى بر آن بود که هر گیاه یا حیوانى که براى انسان ها به درد کار مفیدى (نظیر استفاده غذایى, پوشاکى یا دارویى) نخورد, تنها براى این هدف وجود دارد که[به ما] درسى اخلاقى بیاموزد. با این که غایت شناسى جالینوس با راه و رسم بقراط سازگار نبود, اما به طور مسلّم شیوه درمانى اش با آن سازگار بود و در فرایند معالجه از طریق رژیم غذایى, استراحت و ورزش, به طبیعت کمک مى رساند. او به تأثیر حالات عاطفى بر بیمارى هاى جسمى حساسیت و توجه خاصى داشت. بى شک طب جالینوس, گام عظیمى به جلو بود که بر شیوه هاى درمان پانزده قرن بعد از خود تأثیر گذاشت. حتى وسالیوس معروف, که غالباً با (جزمیات جالینوس) مخالف بود, (جرئت نکرد سر سوزنى از تعالیم این گل سر سبد طب تخطى کند) (Foster, 1901, p.14).
قرون وسطى
تا حدود قرن دهم میلادى, پیشرفت اساسى چندانى در درمان بیمارى روانى روى نداد. اما یکى از شخصیت هاى جالب این دوره, پزشکى است به نام کائلیوس اورلیانوس17 در قرن پنجم که نوشته هاى پزشک محترم یونانى, سورانوس افسوسى18 را به لاتین برگرداند. اورلیانوس, نوشته هاى سورانوس را در دو بخش بیمارى هاى حاد و بیمارى هاى مزمن تنظیم کرد. نوشته هاى این دو,شناختى عالى نسبت به تفکر کنونى درباره تشخیص و درمان بیمارى روانى فراهم مى کند. قطعات زیر از بخش (بیمارى هاى مزمن) سورانوس را گوشن19 (1967, pp.30-31) نقل مى کند:
برخى بر آنند که باید به بیمار مشروب خوراند, اما واقعیت این است که بلاهت و جنون غالباً نتیجه شراب خوارى است. برخى مى گویند باید او را کتک زد, به طورى که گویا بیمار در اثر تازیانه زدن عقل خود, سلامت عقلى خویش را بازمى یابد. اما وارد کردن ضربات پى درپى مشت و لگد بر اعضاى ملتهب, فقط باعث وخیم تر کردن التهاب این عضوها خواهد بود; و هنگامى که دست از کتک زدن برداشتیم و بیمار مجدداً هشیارى خود را به دست آورد, درد ناشى از این ضربات به او هجوم خواهد آورد.
برخى پزشکان, باز کردن مجراى یک سرخ رگ را توصیه مى کنند, اما این نوع درمان بدون هیچ سودى باعث آسیب رسیدن به سر مى شود.
و بنابراین, درمان جنون نیز از این روش هاى بى ثمر و درهم ریخت اثر مى پذیرد.
همان گونه که از آخرین اظهارنظر معلوم است, سورانوس و اورلیانوس شدیداً مخالف روش هاى متداول آن روزگار براى معالجه بیمارى روانى بوده اند. اورلیانوس تزریق مواد محرک به گوش بیمار را به عنوان بدیلى براى غل و زنجیر کردن, اِعمال خشونت, و گرسنگى دادن توصیه مى کرد.
شاید بزرگترین پزشک قرون وسطى, ابوعلى حسین ابن على ابن عبدالله بن سینا یا ابوعلى سینا, متولد بخارا در آسیاى مرکزى در سال 980 میلادى باشد. تالبوت (1970) در سلسله مراتب فیلسوفان بزرگ, ابن سینا را تنها یک رتبه پایین تر از ارسطو قرار مى دهد. دامنه تفکر فوق العاده وى حوزه هاى مختلف معرفتى گوناگونى را از مابعدالطبیعه, الهیات, و شعر گرفته تا هیئت, فلسفه طبیعى, و طب, شامل مى شود. این نظریه وى که بیمارى روانى را مى توان به اختلالات جسمانى در مغز نسبت داد, همان قدر بدیع ـ و فراموش شده ـ است که فرضیه خورشید مرکزى اریستارخوس در حدود 300 قبل از میلاد.
دو شخصیت ارزشمندِ دیگر در قرن یازدهم وجود داشتند. کسى که جایگاه پزشکى ابن سینا, اگر نگوییم جایگاه جغرافیایى او را به دست آورد, ابوعمران موسى ابن میمون ابن عبدالله یا ربّى موسى بن میمون, مشهور به ابن میمون (1135ـ1204), پزشکى یهودى و عرب بود که در قرطبه اسپانیا متولد شد. نوشته هاى وى به وضوح بازتاب نظرات بقراط, جالینوس, و ابن سینا بود, گو این که خود وى تأثیر قابل توجهى بر طب اروپا داشت (Talbott, 1970). ابن میمون درباره مسأله بیمارى روانى در کتاب اخلاق خود به بحث پرداخت و (حالات روانى) را در زمره (نواقص اخلاقى) طبقه بندى کرد (Goshen, 1967, p.36). او صریحاً و به شدت اسنادهاى عرفانى, خرافى, و الهى را محکوم کرد و عقیده داشت که وقتى رفتار به یکى از جوانب افراط و تفریط ((شهوت مُفرط و بى احساسى [سردى])) میل مى کند, روح بیمار مى شود (Goshen, 1967, p.37).
شخصیت نه چندان مشهور دیگر راجر فروگاردى است که در حدود سال 1150, روش تِرِفین کردن20 را ابداع کرد. در این روش که اولین تلاش در مداخله روان جراحى21 است, سوراخ هایى را با مته در جمجمه ایجاد مى کردند تا شیاطین یا ارواح بتوانند از آن ها بگریزند. این نوع عمل جراحى هم براى بیمارى هاى کم اهمیتى نظیر سردردها و هم براى بیمارى هاى مهم ترى همانند شیدایى و مالیخولیا [افسردگى] انجام مى گرفت.
نقطه عطف دیگر در درمان بیمارى روانى, تأسیس نخستین موسسه روانى در والنسیاى اسپانیا در 1410 بود. سه تیمارستان نخست همه در اسپانیا قرار داشتند و تیمارستان دوم در شهر زاراگوزا (1432) و تیمارستان سوم در شهر گرانادا (1452) بودند. پیشرفت اسپانیا در این زمینه را شاید بتوان به شاه فردیناند و ملکه ایزابلا منتسب دانست. صد سال دیگر گذشت تا (بیمارستان سلطنتى بیت اللَحم) در لندن تأسیس گردید (1547), مؤسسه اى که سرانجام به بِدلَم22 شناخته شد.
پاراسلسوس و تجدید حیات
یکى از شخصیت هاى بسیار فوق العاده در تاریخ پزشکى و نیز یکى از چهره هاى دوران ساز در روان پزشکى, پزشک و کیمیاگر سوئیسى به نام فیلیپوس تئوفراستوس بومباستوس فون هوئنهایم (1541ـ1493م) معروف به پاراسلسوس ((بهتر از سلسوس)) بود که نشانگر شروع انتقال تدریجى از شیمى پزشکى (کیمیاگرى) به شیمى بود. او عارف و طالع بینى متعهد بود و به چهار عنصر یونانى ها و سه عنصر عرب ها (جیوه, گوگرد, و نمک) اعتقاد داشت و اوقات زیادى از عمر خود را در جست وجوى حجر الفلاسفه23 سپرى کرد. او به راه و رسم رابله و لوتر انقلابى بود و در واقع, از سوى سِر ویلیام اوسلر (لوتر طب) نام گرفت. دیدگاه رایج دوران او, شدیداً در مکتب جالینوس تحکیم یافته بود. بیمارى روانى هم چنان موضوع تحقیق کلامى یا اهریمن [دیو]شناختى به شمار مى رفت و اطلاعات تجربى بسیار اندکى براى تأیید هر نوع دیدگاه نظرى مخالف وجود داشت. مخالفت پاراسلسوس با طب جالینوسى در سه مقوله کلى جاى مى گرفت: الف) طب جالینوسى بیش از حد نظام مند و انعطاف ناپذیر بود و از الگوى خشک و متصلبانه زیست زایى پیروى مى کرد; ب) همه جنبه هاى روانى فرد را کنار مى گذاشت و به جاى آن ها, به تأثیر بى چون و چراى مزاج ها متکى بود; ج) نماینده منافع محافظه کاران و شهرت و حیثیت مؤسسات حرفه اى بود (Zilboorg, 1941).
منبع معتبر درباره بیمارى روانى در دوران پاراسلسوس, کتاب Malleus Maleficarum (چکش جادوگران) بود. این کتاب نوشته شده به دست هنریش کرامر و جیمز اشپرنگر, دو تن از راهبان رسته دومینیکى, در سال 1484 اساساً محصول فتواى [فرمان] پاپ اینوسنت هشتم بود (Veith, 1965). این متن, که زمینه را براى آزار و اذیت, شکنجه, و مرگ بیماران فراهم کرد, پیش فرض اش این اعتقاد بود که (بسیارى از افراد از هر دو جنس خود را به شیاطین, جن هاى بغل خواب [بختک ها]24, و پرى هاى بغل خواب25 واگذار کرده اند علاوه بر این, این موجودات بد ذات زنان و مردان را به دردهاى وحشتناک و رنج آور و بیمارى هاى دردناک, چه بیمارى هاى درونى و چه بیرونى, مبتلا مى کنند و آنان را مورد آزار و اذیت قرار مى دهند. این موجودات مردان را از عمل جنسى و زنان را از آبستن شدن باز مى دارند و این هنگامى است که شوهران قادر به شناخت زنانشان نیستند یا زنان از پذیرش شوهرانشان سر باز مى زنند) (Veith, 1965, pp. 59-60). به عقیده این راهبان, همکارى شیطان و جادوگر تنها از طریق افراط (در هر نوع کامجویى شهوانى با جن هاى بغل خواب و پرى هاى بغل خواب و همه راه و روش هاى لذت جویى کثیف و قبیح) رخ مى دهد (Veith, 1965, p.61). کتاب اشاره شده در طول یک دوره 200ساله در سراسر اروپا 30بار به زیر چاپ رفت و در دوره رنسانس, که به نحوى دیگر مظهر تجدید حیات و رشد هنرها و دانش ها بود, به اوج شکوفایى خود رسید. ویث26 (1965) متذکر مى شود که (مطالعه دقیق این سند [کتاب] عجیب و غریب, بى شک نشان دهنده آن است که اگر نگوییم همه, دست کم بسیارى از جادوگران و نیز تعداد زیادى از قربانیان آنان که در این کتاب توصیف شده اند, صرفاً اشخاص مبتلا به هیسترى بوده اند که دچار بى حسى, گنگى, کورى, و تشنّجات جزئى و بالاتر از این ها, دچار انواع هذیان هاى جنسى27 بوده اند) (p.61).
پاراسلسوس در 1526 کتابى نوشت با این عنوان The diseases that deprive man of his reason, such as st. falling sickness, Melacholy, and insanity, and their correct treatmant [امراضى که عقل انسان را زایل مى کند, نظیر داءالرقص سن ویتوس28, صرع, مالیخولیا, و جنون و درمان صحیح آن ها]. وى در مقدمه این شاهکار خود مى نویسد (Sigerist, 1941):
در طبیعت, نه تنها بیمارى هایى وجود دارند که بر جسم و سلامتى ما تأثیر مى گذارند, بلکه بیمارى هاى فراوان دیگرى هم هستند که عقل سالم را از ما مى گیرند و این بیمارى ها خطرناکترین بیمارى ها هستند. هنگامى که درباره بیمارى هاى طبیعى سخن به میان مى آوریم و مشاهده مى کنیم که این بیمارى ها تا چه حد و به چه شدت اعضاى مختلف بدن ما را مبتلا مى سازند, نباید از تبیین منشأ بیمارى هاى زایل کننده عقل, که از روى تجربه پى برده ایم که از طبایع آدمیان سرچشمه مى گیرند, غفلت کنیم. کشیشان امروز اروپا چنین امراضى را به موجودات شبح گونه و ارواح سه گانه نسبت مى دهند; ما تمایلى به باور کردن حرف هاى آنان نداریم, زیرا طبیعت اثبات کرده است که چنین جملاتى که خدایان زمینى بر زبان مى آورند, کاملاً ناصواب اند و همان گونه که در این فصول تبیین خواهیم کرد, طبع آدمى یگانه منشأ بروز بیمارى هاست (p.142).
همان گونه که زیگریست29 خاطرنشان مى کند, پاراسلسوس مشخص کرده است که سلامت و بیمارى را مى توان در پنج قلمرو تبیین کرد: 1) ens astrale (اخترها یا گذر زمان ـ بیمارى هایى که امروزه مرگبارند, اما چه بسا فردا قابل پیشگیرى باشند); 2) ens veneni (محیط, که فراهم کننده غذایى است که موجب تغذیه و پرورش جسم است و هم فراهم کننده سمومى است که به هلاکت مى رساند); 3) ens naturale, (طبع یا شخصیت فردى); 4) ens spirituale, (ساحت معنوى (ساحت معنوى یا روانى که احتمال دارد منجر به بیمارى روانى شود یا از آن جلوگیرى کند); 5) ens Dei, (ساحت الهى).
پاراسلسوس با فراهم آوردن اولین رویکرد توصیفى مشاهده اى به فهم بیمارى روانى, انقلابى در روان پزشکى ایجاد کرد. او آسیب به سر را با فلج, کرتینیسم30 را با اختلال عملکرد تیروئید, و تمایلات جنسى را با هیسترى مرتبط دانست. او در علت شناسى صرع مداخله الهى سَن ویتوس را کنار گذاشت و احتمالاً اولین کسى بود که نقش نیروهاى ناهشیار را در بیمارى تشخیص داد. او بین بیمارى طبیعى (جسمى) و روانى تمیز قائل شد. او در بحث در باب (خفگى عقلى31) خاطرنشان مى کند که شاید مهمترین اختلال عقلى, نسبت به اختلال روانى در درجه دوم اهمیت قرار داشته باشد. نوشته هاى وى درباره علایم بالینى شیدایى و هیسترى در طول چند صد سال بى رقیب بود. از قرار معلوم او نخستین کسى بود که مفهوم شخصیت فردى را, که تا اواسط قرن نوزدهم رسماً به وجود نیامده بود, درک کرد. تنها حدود 300 سال بعد بود که روش بالینى و توصیفى وى در عرصه طب وارد شد (Zilboorg, 1941). پاراسلسیوس را همان قدر به سبب رویکرد بدیع و انقلابى اش به بیمارى روانى مى توان به خاطر آورد که به دلیل مبارزه بى امانش براى از بین بردن طب مبتنى بر کیهان شناسى و اخترگویى.
کتاب نامه:
Becker. G. (1978). The mad genius controversy. Beverly Hills, CA: Sage.
Clarke, E., & OصMalley, C. D. (1968). The human brain and spinal cord. Berkeley, CA: University of California Press.
Foster, M. (1901). Lectures on the history of physiology during the sixteenth, seventeenth and eighteenth centuries. Cambridge, UK: University Press.
Gibson, C. (1889). The characteristics of genius: A popular essay. London: Scott.
Gordon, B.L. (1949). Medicine throughout antiquity. Philadelphia, PA: Davis.
Goshen, C.E. (1967). Documentary history of psychiatry. NewYork: Philosophical Library.
Lyons, A.S., & Petrucelli, R. J. (1978). Medicine: An illustrated history. NewYork: Abrams.
Sigerist, H. E. (Ed.). (1941). Four treatises of Theophrastus von Hohenheim called Paracelsus. Baltimore: Johns Hopkins University Press.
Talbott, J. H. (1970). A biographical history of medicine. NewYork: Grune & Stratton.
Veith, I. (1965). Hysteria. The history of a disease. Chicago: The University of Chicago Press.
Zilboorg, G. (1941). Ambulatory schizophrenia. Psychiatry, 4, 149-155
________________________________________
* مشخصات کتاب شناختى این مقاله به شرح زیر است:
Prentky, R. A., زMental Illness: Early Historyس in craighead, W. E. & C. B. Nemeroff, Corsini Encyclopedia of Psychology and Behavioral Science, 3rd, ed., 2001, pp. 942-945.
1. Zilboorg
2. Lyons
3. Petrucelly
4. melancholia
5. mania
6. dementia
7. discretion
8. self-control
9. dispassion
10. Cerletti
11. Bini
12. Scribonius Largus
13. Talbott
14. cardiocentric
15 . Barbary ape. تیره اى از میمون هاى بى دم (با نام علمى macaca sylvanas) متعلق به آفریقاى شمالى و گیبرالتار (Gibraltar).م.
16. anthropocentric
17. Caelius Aurelianus
18. Soranus of Ephesus
19. Goshen
20 . روشى که در آن با استفاده از متّه مخصوصى براى سوراخ کردن دایره اى یا دکمه مانند بافت هاى سخت از جمله جمجمه به کار مى رود.م.
21. Psychosurgical
22 . نام مشهورى براى بیمارستان قدیس مرى بیت اللحم واقع در لندن است که به عنوان دارالمجانین (تیمارستان) یا آسایشگاه مورد استفاده قرار مى گیرد.م.
23 . philosopherصs stone (در اصطلاح کیمیاگران, ماده اى از معدنیات است که اکسیر از آن ساخته مى شود. م.
24 . موجود خبیثى که به اعتقاد مردم قرون وسطى با زنان در حال خواب آمیزش مى کرد.م.
25 . روح خبیث ماده که بنابر اعتقادات قرون وسطایى با مردان خوابیده هم آغوش مى شد. م.
26. Veith
27. sexual delusions
28 . قدیس شهید قرن سوم که این بیمارى به نام او معروف شده است.م.
29. Sigerist
30 . نوعى عقب ماندگى ذهنى توأم با کوتولگى.م.
31. suffocatio intellectus

پرورش اعتماد به نفس ( قسمت2)

پرورش اعتماد به نفس ( قسمت2)
 
2- اقدامات در رابطه با خانواده:
 دراین زمینه از مباحثی باید سخن گفت که خانواده در رابطه با خود و هم در رابطه با کودک باید مورد توجه و عمل قرار دهد. خانواده مسئول بسیاری از سلامت ها و یا ناسلامتی های کودک است. درآنچه که مربوط به اعتماد به نفس می شود جوانب و اصولی را باید مراعات کرد که نوع موضعگیری هایشان در خوشبختی یا بدبختی کودکان مؤثر است و ما ذیلاً به نمونه هائی از آن اشاره خواهیم کرد:
- استقرار روابط صحیح بین زوجین به گونه ای که با هم جر و بحث نکنند و با درگیری خود روحیه کودک را نشکنند.
- اصلاح جو خانواده از آن بابت که طفل برای اطمینان به خود نخست باید خاطری جمع و مطمئن از خانه داشته باشد.
- محبت کردن به طفل به صورتی که خود را نیازمند به جلب محبت دیگران نبیند.
- اعلام محبت به طفل به صورتی که طفل آن را بفهمد و لمس کند و به والدین اعتماد نماید و قدر آن محبت را بداند.
- تحسین از کارهای مهمی که او انجام داده ، تا  بر این اساس او را به زندگی دلگرم نمایند.
- آرام و بی دغدغه داشتن زندگی به صورتی که کودک خانه و والدین را قوی ترین پناهگاه خود بداند.
- پایه گذاری روش زندگی براساس عزت نفس ، مناعت طبع ، احترام متقابل ، رعایت حقوق یکدیگر.
- تنظیم گفت و شنود با کودک بر مبنای دادن آموزش و آگاهی ، اصلاح نقایص و عیوب.
- خودداری از واداشتن کودک به شکسته نفسی یا تن دادن به اغراق و گزافه گویی و غلو که خود سبب ضعف روحیه است.
- دوری از رنجیدن از هم و رنجاندن یکدیگر، حتی در آنچه که مربوط به اغیار است و این خود سببی برای دوری از اضطراب هاست.
- محدود کردن توقع خود از کودک وتوجه به این امر که او چون فردی بزرگسال ، آگاه و توانا نیست.
3- اقدامات در رابطه با مدرسه و اجتماع:
 در امر تربیت کودکان همه مسئولند با این تفاوت که مسئولیت برخی نسبت به دیگری بیشتر است. مسئولیت والدین دردرجه اول ، و مسئولیت مدرسه و اجتماع در درجه دوم است . بدین حساب ضروری است که در این مورد نیز توجهاتی معطوف دارد.
- قبول اجتماعی کودک به گونه ای که او احساس کند فردی محترم و عزیز است و اجتماع باید روی او حساب باز کند.
- ایجاد زمینه برای رشد و موفقیت او با استفاده از زمینه ها و امکاناتی که می تواند در اختیار داشته باشد.
- کمک به او در صورت شکست ، و گشودن راه به روی او در صورت احساس به بن بست رسیدن.
- دادن دلگرمی و اعتماد به او به صورتی که از مواجه شدن با مدرسه و معلم نترسد و دچار لکنت و ضربان سریع قلب نشود.
- مورد توجه قرار دادن او و کارهایش ، در عین این که ممکن است به نظر ناچیز رسد.
- خودداری از سپردن شاگردی ضعیف به قوی و دادن سرپرستی و ولایت به او. زیرا که طفل در آن صورت احساس عدم لیاقت می کند.
- دادن اعتماد  به او که پیش رود و اطمینان به این که همواره حمایتش خواهید کرد.
- زمینه سازی برای حرکت تدریجی و قدم به قدم او ؛ از آن بابت که هر سنی مقتضایی دارد و شرایط رشد فرق می کند.
عوامل مؤثر در ایجاد اعتماد به نفس
در ایجاد روحیه اعتماد به نفس درکودکان عوامل متعددی دخالت دارند که والدین و مربیان در این زمینه باید بسیار مراقب و هشیار باشند. آن عوامل ، متعدد و برخی از آنها عبارت اند از:
1- جنبه الگویی والدین
: پدر و مادر نخستین معلم و مربی کودک اند، علمکرد و رفتار آنها درس آموزنده ای برای کودکان است. اگر والدین افرادی ترسو یا شجاع باشند ، فرزندان اغلب به همانگونه خواهند بود. اگر پدر و مادر آرام و متین و با وقار،  و در برابر حوادث صبور و استوار باشند کودک هم از آنها تبعیت خواهد کرد.جنبه الگویی والدین همیشه باید مورد نظر باشد. خود نگهداری و خونسردی آنها ، عامل رشد و پیشرفت فرزندان و کلید حل بسیاری از معماهای زندگی است. موضع گیری شما در برابر امور و حوادث باید به گونه ای باشد که کودک از مشکل فرار نکند و در برابر دشواری ها خود را نبازد. برای وصول به چنین مقصدی ضروری است شما خوددار و خود نگه دار باشید.
2- ایجاد طمأنینه در نفس:
آرامش و اطمینان باید بر کودکان غالب باشد آنچنان که دلهره ای و شوری آنان را نلرزاند و امکان درست اندیشی در آنان باشد . به آنها برای اقداماتشان وقت بدهید، بگذارید فرصت تصمیم گیری داشته باشند و برای مسائل شان در حد فکر کوچک شان بیندیشند.
ممکن است فرزند شما متناسب با سنش کفایت لازم را نداشته باشد ولی بدانید که سرزنش های شما در این مورد کارساز نیست. ملامت شما  سرگشتگی آنان را بیشتر خواهد کرد. شما برای دادن اعتماد واطمینان به فرزندان خود باید کاری کنید که آنها به لیاقت خود اطمینان پیدا کنند و خود را واجد صلاحیت وشایستگی لازم بدانند.
3- ایجاد مهارت:
اصولاً نیرومندی و توانایی در امور خود ، گامی اساسی برای پیشرفت مقاصد و دستیابی به اهداف زندگی است. بسیاری از افراد نمی توانند اعتماد به نفس داشته باشند چون برای زندگی و یا وظیفه ای که شما برایشان معین کرده اید مهارت کافی کسب نکرده اند.بدین سان آموزش و مهارت و راه و رسم کار، و روش کسب موفقیت و پیروزی در امور ، خود از عوامل رشد است. به کودک مهارت بیاموزید، یادش دهید که چه کند تا موفق باشد ، چه شیوه ای را به کار گیرد تا در زمینه خاص و مورد نظرتان توفیقی حاصل کند.
4- امکان عرضه خود:
گاهی فرزندان ما برای عملی که انجام داده و یا از انجام آن سرباز زده اند دلایلی دارند که متأسفانه اجازه عرضه آن را ندارند. به طفل باید میدان داد که حرف خود را بزند، دلایل خود را عرضه کند و مطالب و منطق خود را اگر چه کسل کننده است بیان نماید.همچنین کودکان ما نیاز به خودنمائی دارند و ما تا حدودی که این امر موجب لوس شدن و غرور کودک نشود باید بپذیریم  و بگذاریم کارهای ظاهراً مهمی که او انجام داده روشن شود ، پیشرفت و ترقیات خود را عرضه کند و  گفتنی ها را اعلام نماید.
5- ایجاد زمینه برای تجربه:
کاری کنیم کودک آنچه را که می خواهد لمس کند، تجربه نماید، بچشد و ببیند. اگر خواستار انجام امری است شخصاً وارد کار شود، اگر درصدد ساختن دستگاهی است ، بدان اقدام نماید و عملاً توان و لیاقت خود را دریابد.آزادی او در تجربه و لمس اشیاء، تا حدی که موجب وارد آمدن لطمه ای به کودک نشود نه تنها موجب افزایش دید وتبحر او خواهد شد، بلکه عملاً او را به شخصیت و مقام خود آگاه خواهد کرد و او در خواهد یافت که آیا توان و لیاقت انجام کاری را دارد یا نه.
6- حفظ سلامت او:
سلامت بدن، بهداشت روان، حالات عمومی فرد و گرسنگی، تشنگی ، نیازمندی، ترس، امنیت و... همه و همه در حالات و عملکردهای فرد مؤثرند و موجب حُسن یا سوء رفتار خواهند شد.جلوگیری ازعواملی که مایه درد و رنج بدن اند و سبب فرسودگی و ناتوانی می شوند، مراقبت در بهداشت طفل به صورتی که کودک دچار کسالت و نقاهت مداوم نگردد و فردی بهانه گیر نشود ، خود درایجاد حالت اعتماد به نفس کودک مؤثر است ومربیان باید این نکته را نیز در نظر داشته باشند.
خودداری های لازم:
والدین و مربیان در طریق ایجاد حالت اعتماد به نفس در کودکان ، از ارتکاب  بسیاری از اعمال که متأسفانه هم اکنون در نزد برخی از آنها رایج و مجاز است باید خودداری کنند . برخی از این موارد عبارتند از:
1- مداخله در کار کودکان:
ما نمی خواهیم سلطه والدین را منکر شویم و حق دخالت در امور فرزند را از پدر و مادر سلب کنیم بلکه مقصود ما این است که ازهمان اوان کودکی ضروری است کارهائی در حد توان و قدرت طفل به او بسپاریم و از او بخواهیم که مستقلاً آن کار را انجام دهد.بگذاریم فرزندمان شخصاً انجام کاری را بپذیرد بدون این که ما در آن مستقلاً مداخله کنیم. اگر نواقصی در کار ملاحظه شد بعداً می توان به او تذکر داد. آنها به این استقلال نیاز دارند : هم برای تمرین و تجربه ، و هم برای ارضای جنبه استقلال طلبی خود.
2- تجاوز به حدود آنها:
با همه نیازمندی ها و دلبستگی ها ، کودکان مان احساس می کنند که تنها صاحب این جهانند و سرنوشت همه ی افراد به دست آنهاست. اشیایی را به خود اختصاص داده و جایی را در خانه از آن خود می دانند . اگر گوشه اطاق را به او اختصاص داده اید پاگذاری در مرز آن را کودک تجاوزبه حساب خواهد آورد. او کاغذی را به صورت هواپیما در می آورد و در آنجا قرار می دهد شما با توجه به این که آن شیء بیهوده است پاره اش می کنید و کودک گمان دارد شما دل او را پاره کرده اید. تا آنجا که رعایت حقوق کودک ، موجب وارد آمدن لطمه ای بر او نیست پذیرای مالکیت و آزادیش باشید.
3- انجام کار آنها:
برخی از مادران و پدران برای فرزندان خردسال خود دلسوزی می کنند و کارهای او را بخصوص کار مدرسه را  انجام می دهند. این کار نه تنها به امر تحصیل کودکان لطمه وارد می آورد، بلکه به شخصیت و اعتماد به نفس آنها هم صدمه می زند. چنین کودکانی شدیداً به والدین خود وابسته شده و اتکای به نفس را از دست خواهند داد.
والدین باید اجازه و دستور دهند که کودک کار خود را انجام دهد و فقط به گونه ای او را هدایت و راهنمایی کنند. زیرا در غیر این صورت به جای فایده رساندن ضرر می زنند و فرزندان خود را تدریجاً افرادی ناتوان تربیت می کنند و بدین ترتیب عدم اعتمادشان به خود ، ریشه دار خواهد شد.
4- تحقیرها:
این که فرزند شما در مقایسه با خودتان کوچک و ناتوان است و قدرت و توان انجام کارهای مهم را ندارد جای بحث و سخنی نیست ولی شما هرگز نباید کار او را به خود مقایسه کنید و در نتیجه خوار و بی مقدارش بشمارید. تحقیر کردن طفل سبب احساس بی اعتباری او خواهد شد.ما والدینی را می شناسیم که فرزندشان متناسب با سن و رشدش کار مهمی انجام می دهد ؛ مثلاً مشق زیبایی می نویسد و یا نقاشی قشنگی را به پدر و مادر عرضه می کند . اما والدین به او نهیب می زنند که این چه مزخرفی است و با چنین تحقیری اعتماد به نفس او را می شکنند و یا بدون توجه ، کار کودک را با کار خود یا دیگران مقایسه کنند و می گویند من از تو بهتر می کشم و فلان کار از عهده تو خارج است و طفل آن را تحقیری برای خود به حساب می آورد.
5- به رخ کشیدن نواقص:
ممکن است فرزند شما نقصی و یا نارسائی عضوی داشته باشد. او در این نقص و نارسائی مقصر نیست و اگر هم روزی اشتباه کرده و دچار چنین نقص مداومی شود نباید به خاطر آن سرزنش بشود و شخصیتش خرد و تحقیر گردد.برخی از والدین و مربیان مثلاً به خاطر عدم فرمانبری فرزند یا ضعف درسی او ، برای این که دلش را بسوزانند نقص عضو او را به رخش می کشند، دل جریحه دار او را مجروح تر می سازند وخاطره ای را که طفل اصرار به فراموش کردن آن دارد از نو به یادش می آورند و در نتیجه روحیه او را می شکنند و باعث افسردگی اش می شوند و این خود خطا و لغزشی است که سبب پیدایش احساس حقارت در او می شود.
6- دلسرد کردن:
آیا می دانید سخنان تلخ و رفتار نابهنجارتان با کودک سبب پیدایش چه دشواری و مسائلی می شود و چگونه او را از خود دلسرد و بیزار می کند. چه زشت است که والدین و مربیان با استفاده از قدرت و حاکمیت خود سخنانی را بر زبان آورند که موجب احساس ضعف و ناتوانی طفل شود.کودک کاری انجام می دهد که به نظر خود نوعی سرگرمی و اشتغال است. مأیوس و دلسرد کردن کودک از اقدام به یک امر موجب کشتن اعتماد به نفس و از دست دادن اطمینان خواهد شد. او طبعاً تصمیم خواهد گرفت که دیگر به کاری اقدام ننماید.
7- سرزنش بسیار:
از مسائل و عواملی که اعتماد به نفس را در کودک می کشد سرزنش های مداوم و افراطی است. سرزنش ها ، برای کودک آینده ای هراس انگیز خواهد ساخت و سبب آن خواهد شد که او امور را با بدبینی بنگرد و بدین ترتیب روزگار حال و آینده اش تاریک شود.اگر تذکرات شما در اصلاح کودک مفید نیفتاد و یکی دو بار هم سرزنشش کردید و مؤثر واقع نشد ، ضروری است سرزنش ها را قطع کنید و علل و انگیزه های آن نابهنجاری یا بد رفتاری را تعقیب کنید. زیرا در مواردی خود طفل در وضع و موقعیتی قرار می گیرد که قادر به اصلاح وضع خود نیست و سرزنش های مداوم شما او را بیش از پیش از خود مأیوس می سازد.
8- شکست دادن ها:
ممکن است شما با فرزند خود بازی دوستانه ای داشته باشید . البته این کار ، مفید و ضروری است. در سایه آن می توانید به کودک درس بیاموزید ، عیوب او را اصلاح کنید و... ولی آنچه قابل ذکر است این است که اصرار نداشته باشید کودک در بازی با شما شکست بخورد، مگر آنگاه که قصد داشته باشید از این طریق راه موفقیتی را به طفل بیاموزید.شکست کودک از شما ، به ویژه اگر مکرر و مداوم باشد ، سبب آن خواهد شد که او در توان و لیاقت خود شک کند و روح اعتماد به نفس در او کشته شود. ما منکر این امر نیستیم که کودک باید گاهگاهی طعم شکست را بچشد تا به تدریج کار آزموده و ورزیده شود ، ولی این امر نباید مکرر شود.
کنترل ها:
در طریق تربیت کودک و پرورش اعتماد به نفس در کودکان ، ضروری است که آنها را  از جهاتی تحت کنترل قرار دهید. این کنترل ها درباره همه عوامل و مسائلی است که در جهت سازندگی و ویرانی بنای شخصیت کودکند . از آن جمله اند:
1- کنترل معاشرت:
دوستان و معاشران طفل می توانند نقش مهمی را در زندگی  او ایفا کنند . فرزندان، خواسته و ناخواسته تحت تأثیر دوستان خود هستند و خوی و اخلاق آنها را کسب می کنند.
2- کنترل واردات ذهنی
:خواندنی های کودک را از کتاب، روزنامه ، مجله، و دیدنی های او و شنیدنی هایش را تحت نظارت داشته باشید. ببینید او چه داستانی می خواند، چه فیلم هایی را می بیند و...
3- کنترل حیات شخصی
: در این زمینه باید آمد و شدها، زندگی خصوصی و انزواجویی های طفل را زیر نظر داشته باشیم. گاهی کودک در خلوت است و سرگرم خیالبافی و بزرگ کردن شکست و محرومیت خود ؛ و اگر در همان حال بماند ، برای او زیانبخش است و حتماً باید از آن حالت بیرون آید.
4- کنترل تظاهرات و سخنان:
از همان آغاز زندگی باید مراقبت داشت که کودک اسیر تظاهر و ریا و تملق و زرق و برق نگردد و اگر حالات و رفتار و یا گفتاری در این رابطه پدید آید باید آن را زیر نظر گرفت و جلوگیری کرد. حتی در مورد با هیجانات کودک باید کوشید که تعدیل گردد و او بی جهت تسلیم آن حالات نگردد.
5- کنترل افسوس ها:
در این مسئله که کودک در صورت خطا کاری باید پی به اشتباهش ببرد ، حرفی نیست . مخصوصاً باید موجباتی فراهم آورد تا او از کرده خود نادم و پشیمان شود. ولی نباید گذارد تمام فکر و ذهنش همیشه متوجه آن تأسف باشد و تدریجاً افسردگی بر او غالب شود. زیرا در چنان صورتی ، نه تنها اعتماد به نفس او جریحه دار می شود بلکه شخصیتش خرد خواهد شد.
همراهی ها:
در طریق تربیت طفل و پرورش اعتماد به نفس در او باید قدم هایی برداشته شود که برخی از آنها عبارت اند از:
- راهگشایی برای موفقیت کودک و آماده کردن امکانات برای رشد او.
- استفاده از فرصت هایی که گاهی در مسیر زندگی انسان پدید می آید و قرار گرفتن درآن موجب رشد است.
- به کارگیری رغبت های کودک و در نظر داشتن تمایلات او تا حدی که موجب غرور و لوسی او نشود.
- حمایت از کودک ، به ویژه زمانی که او با محرومیت یا شکستی مواجه شده است.
- ارائه راه های تازه برای موفقیت های بعدی و دمیدن روح امید برای حرکت مجدد او.
- کشف استعدادهای نهان و به کار انداختن آنها در طریق حرکت های جدید کودک.
- ایجاد تنوع در زندگی از طریق گرد ش ها ، تفریحات و جابه جایی ها.
- استفاده از غرور کودک برای رشد او و حرکت دادن او و ایجاد جرأت و شهامت در او.
- و بالاخره سعی در حفظ روحیه کودک، احترام گذاری به شخصیت او و شاداب نگه داشتن او.
نشان اعتماد به نفس در کودکان
این که آیا فرزند کوچک ما به تناسب سن و رشد، براین فرض که مثلاً حدودهفت تا ده ساله ، باشد از اعتماد به نفس کافی برخوردار است یا نه؟ باید بگوئیم نشانی هایی در این رابطه وجود دارد که اهم آنها عبارتند از:
- خود را دوست دارد و برای شخصیت خویش احترام قائل است.
- می تواند کودکان دیگر را دوست بدارد و حتی در راه آنها گذشت ها و خدماتی داشته باشد.
- در سخن گفتن متین و آرام و برخود مسلط است، نه لکنت دارد و نه عجله و شتاب.
- در بین جمع حرف خود را می زند و از شخصیت خود دفاع می کند.
- چهره اش بشاش و نگاهش مطمئن وبه خود امیدوار است و طبعاً دلهره و اضطراب ندارد.
- وظیفه ای را که به او واگذار می شود پذیراست و در انجام آن می کوشد.
- بسیار خجول و منزوی نیست و از افسردگی و یأس به دوراست.
- بیش از این که از دیگران متوقع باشد از خود توقع دارد و کار خود را به تنهایی  انجام می دهد.
- به لیاقت و مهارت خود تا حدود نسبتاً زیادی مطمئن است.
- در برابر امور و جریانات بی تفاوت نیست، می کوشد با ملاحظه خود، گامی در طریق انجام وظیفه بردارد.
- از شکست و محرومیت دیگران شادکام نمی شود و سعی می کند دیگران هم به خوشی دست یابند.
- برای کار و زندگی خود برنامه ای دارد و با نظم و دقت به پیش می رود، بدون این که دچار عجله شود.

تربیت اراده در کودک

تربیت اراده در کودک
 
مفهوم اراده در کودک
                میزان اراده از خواص فطری انسان نیست . انسان اراده را نه با ارث به دست می آورد و نه با اراده ضعیف و یا قوی به دنیا می آید، بلکه اراده نیز همانند بسیاری از صفات در جریان فعالیت انسانی شکل می گیرد و شرایط زندگی سهم عظیمی در تکامل اراده دارد. یک اراده پخته و رسیده یک خاصیت ترکیبی است که تحت تأثیر جهان بینی و پایه های اخلاقی انسان ، تمایلات او ، شایستگی های او ، به دنبال هدف رفتن های او و… شکل می گیرد و تکامل می یابد. طبیعی است که درباره اراده کودک خردسال نمی توان آن مفهوم اراده بارور رسیده را که مربوط به انسان بالغ است تطبیق داد.
ابزار اراده
درباره ابزار اراده در کودکان به مبانی متعددی می شود اشاره کرد.
-وجود هدف معین
-                      کوشش برای حفظ هدف
-                       استعداد کودک بر فائق آمدن به مشکلات به خاطر توفیق یافتن به هدف و خواسته خود
-                      استعداد کودک در به تأخیر انداختن امیال
-                       استعداد کودک در خودداری
-                      استعداد کودک در تأثیر پذیری و همانند سازی
دوستم می گفت : (این دختر من اصلا صبر ندارد، برای هر خواسته خودش گریه می کند، اصرار می کند و سرانجام مرا تسلیم می کند و راضی و خشنود پی کار خود می رود .)
در تحلیل رفتار این کودک درمی یابیم که مادر با تسلیم شدن زیانی جبران ناپذیر به کودک خود رسانده و در او یکی از مهمترین خصوصیات مربوط به اراده را که همانا صبر و تحمل است از بین برده و بدآموزی دیگری نیز به او انتقال داده است ( گریه و شیون برای هر درخواستی ).
                واقعیت این است که هیچ ماشینی نمی تواند بی ترمز باشد و هیچ اراده ای نیر نمی تواند بی ترمز باشد. اراده نه تنها خواستن و توفیق یافتن است بلکه تسلط بر نفس و خودداری نیز هست. اگر کودک عادت کند که همیشه امیال خود را به مرحله عمل درآورد و هیچ گاه تمرین ترمز کردن نکند دارای اراده قوی نخواهد شد. فرم و شکل دادن اراده در کودک می بایستی در همان خط سیر کامل آن خصوصیاتی که برای رفتار یک شخص بالغ با اراده لازم است جریان یابد. به کودک باید آموزش داده شود که در مقابل خود هدفی قرار دهد و با استقامت به سوی آن هدف پیش برود و فعالیت کند.
                دوستم در ارائه گله مندی از کودک خود می افزاید: (همه جا را به هم می ریزد و هیچ توجه به حرفهای من که (ریخته های خود را جمع کن ) ندارد، البته نمی توانم زیاد او را تحت فشار قرار دهم چون چهار سال بیشتر ندارد). این قضاوت نادرستی است ، خواستن مسئولیت از کودک در حد امکانات او از همان اوایل زندگی دقیقا از آن لحظه ای که می تواند مخاطب قرار گیرد و خطاب به خود را می فهمد و شروع به بیان مطلب می کند، باید شروع شود.
                متاسفانه بسیاری از والدین کودک خود را در محدودیت فوق العاده ای بزرگسالان احاطه می کنند. این چنین کودکانی کوچکترین کوششی برای نیل به خواسته های خود انجام نمی دهند و بعضا به جای کودک کارهای او را انجام می دهند ،حتی آن کار هایی که کودک خود قادر به انجام آن است . در چنین شرایطی هرگز کودک دارای  اراده نخواهد شد و انسانی عاری از سجایای محکم و عقاید پایدار خواهد بود. برای تقویت اراده کودک قبل از هر چیز می بایستی او را با یک روش منظم روزانه آشنا کرد ، به طوری که زمان غذا خوردن ، به بستر رفتن ، جمع کردن اسباب باز یها ، شستن دست ها قبل از غدا ، بازی کردن ، تما شای تلویزیون ، رفتن به پارک و نظایر آن تعیین گردد،این برنامه منظم زندگی تشکیلات دادن و فعا لیت را به کودک می آموزد و بدین و سیله خصو صیات اخلاقی مربوط به اراده او را شکل می دهد. والدین به تدریج و از همان روزهای آغاز شکل گیری شخصیت کودک (مخاطب قرار گرفتن ، فهمیدن خطاب) باید به او بیاموزند تا کارهای جسمانی مربوط به خود را مانند پوشیدن و در آوردن لباس ، شانه کردن مو ، مسواک زدن ، جمع آوری لوازم بازی وغیره انجام دهد و در ضمن حس همکاری و تعاون را نیز با دادن مسئو لیت آب دادن گلدانها و کمک کردن برای چیدن سفره و یا جمع آوری آن دراو ایجار کرد واز خسارت احتمالی که کودک بر اثر انجام امور ایجاد خواهد کرد، نهراسید .چون تمامی این امور منجر به پرورش اراده در کودک حساس می باشد .
                                                تکامل اراده کودک
                در بزرگسالان و والدین رفتار واحدی نسبت به کودک وجو د د اشته باشد و در مناسبات خود با کودک همیشه صادق باشند . چون هیچ چیز بدتر از اختلاف عقیده بین پدرو مادر و سایر بزرگسالان در زمینه تربیت کودک نیست . مثلا پدر کاری را به کودک محول می کند بزرگسالی می گوید او توان انجام آن کاررا ندارد و یا مادر می گوید: بچه را خسته نکن ، و یا خود امور  محوله به کودک را انجام می دهد . در اثر این نوع برخوردها در کودک دو روئی در رفتار و حیله گری و تزویر خاص به و جود می آید . در بسیاری از خانواده ها کودک خردسال در سر دو راهی عاطفه قرارمی گیرد و اختلاف بزرگترها احساسات او را جریحه دار می کند . بهتر است که هرگز اختلافات به کودکان معصوم انتقال داده نشود . با صادق بودن و عمل به و عده های داده پایبندی به اصول اخلاقی را به کودک بیاموزید و به جای د اد ن وعده و عمل نکردن به آن بر سر حرف خود ثابت قدم باشید تا کودک نیز به شما اعتماد کند و خود نیز بیاموزد که وقتی وعده می دهد، آن را اجرا نماید و بدین ترتیب در او پایبند بودن به گفته و حس مسئولیت تقویت شود.
                برای تکامل اراده درکودک می بایستی مسلط شدن بر امیال و احساسات ، هوی و هوس ، احساس ترس ، درد و رنج را تقویت نمود. چون اینگونه اعمال اراده کودک را استحکام می بخشد و والدین باید به هوش باشند که سالهای اولیه زندگی کودک بهترین و مناسب ترین زمان برای پایه گذاری اساس خصوصیات اراده به یک انسان است و هر چه کودک بزرگتر می شود به همان اندازه خواسته های پدر و مادر از او باید بیشتر گردد و به همان نسبت او باید به دستورات آنان بیشتر پایبند گردد و خصوصیات اراده او تحت تربیت بیشتر قرارگیرد .
                                                سخن آخر
                استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب “ تعلیم و تربیت در اسلام ” نوشته است : تربیت عبارت است از پرورش دادن به معنای شکوفاکردن استعدادهای موجو د زنده و اگر قر ار باشد کسی پرورش یابد و تربیت شود باید کوشش کرد همان استعداد راکه در اوهست بروز و ظهور کند . آن چیزی را که نیست نمی توان پرورش داد . در عصر کودکان تقویت اراده در کودک با تربیت و تعلیم او عجین می شود ، بدین منظور لازم است جهت اراده درکودک:
                -رفتار والدین نسبت به کودک توأم با تفا هم باشد .
                -در مناسبات خود با کودک صادق باشید .
                -با ا نجام کارهای به استقلال او صدمه نزنید .
                -به کودک مسئولیت در خور بدهید.در کودک حس به تأخیرانداختن  امیال را تقویت کنید.
                -درکودک حس تعاون را ایجاد کنید .برای کودک بر نامه روزانه منظمی تنظیم کنید.
                -برای کودک همانند با اراده ای باشید

جوان و ابراز وجود

جوان و ابراز وجود

« به استعداد خودت ایمان داشته باش، همانطور که به خدا ایمان داری . روح تو پاره‎ای ازآن« واحد » بزرگ است نیروهایی که در تو هست، مانند دریای عمیق و بی‎پایان است.»
ویلکو
« هیچ راهی، بهتر از آنکه به مشکلات منتهی می‎گردد، انسان را به سرمنزل احتیاط و مآل‎اندیشی نمی‎رساند، دست توانای مصائب بهتر از انگشتان نیکبختی و اقبال، هر خطا و اشتباهی را به انسان نشان می‎دهد.»
دانیال
از مناسبات انسانی جوانان در زندگی، رابطه آنان با خویشتن خود می‎باشد. و چگونگی این رابطه برارتباطات آنان با جامعه ، خانواده، خدا و هستی، نیز اثری تعیین کننده دارد. رابطه جوان و خویشتن در چند مقوله فرعی‎تر به طور دقیق این‎گونه تبیین می‎شود: (درک) کشف خود ، پذیرش خود ، علاقه به خود(حب ذات) و ابراز خود (ابراز وجود اثبات ذات) با این توضیح که جوان، ابتدا درصد کشف ظرفیتهای پنهان خویش برمی‎آید تا بتواند خود را درک کند و این امر، علاوه برمهارتهای خودشناسی، در پرتو معاشرت سازنده با دیگران، حاصل می‎شود .پس از آن جوان، موجودیت خویش اعم از قابلیتها و نارساییهایش را می‎پذیرد و اصطلاحاً با واقعیات سازگار می‎شود و در مرحله بعد: علاقه به خویشتن، از راه می‎رسد که این علاقه در همه اشخاص، ضرورتاً، درحدی معتدل، تنظیم نمی‎شود بلکه بعضاً حالت افراط یا تفریط نیز به خود می‎گیرد . و در نهایت پس از وصول به این مرحله، موقعیت مناسبی برای ابراز خود یا « ابراز وجود» مهیا می‎شود.
آثار برجسته که در پرتو ابراز وجود، حاصل می‎شود عمدتاً عبارتند از : خود شکوفایی (تحقق خویشتن)، تأمین یک نیاز اساسی روانی، مساعدت در جهت سلامت روحی، تقویت حس خوشبینی، پرورش اعتماد به نفس و بهبود مناسبات انسانی با دیگران، که البته هر یک از مفاهیم مذکور، نیاز بیشتری به توضیح و تبیین دارد که از عهده این بحث خارج است و صرفاً به ذکرآثار اکتفا می‎شود .
در مقابل اگر، فرد نتواند به خوبی نیاز به ابراز وجود را درخویشتن تأمین نماید، ناگریز به واکنشهای دست می‎زند که خالی از نگرانی و مخاطره نیست، به عنوان مثال، جوانی که نمی‎تواند از طریق مثبت ابراز وجود نماید، « به منفی گرایی» روی می‎آورد و به مقابله و جبهه‎گیری در قبال اطرافیان و همسالان اقدام می‎نماید و سعی برآن دارد که از موضعی خصمانه و منفی با دیگران مواجه شود. حتی باید اذعان کرد که برخی از پدیده‎های رفتاری نامطلوب نظیر دروغ، تظاهر به موفقیت، اغراق در ارزیابی خویشتن و مبالغه در تواناییهای شخصی، زمانی در شخصیت جوان، ظاهر می‎شوند که وی فرصتهای مناسب را برای « ابراز وجود» به صورت مثبت و سازنده از دست داده و در کمال نا امیدی به شیوه‎های منفی روی آورده است .
پیشنهادهایی برای تأمین ابراز وجود جوانان
1- قبلاً اشاره نمودیم که« ابراز وجود» متکی و منوط به « کشف و شناخت خود» است. از این روی، رسانه‎ها می‎توانند با ارائه مباحثی ساده مفید در زمینه « خود شناسی علمی » جوانان را در« شناخت خویشتن» یاری دهند تا آنان بتوانند در موقعیت ابراز وجود، به موقع و صحیح عمل کنند .
2- « توانایی سخن گفتن» یا« فن بیانِ» زیر مجموعه« ابراز وجود» است . با طرح مباحث عملی و کاربردی در این زمینه به ویژه در رسانه‎ها جوانان را آموزش دهیم تا هم بتوانند « خوب صحبت» کنند و نیز« صحبت خوب» داشته باشند، که اولی ناظر به « روش» و دومی ناظر به« محتوا» است.
3- نقش اطلاعات عمومی و دانش‎هایی جنبی زندگی در توانایی ابراز وجود جوانان غیر قابل انکار است. آنان که اطلاعات وسعی از جهان بیرون و جهان درون خویش دارند، به طور قابل ملاحظه‎ای بیش از سایرین می‎توانند وجود خویش را به منصه ظهور برسانند.
4- جوانان به همان اندازه که نیاز به« خوب سخن گفتن» برای ابراز وجود دارند، نیاز به « خوب شنیدن» از جانب دیگران نیز دارند. اگر بتوانیم این مفهوم را گسترش دهیم که در صورت تمایل جوانان به سخن گفتن برایشان شنونده خوب، پرحوصله و با تجربه‎ای باشیم، در این صورت آنان را برای ابراز وجود یاری نموده‎ایم. از یاد نیریم که هنر« خوب شنیدن » در روابط انسانی، مکمل « هنر خوب گفتن» محسوب می‎شود .
5- مدارس،کانونهای فرهنگی و تربیتی و دانشگاهها در تقویت ابراز وجود و از جمله هنزر خوب سخن گفتن ، نقش قابل ملاحظه ای دارند. ضروری است در فرصتهای مناسب با تشکیل کلاسهای فن بیان، برای جوانان، ظرفیت ابراز وجودشان را افزایش دهیم .
6- آموزش « شیوه‎های کاربردی» تقویت اعتماد به نفس فرزندان به والدین به ویژه از طریق رسانه‎های گروهی، فرصت مطلوبی است تا این دسته از والدین، خود از برترین افرادی باشند که می‎توانند اعتماد به نفس فرزند خویش را تقویت نمایند.
7- برای تأمین نیاز مورد نظر، چنانچه به والدین، مربیان، معلمان و دبیران بیاموزیم که فرزند( دانش آموز) خود را همان‎گونه که هست بپذیرند و حدود انتظاراتشان را با امکانات وی تطبیق دهند، عملاً در جهت تأمین ابراز وجود نوجوانان و جوانان گام برداشته‎‎ایم و در این صورت در زمینه رشد و تعالی انها کوشیده‎ایم .
8- نوجوانان و جوانان متذکر این واقعیت باشند که مطمئن‎ترین راه ابراز وجود ،« عمل» آنان است. زیرا آنچه در «عمل» از آدمی سر می‎زند به مراتب بیش از« سخن » در اثبات لیاقتشان تأثیر دارد.


جوان و اعتماد به نفس(2)

جوان و اعتماد به نفس(2)
اعتماد به نفس بدلى: (هورناى, نظریه پرداز معروف, اعتماد به نفس بدلى را همان غرور ناسالم مى داند1). غرور, ناشى از اختلال در بینش و تصویر افراطى از خویشتن است, در حالى که این تصویر ذهنى هرگز با واقعیت تطبیق نمى کند. مغرور در ذهن خود یک قالب ساختگى و بدلى براى رفتار و گفتار خویش مى سازد و مطابق آن عمل مى کند. با ارائه علائم و نشانه ها و مقایسه افراد, مى توان اعتماد به نفس حقیقى را شناخت. به طور کلى کسانى که فاقد اعتماد به نفس اند, علائم و نشانه هایى دارند که عبارت اند از:
1ـ تردید و دو دلى:
کسانى که فاقد اعتماد به نفس اند, با وجود استعدادهاى ذاتى و قابلیت هاى فردى, قدرت بالا رفتن از نردبان ترقى را ندارند و همواره منتظرند دیگران براى او تصمیم بگیرند. تردید و بى ثباتى و تزلزل در زوایاى مختلف زندگى آن ها دیده مى شود. از این رو زود تحت تأثیر قضاوت دیگران قرار مى گیرند و از ادامه کار باز مى مانند و رأى و نظر خویش را هیچ مى انگارند. این گروه همواره پیرو اراده دیگرانند و مانند برگ درختان در برابر باد به هر سو منتقل مى شوند. همین تعلل و دو دلى چه بسا اوقات گران بها و استعدادهاى درخشان و فرصت هاى مناسب را از آن ها ربوده و دست یابى به موفقیت و کمال را براى آنان ناممکن ساخته است, زیرا تردید و ضعف آنان در تصمیم گیرى باعث مى شود هیچ کارى را تا اخذ نتیجه نهایى دنبال نکنند و در میانه راه تغییر جهت دهند; مثلاً در ابتدا با علاقه و اشتیاق به شغل خاصى روى مى آورند و یا رشته تحصیلى خاصى را برمى گزینند, ولى به مرور زمان بر اثر مواجهه با دشوارى ها دچار دل سردى و وازدگى مى شوند و به دنبال شغل یا رشته تحصیلى دیگر مى روند. این افراد در انجام کارها امروز و فردا مى کنند و با این دست و آن دست کردن و کار امروز را به فردا انداختن, خود را در باتلاقى گرفتار مى کنند تا جایى که از برداشتن گام اول نیز عاجز مى مانند. در مقابل, اشخاصى که اعتماد به نفس دارند به موقع تصمیم مى گیرند و با قاطعیت به سوى مقاصد خویش حرکت مى کنند و مشکلات را یکى پس از دیگرى از پیش پاى خود برمى دارند. نمونه آن, واقعه فتح اسپانیا به دست طارق بن زیاد است.
(موسى بن نضیر, فرمانده کل قواى جبهه آفریقایى اسلام, به منظور تسخیر اروپا غلام خود سطارق بن زیادز را به سوى اسپانیا روانه نمود تا اطلاعات لازم را از قواى دشمن کسب نماید و مراتب را به اطلاع فرمانده کل برساند. وقتى طارق با سپاه اندک خود به محل رسید, زمینه را براى حمله مساعد دید. او با خود اندیشید که اگر بخواهد مراتب را به فرماندهى کل گزارش دهد و منتظر دستور بماند, چه بسا دشمن بیدار گردد و براى مقابله آماده شود.
لحظه تصمیم فرار رسیده بود. براى این که سربازانش از عقب نشینى چشم بپوشند, دستور داد تمام کشتى هایى را که به وسیله آن ها از دریا عبور کرده بودند, بسوزانند. وقتى کشتى ها به آتش کشیده شد امید بازگشت از میان رفت. او در دامنه کوهى که امروز به نام جبل الطارق معروف است, در برابر امواج سهمگین و پر طوفان دریا خطابه اى آتشین ایراد کرد و چنین گفت: اى مردم اینک دریاى خروشان در پشت سر و سپاه دشمن در پیش روى شما است. انبارهاى دشمن از اسلحه و آذوقه انباشته شده است در حالى که شما چیزى در اختیار ندارید. جز آن چه با اراده آهنین و نیرومند خود از چنگ دشمن درآورید و غیر از شمشیرهایى که بر کمر بسته اید, سلاحى در دسترش شما نیست; این شما و این هم دشمن نیرومند.
سخنان پر شور طارق به سربازان اراده قاطع و شهامت خاصى براى نبرد بخشید. آن گاه تاکتیک هاى مناسب پیکارى پر دامنه و سهمگین را آغاز کردند و تا پیروزى نهایى از پاى ننشستند.)2
2ـ منفى بافى:
از خصوصیات روشن افراد فاقد اعتماد به نفس, منفى بافى و منفى نگرى است. این افراد تحت تأثیر افکار منفى بافان قرار دارند و طرز رفتار و تلقى آن ها راجع به اشخاص و اشیا براساس آن شکل گرفته است. منفى بافان همواره در جست وجوى عیوب و نقایص دیگران اند. به همه چیز اشکال مى کنند و از هیچ برنامه اى راضى نیستند. در روایات معصومین(ع) این گروه به مگس هایى تشبیه شده اند که به پاکى ها توجهى ندارند. امام على(ع) مى فرماید: افراد فاسد, عیوب و بدى هاى مردم را پى گیرى مى کنند و خوبى هاى آنان را ترک مى نمایند, همان گونه که مگسان دنبال نقاط فاسد بدن مى روند و جاهاى صحیح و سالم را رها مى کنند.3
در حقیقت, کسانى که فاقد روح اعتمادند, براى جبران ضعف درونى خود, عیوب دیگران را منتشر مى کنند. امام على(ع) مى فرماید: (ذوو العیوب یحبون اشاعة معایب الناس لیتّسع لهم العذر فى معایبهم;4 کسانى که داراى عیوب و نقایص اند, دوست دارند عیوب مردم را منتشر کنند تا راه عذرشان توسعه یابد.)4
در مقابل, کسانى که از اعتماد به نفس برخوردارند, به مجموعه نگرى و خوش بینى معتقدند و از منفى بافى اجتناب مى ورزند. گویى زبان حال این گروه چنین است:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
که هر چیزى به جاى خویش نیکوست
3ـ خیال بافى:
کسانى که اعتماد به نفس دارند رؤیایى فکر نمى کنند و به عمل و فعالیت خود اتکا دارند. تکیه کردن به آرزوهاى ناممکن و تخیلات فریبنده و روى آوردن به دنیاى رؤیا, از نشانه ها و ویژگى هاى کسانى است که از واقعیات مى گریزند و از مواجهه با مشکلات هراس دارند. امام على(ع) مى فرماید: (العاقل یعتمد على عمله والجاهل یعتمد على امله;5 عاقل به عمل خویش تکیه مى کند و نادان به آرزوى خود اعتماد مى ورزد.) این دسته با روى آوردن به امید کاذب و واهى, از واقعیات فاصله مى گیرند.
4ـ ترس و عدم اطمینان:
ییکى دیگر از نشانه هاى بى اعتمادى به خود, ترس از خود است. ترس از خود, نوعى طرد شخصیت خویش مى باشد; یعنى کسى که به خود اعتماد و اطمینان ندارد و یا به خودش شک داشته باشد هرگز شخصیت خویش را به طور کامل قبول نکرده و به حساب نیاورده است. ترس از خود, منشأ ترس هاى دیگر مانند ترس از قضاوت دیگران, ترس از آینده اى مجهول و ترس از معاشرت با مردم نیز مى شود.
(ترس از قضاوت دیگران از آن جا ناشى مى شود که شخص تصور مى کند معایب و نقاط ضعفى دارد که به هیچ قیمتى نباید دیگران از آن باخبر باشند. کسى که از اعتماد به نفس کافى برخوردار نیست, از اعتماد به نفسى که دیگران از خود نشان مى دهند, مى ترسد.)6
بنابراین از نشانه هاى فقدان اعتماد به نفس, انزواى شدید و کم رویى است, چون (پدیده کم رویى به یک مشکل روانى اجتماعى و آزاردهنده شخصى مربوط مى شود که همواره به صورت یک ناتوانى یا معلولیت اجتماعى ظاهر مى گردد. به کلام ساده, کم رویى یعنى خود توجهى فوق العاده و ترس از مواجه شدن با دیگران, زیرا کم رویى نوعى ترس یا اضطراب اجتماعى است که در آن فرد از مواجه شدن با افراد نا آشنا و ارتباطات اجتماعى گریز دارد7). عبارت متداول این دسته آن است که (من استعداد انجام فلان کار را دارم اما از ترس شکست احتمالى, جرأت نمى کنم دست به آن بزنم). در مقابل, انسان با اعتماد به نفس, رابطه اى درست و منطقى با زمان گذشته, حال و آینده دارد. از گذشته, تجربه مى اندوزد و از آینده, امید و آرمان و برنامه مى گیرد و در زمان حال به فعالیت و انجام وظایف و مسئولیت هایش مى پردازد و کابوس وحشت و ترس را در هم مى شکند و به این شعر سعدى مى اندیشد که مى گوید:

• سعدیا دى رفت و فردا هم چنان معلوم نیست در میان این و آن, فرصت شمار امروز را
• در میان این و آن, فرصت شمار امروز را در میان این و آن, فرصت شمار امروز را
ترس از سخن گفتن:
کسى که فاقد اعتماد به نفس است آثار خودباختگى و بى اعتمادى از خلال رفتار و گفتار او به خوبى نمایان است. او نمى تواند با قدرت حرف بزند و از حق خویش دفاع کند و در موارد حساس که باید سخن بگوید, دچار ترس و لکنت زبان و اضطراب مى شود و با دیدن مردم, خود را مى بازد و عرق بر پیشانى او مى نشیند.
(روان شناسان معتقدند فکر و بیان با یک دیگر نسبت مستقیم دارند8). اسلام نیز به این نکته دقیق علمى توجه نموده و بر رابطه مستقیم اندیشه و سخن تأکید کرده است. امام على(ع) مى فرماید: (بیان الرجل ینبئ عن قوّة جنانه;9 سخن آدمى حاکى از درجه قدرت روحى او است). جوان محصلى که لکنت زبان داشت و نمى توانست روان سخن بگوید, در نامه خود نوشته بود: با آن که خوب درس خوانده ام و همیشه در امتحانات قبول شده ام, ولى کندى زبانم مرا به سختى رنج مى دهد. جرأت ندارم با کسى صحبت کنم. همیشه در آخر کلاس مى نشینم و حتى المقدور خود را از چشم دبیر پنهان نگاه مى دارم, زیرا مى ترسم از من سؤالى کند و در جواب, زبانم بگیرد و هم کلاسانم مرا استهزا نمایند. جرأت نمى کنم ساعت به دستم ببندم; از ترس این که مبادا کسى از من وقت را سؤال کند و در جواب بر اثر لکنت زبان مورد تحقیر و اهانت واقع شوم.10
* کودک سخنران:
در تاریخ آمده است: (موقعى که خلافت به عمر بن عبدالعزیز منتقل شد هیئت هایى از اطراف کشور براى عرض تبریک به دربار وى آمدند, که از آن جمله هیئتى از حجاز بود. کودک خردسالى در آن هیئت بود که در مجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید. خلیفه گفت: آن کس که سن بیشترى دارد حرف بزند. کودک گفت: اى خلیفه مسلمین, اگر میزان شایستگى, سن بیشتر باشد در مجلس شما کسانى هستند که براى خلافت شایسته ترند. عمر بن عبدالعزیز از سخن طفل تعجب کرد; او را تأیید کرد و اجازه داد حرف بزند. کودک گفت: از سرزمین دورى به این جا آمده ایم. آمدن ما نه براى طمع است نه به علت ترس; طمع نداریم, براى آن که از عدل تو برخورداریم, ترس نداریم, زیرا خویشتن را از ستم تو در امان مى دانیم; آمدن ما در این جا فقط به منظور شکرگزارى است.
عمر بن عبدالعزیز به کودک گفت: مرا موعظه کن. کودک گفت: اى خلیفه مسلمین, بعضى از مردم از حلم خداوند و از تمجید مردم دچار غرور شدند, مواظب باش این دو عامل در شما ایجاد غرور ننماید و در زمام دارى گرفتار لغزش نشوى. عمر بن عبدالعزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و از سن او سؤال کرد. گفتند: دوازده ساله است.11)
5 ـ آسیب پذیرى:
کسى که اعتماد به نفس دارد مشکلات و سختى ها را درک مى کند و براى حل آن قدم برمى دارد, در حالى که انسان فاقد اعتماد به نفس, آسیب پذیر, حساس و شکننده است. هرچند قدرت مواجهه با مشکلات در وجود هر انسانى به ودیعت گذارده شده, متأسفانه بعضى افراد در برابر هر نوع شکست جزئى, تعادل روانى خود را از دست داده و از فعالیت جدى باز مى مانند. این افراد به جاى این که عوامل شکست خود را بررسى کنند و در پى جبران آن باشند, براى جبران شکست خود دیگران را متهم مى کنند و دیگران را شایسته سرزنش مى دانند. این عمل کم و بیش در کودکان و جوانان و حتى بزرگ سالان دیده مى شود. کودکى که به دلیل تنبلى در بازى, شکست خورده با خشم و غضب به خانه مى آید و از بدرفتارى یا حق کشى دوستانش انتقاد مى کند و یا دانش آموزى که در درس خود نمره خوبى نگرفته, معلم را سخت گیر و یا غرض ورز معرفى مى نماید.
6 ـ خودفریبى:
بهانه تراشى و خودفریبى, حربه کسانى است که فاقد اعتماد به نفس اند. امام على(ع) مى فرماید: (قدیکذب الرجل على نفسه عند شدة البلاء بما لم یفعله; چه بسا انسان در برخورد با گرفتارى به خود دروغ مى گوید).12 این افراد در مواردى براى تسکین وجدان خود به عوامل موهوم مانند: بخت و اقبال معتقد مى شوند. قهرمانى که در مسابقات شکست خورده براى جبران ضعف خود به دوستانش مى گوید: شانس و اقبال حریف بلند بود که پیروزى نصیب او شد و من تیره بخت و بد اقبال بودم که با شکست رو به رو شدم. او همه نارسایى ها و خطاها را به گردن کوکب و طالع مى افکند و به این شعر استناد مى کند که:

• کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از مادر گیتى به چه طالع زادم
• یارب از مادر گیتى به چه طالع زادم یارب از مادر گیتى به چه طالع زادم
اما افراد با اراده هرگز به واژه هاى طالع, فال, ستاره, کف بینى و بخت و اقبال دل نمى بندند و اعتقاد به آن ها را مانع پیروزى و تکامل خود مى بینند و به جاى شعر فوق, اشعار ناصر خسرو را ملاک عمل مى دانند:

• نکوهش مکن چرخ نیلوفرى را مدار از فلک چشم نیک اخترى را تو خود چون کنى اختر خویش را بد
• برون کن ز سر باد خیره سرى را تو خود چون کنى اختر خویش را بد تو خود چون کنى اختر خویش را بد
7ـ ظاهرسازى:
افرادى که از اعتماد به نفس برخوردارند بر عمل خویش تکیه دارند و نیازى به خودنمایى و تظاهر در خود احساس نخواهند کرد. خودنمایى, روش کسانى است که فاقد عمل و اعتمادند. امام على(ع) مى فرماید: (الافتخار من صغر الاقدار; به خود نازیدن, نشانه حقارت و پستى آدمى است.)
شوپنهاور مى گوید: (کسى که پیوسته از صفتى دم مى زند به طور قطع فاقد آن صفت است.)13 بدون تردید خودنمایى و تظاهر به منظور پرده پوشى بر ضعف ها صورت مى گیرد. دانش آموزى که در خود ضعف مى بیند به چرب زبانى پرداخته و پیش این و آن کرنش و خضوع مى کند تا عقب ماندگى خود را جبران کند.
8 ـ خود کم بینى:
ییکى دیگر از نشانه هاى فقدان اعتماد به نفس, خود کم بینى یا عقده حقارت است. کسى که به خود اطمینان ندارد و تصور مى کند به آن چه مطلوب او است نایل نمى شود, دچار عقده حقارت مى گردد. (به موازین روان شناسى, هر واقعه و خاطره اى که عزت نفس و غرور ذاتى شخص را ضعیف و معدوم مى کند, عاملى است براى توسعه و تقویت عقده حقارت.)14
بزرگى کجا یافت کو پست شد کجـا نیستـى مـایه هســت شد
اینان معمولاً خود را کوچک تر از آن چه که هستند مى دانند و حتى در مواردى گمان دارند که فاسد و منحط اند و یا خیال مى کنند دیگران از آن ها نفرت دارند و او نمى تواند با آن ها کنار بیاید. آن ها خود را ناتوان تر از این مى بینند که بر مشکلات فائق آیند و احساس حقارت خود را با ذکر این عبارات که: من ناتوانم, قدرت انجام این کار را ندارم, این کار از عهده من خارج است… بیان مى کنند.)15
9ـ تقلید کورکورانه:
از نشانه هاى فقدان اعتماد به نفس, پیروى نسنجیده و تقلید کورکورانه از گفتار و رفتار دیگران است. کسى که تصویر درستى از توانایى ها و استعدادهاى خود ندارد از ابتکار و خلاقیت و نوآورى به دور است. انسان در سایه حفظ تعادلِ شخصیت و استقلالِ اندیشه و اعتماد به نفس مى تواند با آرامش خاطر فرصت کنجکاوى و ابتکار عمل و طرح فکرى نو را بیابد. افراد سست عنصر و بى اراده براى جبران حقارت درونى, خود را به شکل دیگران درمى آورند و موفقیت خویش را در گرو پیروى ناسنجیده و تقلید کورکورانه مى بینند, در حالى که این عمل بر ذلت و ضعف آن ها مى افزاید. امام على(ع) مى فرماید: (الناس من خوف الذل متعجّلوا الذّل;16 مردم از ترس خوارى, به سوى ذلت و خوارى مى شتابند.)
قرآن کریم این گونه افراد را که اسیر تقلید از دیگران اند و تعقل و تفکر نمى کنند, به شدت مذمت کرده است. متأسفانه پیامبران الهى با این خودباختگى مردم رو به رو بوده اند. استاد مطهرى مى گوید: (من یک وقتى آیات قرآن راجع به تقلید و پیروى کورکورانه از پدران را استخراج کردم. دیدم آیات خیلى زیادى است و چیزى که براى من جالب بود این بود که هیچ پیغمبرى مرم را دعوت نکرد الاّ این که مواجه شد با همین حرف که: سانا وجدنا آباءنا على امة وانّا على آثارهم مقتدون;17 ما پدرانمان را بر راهى یافته ایم و ما از آن ها پیروى مى کنیم.ز یک اشکال عمومى در میان همه اقوام بوده و همه پیغمبران دچار آن بوده اند و آن مصیبت تقلید از آبا و اجداد و گذشتگان و به قول امروزى ها سنت گرایى بوده است و پیغمبران برعکس, عقل مردم را بیدار مى کردند و مى گفتند: فکر کنید حالا پدرانتان هر طور بودند: ساولو کان آباءهم لایعقلون شیئاً ولایهتدون;18 آیا اگر پدرانتان عقلشان به جایى نمى رسید باز شما هم باید از آن ها پیروى بکنید.ز19
* مرد سنّت گرا:
امام کاظم(ع) براى خادم خود خانه اى خرید و از او خواست که به منزل جدید برود, چون خانه اش بسیار کوچک و محقر بود. او عرض کرد: این خانه پدرى من است (چون پدر و جدم این جا بوده اند, من هم دوست دارم در آن جا بمانم). حضرت فرمود: (ان کان ابوک احمق ینبغى ان تکون مثله;20 اگر پدرت نادان بود, آیا سزاوار است تو هم اسیر بى شعورى پدرت باشى.)
مولوى داستان عجیبى را در مورد افراد خودباخته و دنباله رو نقل مى کند:
در خانقاهى ده ها درویش تهى دست زندگى مى کردند. درویشى از مسافرت بازگشت و به خانقاه رفت و الاغ خود را به فراش خانقاه سپرد تا یک شب در مراسم بزم درویشان شرکت جوید. درویشان گرسنه, مقدم او را گرامى شمرده و سران خانقاه به هم گفتند: جایى که در آیین اسلام خوردن میته براى افراد گرسنه جایز شمرده شده پس فروختن الاغ رفیق خانقاه مباح و جایز خواهد بود. الاغِ درویشِ از همه جا بى خبر به فروش رفت و آن شب عموم صوفیان خانقاه به برکت آن الاغ, شکمى از عزا درآورده و غذاى سیرى خوردند. پس از پایان غذا, مراسم پاى کوبى آغاز شد و مطرب, آن شب را با جمله (خر برفت) آغاز کرد:

• چون سماع آمد ز اول تا کران خر برفت و خر برفت آغاز کرد زین حراره پاى کوبان تا سحر از ره تقلید آن صوفى همین خر برفت آغاز کرد اندر حنین
• مطرب آغازید یک ضربِ گران زین حراره جمله را انباز کرد کف زنان خر رفت و خر رفت اى پسر خر برفت آغاز کرد اندر حنین خر برفت آغاز کرد اندر حنین
درویشِ صاحب الاغ با آن ها دم گرفته و همان ورد را با صد شوق به زبان جارى مى ساخت. بامدادان, او الاغ خود را از فراش خانقاه طلبید. ایشان گفت: صوفیان گرسنه آن را فروخته, سفره دیشب را به راه انداختند و خود شما نیز در مراسم ضیافت شرکت داشتید. درویش بینوا گفت: چرا مرا از این کار آگاه نساختى؟ من الان گریبان چه کسى را بگیرم؟ فراش گفت: به خدا سوگند, من خواستم بیایم تا تو را آگاه سازم حتى وارد خانقاه شدم, ولى دیدم تو نیز مانند دیگران بلکه با شوقى بیشتر این جمله را به زبان جارى مى ساختى من گفتم: شاید خود این مرد از اوضاع آگاه است و گرنه معنا ندارد یک مرد عارف جمله اى را نسنجیده بگوید و نفهمد که چه مى گوید. درویش بینوا گفت: من دیدم دیگران این جمله را مى گویند, من نیز خوشم آمد و گفتم و این بلا که متوجه من گردید, زاییده کار و تقلید بى جاى من از حلقه درویشان بود:

• گفت آن را جمله مى گفتند خوش مر مرا تقلیدشان بر باد داد که دو صد لعنت بر آن تقلید باد21
• مر مرا هم ذوق آمد گفتنش که دو صد لعنت بر آن تقلید باد21 که دو صد لعنت بر آن تقلید باد21
امام خمینى(ره) همواره بر اندیشه بازگشت به خویش و خروج از غرب زدگى و خودباختگى تأکید مى ورزیدند و خودباورى و استقلال فکرى را شرط اول استقلال مى دانستند. امام(ره) با روشن اندیشى به این نکته پافشارى مى کردند که شرق مکتبش را گم کرده است و بدین جهت تنها راه مقابله با خودباختگى را تحول فرهنگى دانسته و از فرهنگ به عنوان اساس هویت یاد مى کردند.
ایشان در یکى از سخنرانى ها مى فرماید: (یکى از امور دیگرى هم که باز من گفته ام این است که ما را جورى بار آورده بودند که یا باید فرنگى مآب باشیم یا هیچى. یک نفر جوان یک نفر خانم, اگر سرتاپایش فرنگى مآب است, این معلوم است خیلى عالى مقام است و اگر چنان چه مثل سایر مسلمان ها است این خیلى عقب افتاده است… تقى زاده گفته بود که ما باید سرتاپامان انگلیسى باشد یا فرنگى باشد و باید این طور باشیم تا این که آدم بشویم. آدم بودن را به کلاه و کفش و لباس و بزک و امثال ذلک مى دانستند.)22
ذکر این نکته ضرورى است که اسلام, تقلید آگاهانه را که به معناى استفاده از تجربه دیگران و بهره گیرى از نظر متخصصان و کارشناسان و رجوع به اهل خبره است, تأیید مى کند و حتى در فروع دین و احکام شرعى این تقلید را واجب مى شمارد. این تقلید به معناى مرعوب شدن در برابر نظر دیگران یا خودباختگى و نشانه ضعف اراده و فقدان اعتماد به نفس نیست, بلکه براساس نیاز فطرى و تعامل اجتماعى است. انسان نمى تواند در همه رشته ها تخصص پیدا کند و اطلاع کافى به دست آورد. همان طورى که در معالجه امراض به پزشک و در ساختن منزل به مهندس و معمار رجوع مى کنیم, براى به دست آوردن احکام شرعى نیز باید به
• مجتهد مراجعه کنیم. اعتماد به نفس در سیره بزرگان
• اعتماد به نفس در سیره بزرگان اعتماد به نفس در سیره بزرگان
ییکى از صفات بارز بزرگان دین و چهره هاى درخشان تاریخ, اعتماد به نفس است. در این جا به چند نمونه اشاره مى کنیم:
* اعتماد به نفس امام حسین(ع): در تاریخ آمده است: (روز جمعه اى, خلیفه دوم, روى منبر بود. امام حسین(ع) که کودک خردسالى بود, وارد مسجد شد و گفت: از منبر پدرم فرود آى. عمر گریه کرد و گفت: راست گفتى, این منبر پدر تو است نه منبر پدر من. ممکن بود کسانى تصور کنند امام حسین(ع) در مجلس عمومى به دستور پدر بزرگوارش على بن ابى طالب(ع) چنین سخن گفته است. براى دفع این توهم حضرت على(ع) از میان مجلس به پا خاست و با صداى بلند فرمود: به خدا قسم, گفته حسین از ناحیه من نیست. عمر نیز قسم یاد کرد و گفت: یا ابالحسن, راست مى گویى; من هرگز شما را در گفته فرزندت متهم نمى کنم23). خلیفه دوم مى دانست این کودک که از شخصیتى ممتاز و اراده اى مستقل و اعتماد به نفس برخوردار است, با فکر و اندیشه خود مى تواند چنین سخن بگوید و بر خلیفه وقت اعتراض کند.
* اعتماد به نفس امام جواد(ع): نمونه دیگر, سخن محکم و منطقى حضرت جوادالائمه(ع) در ایام نوجوانى در مقابل مأمون است. زمانى که موکب مأمون به بغداد آمد به نقطه اى رسید که در آن جا کودکان جمع شده بودند. به محض دیدن خلیفه همه فرار کردند, ولى امام جواد(ع) هم چنان در جاى خود ایستاد. مأمون به آن حضرت نگاهى کرد و پرسید: چه باعث شد که با سایر کودکان از این جا نرفتى؟ حضرت فوراً پاسخ داد: اى خلیفه مسلمین, راه تنگ نبود که با رفتن خود آن را براى عبور خلیفه وسعت داده باشم, مرتکب گناهى نشده ام که از ترس مجازات فرار کنم و از طرفى به شما حسن ظن دارم, گمان مى کنم بى گناه را آسیب نمى رسانى; از این رو در جاى خود ماندم و فرار نکردم. مأمون از این سخن تعجب کرد و پرسید: اسم تو چیست؟ جواب داد: محمد, گفت: پسر کیستى؟ فرمود: من فرزند على بن موسى الرضا(ع) هستم.24
* اعتماد به نفس بوذرجمهر: در تاریخ آمده است: (انوشیروان نسبت به بوذرجمهر خشمگین شد. دستور داد او را در اتاق تاریکى زندان کنند. چندین روز گذشت. انوشیروان کسى را فرستاد تا از وضع حال او جویا شود. فرستاده انوشیروان, بوذرجمهر را خوشحال و مطمئن یافت. از او پرسید: در این شرایط که سخت در مضیقه اى, چگونه خون سرد و آسوده مى باشى؟ بوذرجمهر گفت: من از معجونى که از شش ماده ترکیب شده استفاده مى کنم و این معجون, مرا سر حال آورده است. فرستاده پرسید: ممکن است این معجون را به ما معرفى کنى تا در مشکلات به آن پناه بریم؟ بوذرجمهر گفت: ماده اول: توکل بر خدا است; ماده دوم: آن چه مقدّر است خواه و ناخواه رخ مى دهد و بى تابى در برابر آن, مشکلى را حل نخواهد کرد; ماده سوم: صبر و شکیبایى بهترین چیزى است که در آزمون هاى الهى به کمک انسان مى شتابد; ماده چهارم: اگر صبر نکنم چه کنم؟ بنابراین با جزع خود را هلاک ننمایم; ماده پنجم: از مشکلى که من دارم مصایب مشکل ترى نیز وجود دارد, پس خدا را شکر که به آن ها گرفتار نشدم; ماده ششم: ستون به ستون فرج است. این سخن به انوشیروان رسید, او را آزاد و گرامى داشت.)25
* اعتماد به نفس یوسف(ع) در ایام نوجوانى: (یوسف(ع) در سایه ایمان به خدا و اعتماد به نفس توانست در شرایط سخت, تعادل روحى خود را حفظ نماید. او که نُه سال بیشتر عمر نداشت, با توطئه برادران حسودش به چاه افکنده شد و سرانجام به صورت برده اى درآمد, اما هرگز روحیه خود را نباخت. موقعى که یوسف را از چاه خارج و او را فروختند, یکى از حضار به وضع کودک رقت کرد و از روى رأفت و مهربانى گفت: به این طفل غریب نیکى کنید. یوسف که این جمله را شنید, با اطمینان خاطر و آرامش روان گفت: آن کس که با خدا است گرفتار غربت و تنهایى نیست.)26
ادامه دارد
________________________________________
1 ـ دکتر جلالى, روزنامه ابرار, شماره 832, ص5.
2 ـ موسوى لارى, رسالت اخلاق در تکامل انسان, ص358.
3 ـ سفینةالبحار, ج2, ص295.
4 ـ غررالحکم و دررالکلم, ج4, ص38.
5 ـ همان, ج1, ص324.
6 ـ پترلستر, به خود اعتماد کنید, ترجمه محمدحسین سرورى, ص35.
7 ـ غلامعلى افروز, روان شناسى کم رویى, ص13.
8 ـ محمدتقى فلسفى, جوان, ج2, ص198.
9 ـ غررالحکم و دررالکلم, ج3, ص261.
10 ـ محمدتقى فلسفى, همان, ص187 و188.
11 ـ همان, ص301.
12 ـ غررالحکم و دررالکلم, ج4, ص483.
13 ـ موسوى لارى, همان, ص417.
14 ـ محمدتقى فلسفى, کودک, ج2, ص233.
15 ـ على قائمى, خانواده و مسائل نوجوان و جوان, ص161.
16 ـ غررالحکم و دررالکلم, ج2, ص156.
17 ـ زخرف(43) آیه 23.
18 ـ بقره(2) آیه 171.
19 ـ مرتضى مطهرى, تعلیم و تربیت در اسلام, ص46.
20 ـ بحارالانوار, ج73, ص153.
21 ـ مثنوى معنوى, دفتر دوم, ص206; با اقتباس از: رمز پیروزى مردان بزرگ, ص75ـ70.
22 ـ صحیفه نور, ج16, ص64.
23 ـ محمدتقى فلسفى, جوان, ج2, ص97.
24 ـ بحارالانوار, ج50, ص92.
25 ـ سفینةالبحار, همان, ص7.
26 ـ محمدتقى فلسفى, کودک, همان, ص191; به نقل از مجموعه ورّام, ج1, ص33.
3 ـ سفینةالبحار, ج2, ص295.
4 ـ غررالحکم و دررالکلم, ج4, ص38.
16 ـ غررالحکم و دررالکلم, ج2, ص156.
23 ـ محمدتقى فلسفى, جوان, ج2, ص97.
9 ـ غررالحکم و دررالکلم, ج3, ص261.
19 ـ مرتضى مطهرى, تعلیم و تربیت در اسلام, ص46.
20 ـ بحارالانوار, ج73, ص153.
22 ـ صحیفه نور, ج16, ص64.
26 ـ محمدتقى فلسفى, کودک, همان, ص191; به نقل از مجموعه ورّام, ج1, ص33.
3 ـ سفینةالبحار, ج2, ص295.
6 ـ پترلستر, به خود اعتماد کنید, ترجمه محمدحسین سرورى, ص35.
8 ـ محمدتقى فلسفى, جوان, ج2, ص198.
12 ـ غررالحکم و دررالکلم, ج4, ص483.
14 ـ محمدتقى فلسفى, کودک, ج2, ص233.
24 ـ بحارالانوار, ج50, ص92.
15 ـ على قائمى, خانواده و مسائل نوجوان و جوان, ص161.
21 ـ مثنوى معنوى, دفتر دوم, ص206; با اقتباس از: رمز پیروزى مردان بزرگ, ص75ـ70.
1 ـ دکتر جلالى, روزنامه ابرار, شماره 832, ص5.
2 ـ موسوى لارى, رسالت اخلاق در تکامل انسان, ص358.
7 ـ غلامعلى افروز, روان شناسى کم رویى, ص13.

جوان و اعتماد به نفس قسمت آخر

جوان و اعتماد به نفس قسمت آخر
در شماره پیش, چهار مورد از راه کارهاى تقویت اعتماد به نفس را بیان کردیم, که عبارت بودند از: خود ارزش مندى, خودشناسى, خود پنداره مثبت و خود اتکایى; اینک راه کارهاى دیگر را پى مى گیریم.
5. رویارویى با مشکلات
متأسفانه بعضى افراد مادامى که در زندگى شکست نخورده اند یا مانع و مشکلى بر سر راهشان قرار نگرفته, نمى توانند از توانایى هاى خود آگاه شوند; به عبارت دیگر گوهر نهفته این عده فقط در سایه شداید آشکار مى گردد. جوانى که زیر سایه پدر و مادر در ناز و نعمت زندگى کرده, انگیزه اى براى تلاش و فعالیت در خود نمى بیند و نمى تواند روى پاى خود بایستد, اما پس از مرگ پدر یا بروز مشکلات زندگى احساس مى کند عصا و تکیه گاه خود را از دست داده است. از این رو سخت به تکاپو مى افتد و موانع را از پیش روى خود برمى دارد و بدین طریق به خودباورى مى رسد.
استاد مطهرى(ره) مى گوید: (به حکم قانون و ناموس خلقت, بسیارى از کمالات است که جز در مواجهه با سختى ها و شداید, جز در نتیجه تصادم ها و اصطکاک هاى سخت, جز در میدان مبارزه و پنجه نرم کردن با حوادث, جز در رو به رو شدن با بلایا و مصایب حاصل نمى شود. نه این است که اثر شداید و سختى ها تنها, ظاهر شدن و نمایان شدن گوهر واقعى است; به این معنا هرکس یک گوهر واقعى دارد که رویش پوشیده است مانند یک معدنى است در زیر خاک, و اثر شداید فقط این است که آن چه در زیر خاک است نمایان مى شود, اثر دیگر ندارد; نه, این طور نیست, بالاتر است; شداید و سختى ها و ابتلائات, اثر تکمیل کردن و تبدیل کردن و عوض کردن دارد, کیمیا است, فلزى را به فلز دیگر تبدیل مى کند, سازنده است, از موجودى, موجود دیگر مى سازد, از ضعیف, قوى و از پست, عالى و از خام, پخته به وجود مى آورد.)1
ییکى از روان شناسان مى گوید: (به جوانان باید یاد داد که براى رسیدن به هدف و منظور خود نباید انتظار داشته باشند در جاده اى کوبنده و صاف طى طریق کنند, کمتر کسى بدون برخورد با مشکلاتِ دل سرد کننده, به جایى رسیده است. هرگاه ما به طرز صحیح با مشکلات رو به رو شویم, مشکلات نه تنها مانعى فرا راه ما نخواهند بود, بلکه به پیش رفت و ترقى ما کمک خواهند کرد. هیچ تمرینى مفیدتر از تلاش براى غلبه بر مشکلات نیست.)2
نقش رویارویى با مشکلات در ایجاد خودباورى حتى در مورد پرندگان نیز صادق است. درباره بعضى پرندگان مى نویسند: وقتى که جوجه آن ها پر درمى آورد, براى این که به جوجه خود فنّ پرواز را یاد دهد, او را با خود از آشیانه بیرون مى آورد و در فضا بالا مى برد و آن گاه او را رها مى سازد. جوجه مدتى تلاش مى کند و پرپر مى زند تا خسته مى شود. همین که در اثر خستگى مى خواهد به زمین بیفتد, مادرش او را روى بال خود مى گیرد, پس از لحظه اى دو مرتبه او را از اوج بلندى رها مى کند. باز مدتى این حیوان تلاش مى کند, پایین و بالا مى رود و خود را خسته مى کند. همین که کاملاً خسته شد, مادر دو مرتبه او را مى گیرد و روى بال مى نشاند و به همین ترتیب چند بار عمل مى کند تا فرزندش عملاً بر پرواز کردن مسلط گردد.)3
کسى که مى خواهد شنا کردن را بیاموزد, علاوه بر آموزش تئورى, باید خود را در آب بیندازد و با امواج آن رو به رو گردد. انسان باید در میدان عمل با تجربه اندوزى از شکست ها, راه رسیدن به موفقیت را بیازماید که امام على(ع) مى فرماید: (اذا خفت صعوبة امر فاصعب له یذلّ لک; هرگاه سختى چیزى باعث بیم و هراست شد, تو نیز در مقابل آن سخت و مقاوم شو که با تن دادن به سختى ها مشکل بر تو آسان خواهد شد.4)
بهترین راه براى پرورش اعتماد به نفس در کودکان و نوجوان, روبرو کردن آن ها با مشکلاتى است که با وضع فکرى و جسمى شان تناسب دارد. البته این سخن به معناى نفى حمایت مستقیم یا غیر مستقیم والدین از فرزندانشان نیست, بلکه مراد ما این است که کودکان و نوجوانان همواره در صحنه هاى واقعیِ اجتماعى حاضر باشند و در برخورد با مسائل زندگى و تجارب حاصل از آن, شخصیتشان شکل گیرد.
حمایت بى دریغ و افراطى و محبت هاى بیجاى بعضى پدران و مادران و دور نگه داشتن فرزندان از صحنه هاى سخت زندگى, عامل اصلى ضعف و سستى اراده آن ها در ایام جوانى است. کودکانى که لوس و از خود راضى بار آمده اند و همه چیز براى آن ها فراهم بوده و با مشکلى مواجه نشده اند, روحى ضعیف و روانى زود رنج دارند و در نبردهاى زندگى خیلى زود شکست مى خورند و توان مقابله با حوادث روزگار را ندارند.
(ژان ژاک روسو) درباره این گونه تربیت هاى غلط مى گوید: (اگر مردم تا آخر عمر در کشورى که متولد شده بودند مى ماندند, اگر تمام سال یک فصل بیش نداشت, اگر افراد نمى توانستند هیچ وقت سرنوشت خود را تغییر دهند, این گونه تربیت ها از بعضى جهات خوب بود. اما اگر تغییر سریع اوضاع بشر را در نظر بگیریم, باید اقرار کنیم که هیچ روشى بى معناتر و غلط تر از این نیست که کودک را با این فرض پرورش دهیم که هرگز نباید از اتاق خارج شود و همیشه باید نوکر و کلفت, دور او را بگیرند و اگر آن بدبخت فقط یک قدم بر روى زمین بگذارد و اگر یک پله پایین بیاید, نیست خواهد شد.
[ایشان هم چنین مى گوید]: اگر جسم زیاد در اسایش باشد, روح فاسد مى شود. کسى که درد و رنج را نشناسد, نه لذت شفقت را مى شناسد, نه حلاوت ترحم را.)5

• فرزند خُرد را به مشقت بزرگ کن پیوسته در نیاز و نقم پاید آن پسر آسان کشد به ساحل مقصود رخت بخت آن ناخدا که سختى دریا کشیده است
• کز رحمت است هر که به راحت رسیده است کو را پدر به ناز و نعم پروریده است آن ناخدا که سختى دریا کشیده است آن ناخدا که سختى دریا کشیده است
متفکران و اندیشمندان تاریخ غالباً از خانواده هاى فقیر یا متوسط برخاسته اند و با سختى هاى روزگار دست و پنجه نرم کرده اند. در این جا فقط به نقل گوشه اى از زندگى یکى از فرزانگان بزرگ تاریخ که در عصر ما مى زیسته است, یعنى علامه طباطبائى(ره), مى پردازیم.
مفسر کبیر قرآن, صاحب تفسیر المیزان, علامه طباطبائى(ره) در سن پنج سالگى مادر و در سن نُه سالگى پدرشان را از دست مى دهند و ممرّ معاش ایشان و برادرشان از کودکى, منحصر به زمین زراعتى در قریه شادآباد تبریز بوده است. علامه طباطبایى به علت تنگ دستى ناچار مى شود از نجف اشرف به ایران مراجعت نمایند و ده سال در همان قریه به کشاورزى اشتغال ورزند.6 با این وصف, ایشان با تلاش پى گیر و مجاهدت مستمر, توانست تفسیرى به رشته تحریر درآورد که به جامعیت آن, تفسیرى یافت نمى شود.
پذیرش شکست و ناکامى, احتیاج به قدرت تطبیق و سازگارى با شرایط زندگى دارد. رسول اکرم(ص) یکى از صفات مؤمنان را انعطاف پذیرى مى داند و مى فرماید: (مثل المؤمن مثل السنبلة تخرّ مرّة وتستقیم مرة ومثل الکافر مثل الارزه لایزال مستقیماً لایشعر;7 مؤمن در برابر طوفان حوادث هم چون خوشه رسیده است که وقتى باد مى وزد, روى زمین خم مى شود و چون باد ایستاد, دوباره به پا مى ایستد. ولى کافى مانند درخت صنوبر است که با سرسختى خود از جا کنده مى شود.)
این روایت, به همه مى آموزد که واقعیات زندگى را باید پذیرفت, چه تلخ باشد و چه شیرین, زندگى توأم با شکست و پیروزى است و شکست, انگیزه انسان را براى پیروزى دو چندان مى کند. چرخ هاى زندگى با افکار و تخیلات خام به گردش درنمى آید. کسى که تصویر صحیحى از زندگى و فراز و نشیب هاى آن داشته باشد, خود را براى شرایط نامساعد آماده مى کند.
6. تقویت اراده
یکى از مهم ترین راه کارهاى پرورش اعتماد به نفس, تقویت اراده و قدرت تصمیم گیرى است. تقویت اراده, بسیارى از عوامل بى اعتمادى; از قبیل: نقص هاى جسمى, شکست ها و فقر و تنگ دستى را از کارایى مى اندازد. بعضى از نام آوران بزرگ تاریخ با وجود نقص عضو یا معلولیت, هرگز ضعف و سستى به خود راه ندادند و اعتماد به نفس خود را حفظ کردند. درباره (جاحظ) که از دانشمندان نام آور جهان بود, گفته اند: زشت رویى او زبان زد عموم مردم بود ـ به طورى که پس از سال هاى متمادى هنوز ضرب المثل است8 ـ اما همین فرد با عزم و تصمیم خود توانست نام خویش را در صف بزرگان تاریخ جاودانه سازد.
رودکى, شاعر بلند آوازه تاریخ ادبیات ایران, نابینا بود. ابوالعلاى معرى, شاعر ادیب و نقاد عرب نیز از نعمت چشم بهره اى نداشت.10 زمخشرى, مفسّر بزرگ قرآن کریم, یک پا نداشت و با کمک چوب حرکت مى کرد.11
(فوتبالیست مشهور ستام دمیسیز با وجود این که یک دستش ناقص بود و فقط یک نیمه از پاى راست را داشت, از فاصله 63 یاردى12 گلى زد که در دنیاى ورزش بى سابقه است و همه را حیرت زده کرد. او پدر و مادرى فوق العاده داشت که هرگز اجازه ندادند [تام] از نقص اعضا رنج ببرد و در نتیجه تمام اعمالى را که پسران هم سالش از عهده آن برمى آمدند, انجام مى داد. با پیش آهنگان به اردو مى رفت و با بچه ها بازى مى کرد.)13
افتخارات و توفیقات بزرگى که جانبازان عزیز انقلاب در میادین مختلف فرهنگى, ورزشى و علمى به دست آوردند, شاهد گویایى از نقش اراده در خودباورى است. جانبازان سلحشور با وجود نقص جسمى و ناتوانى ظاهرى, با عزم راسخ خود از بوستان همت و اراده ثمر برگرفتند و به قله هاى رفیع موفقیت نایل گشتند. در این جا به یک نمونه اشاره مى کنیم:
(در سال 1371 تعداد 197 نفر از جانبازان, مربیان و سرپرستان هشت استان کشور, قله 3752 مترى سهند را با گام هاى استوار خود فتح کردند. این گروه پس از 6 ساعت کوه پیمایى سخت, از بین صخره ها و یخچال هاى طبیعى گذشته و خود را با هم در قله سهند دیدند. ده تن از کوهنوردان با آسیب دیدگى بالاى هفتاد درصد در این صعود تاریخى شرکت کردند.14)
در پیرامون خود به افرادى برمى خوریم که فاقد امکانات مادى و در نهایت فقر به سر مى برند, اما با اتکا و اعتماد به خود و پى گیرى هاى خستگى ناپذیر توانسته اند به مدارج عالى برسند. بزرگان به ما آموخته اند که داشتن امتیازات و امکانات و فقدان آن ها, نقش تعیین کننده اى در سرنوشت انسان ندارد. پس باید زاده خصال خویشتن باشیم نه وابسته به امتیازات فردى و اجتماعى.
چون شیر به خود, سپه شکن باش فـرزنـد خـصال خویشتـن باش15
بنابراین, عوامل خارجى بدون دخالت انسان, توانایى اثرگذارى بر نفس را ندارد. افراد با اراده نمى گذارند شکست ها و ناکامى ها آن ها را از پاى درآورد. خودباوران از هر شکستى درس پیروزى مى گیرند, برخلاف افراد سست اراده که با یک شکست, خود را مى بازند و صحنه فعالیت را خالى مى کنند. ناپلئون مى گوید: (آن قدر شکست خوردم که راه شکست دادن را یاد گرفتم.16)
صائب تبریزى مى گوید:
ما شیشه ایم و باک نداریم از شکست شیشـه چو بیشتر شکنـد تیزتـر شـود
بیان جمله هایى از قبیل: اگر چنان چه این کار را کرده بودم و اگر فلان کار را نمى کردم, اگر بهتر فکر مى کردم و غیره, به گونه اى فاصله گرفتن از آینده و موفقیت هاى احتمالى است. از شکست هاى گذشته نالیدن و در گرداب افسوس هاى بى حاصل و اگرهاى بى معنا دست و پا زدن و اندیشه خود را صرف گذشته کردن, نتیجه اى جز ضعف اراده و ناامیدى ندارد.
نخستین گام در جهت کسب اعتماد به نفس, پذیرش گذشته و نگاه به آینده و توجه به این واقعیت است که گذشته, گذشته است و آن را نمى توان تغییر داد. از این رو نباید چندان دل مشغول آن بود, ولى آینده هنوز خلق نشده است. در حقیقت, آینده را اندیشه و تلاش ما مى آفریند. احساس شکست خوردگى, ناشى از عدم پذیرش محدودیت ها است. کسى که ارزیابى صحیح از خود ندارد و بخواهد در همه عرصه ها نفر اول باشد, بدون شک عقب خواهد افتاد. اما شخصى که خود را در آینه واقعیت ببیند, نه خود را مى فریبد و نه به خود لطمه مى زند, بلکه ضمن درس گرفتن از خطاها و شکست هاى گذشته, بر قابلیت هاى خود مى افزاید.
روش هاى کاربردى تقویت اراده
سؤالى که بسیارى از جوانان به دنبال پاسخ آنند, این است که: چگونه مى توان اراده را تقویت کرد؟ در این جا متناسب با بحث, بعضى از روش هاى تقویت اراده را بیان مى کنیم.
1. ارتباط با خدا:
یکى از مهم ترین عوامل تقویت اراده, یاد خدا و ارتباط مداوم با پروردگار است. قرآن مجید درباره نماز شب که از مظاهر بارز یاد خدا است, مى فرماید: (انّ ناشئة اللیل هى اشدّ وطأً وأقوم قیلاً;17 نماز در دل شب, گامى ثابت و استوار و پایدارترین سخن است.)
ملکه تقوا و خویشتن دارى و تسلط بر نفس, ثمره یاد خدا است. با این ملکه, غلبه بر احساسات و عادات ناپسند و تصمیم گیرى در موقعیت هاى خطیر, میسّر مى شود. امام على(ع) در این باره مى فرماید: (الا وان الخطایا خیل شمس, حمل علیها راکبها وخلعت لجمها فتقحمت بهم فى النار الا وان التقوا مطایا ذلل حمل علیها راکبها واعطوا ازمتها;18 خطاها و گناهان, مانند اسب هاى سرکش و چموش است که لجام از سر آن ها بیرون آورده شده و اختیار از کف سوار بیرون رفته باشد و عاقبت اسب ها سوارهاى خود را در آتش افکنند, و مَثَل تقوا, مثَل مرکب هاى رهوار و مطیع و رام است که مهارشان در دست سوار است و آن مرکب ها با آرامش, سوارهاى خود را به سوى بهشت مى برند.)
استاد مطهرى(ره) مى گوید: (در این روایت, حقیقت بزرگى بیان شده و آن [عبارت است] از این که لازمه مطیع هوا و هوس بودن و عنان را به نفس سرکش واگذاردن, زبونى و ضعف و بى شخصیت بودن است. انسان در آن حال, نسبت به اداره حوزه وجود خودش مانند سواره زبونى است که بد است. سرکشى سوار است و از خود اراده و اختیارى ندارد. و لازمه تقوا و ضبط نفس, افزایش قدرت اراده و شخصیت معنوى و عقلى داشتن است; مانند سوار ماهر و مسلطى که بر اسب تربیت شده اى سوار است و با قدرت فرمان مى دهد.)19
2. مبارزه با عادات ناپسند:
یکى دیگر از راه هاى تقویت اراده, ترک عادات ناپسند و مخالفت با خواسته هاى نفسانى است. امام على(ع) مى فرماید: (غالِبوا أنفسکم على ترک العادات تغلبوها وجاهدوا اهوائکم تملکوها;20 به وسیله ترک عادات, بر نفوس خود مسلط شوید و با هواهاى نفسانى پیکار نمایید تا تحت اراده نیرومند شما درآیند.)
استاد مطهرى مى گوید: (مرحوم آیةاللّه حجت(ره) یک سیگارى بود که من واقعاً نظیر او را ندیده ام. گاهى سیگار از سیگار قطع نمى شد. وقتى مریض شدند, براى معالجه به تهران آمدند و در تهران اطبا گفتند: چون بیمارى ریوى هم دارید, باید سیگار را ترک کنید. ایشان ابتدا به شوخى گفته بود: من این سینه را براى سیگار مى خواهم. اگر سیگار نباشد, سینه را مى خواهم چه کنم؟ گفتند: به هر حال برایتان خطر دارد و واقعاً مضر است. فرمود: مضر است؟ گفتند: بله. گفت: نمى کِشم. یک نمى کشم کار را تمام کرد. یک عزم و یک تصمیم, این مرد را به صورت یک مهاجر از یک عادت قرار داد.)21
البته ترک عادات به یک باره آسان نیست, چون عادات مانند صفات ذاتى, مقتدر و نیرومندند تا جایى که امام على(ع) مى فرماید: (العادة طبع ثان;22 عادت, طبیعت دوم انسان است). ولى هرچه باشد مقهور اراده و خواست آدمى است.
مى گویند: (مأمون عادت داشت به خاک خوردن. اطبا و دیگران را جمع کرد تا کارى کنند که خاک خوردن را ترک کند. معجون دادند. گفتند: چنین کن, چنان کن و هرکس چیزى گفت, فایده نبخشید. روزى در این زمینه صحبت مى کردند. ژنده پوشى که دم در نشسته بود, گفت: دواى این درد نزد من است. پرسیدند: چیست؟ گفت: یک تصمیم شاهانه. به رگ غیرت مأمون برخورد. گفت: راست مى گوید و همان شد.)23
باید دانست که نقش روزه نیز در تقویت اراده قابل توجه است. روزه دار با وجود گرسنگى و تشنگى, از غذا و آب و لذات جنسى و تمایلات نفسانى چشم مى پوشد و زمام نفس را به دست مى گیرد و با محدودیت هاى موقت به خواسته هاى درونى خود پاسخ منفى مى دهد و همین مخالفت موجب تقویت اراده او در برخورد با مشکلات زندگى مى شود.
در مواردى لازم است انسان از لذت مشروع نیز چشم بپوشد تا مالک نفس خود گردد. نقل است که روزى حضرت على(ع) از درب دکان قصابى مى گذشت. قصاب به آن حضرت عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! گوشت هاى بسیار خوبى آورده ام, اگر مى خواهید ببرید. حضرت فرمود: الان پول ندارم که بخرم. قصاب عرض کرد: من صبر مى کنم پولش را بعداً بدهید. حضرت فرمود: من به شکم خود مى گویم صبر کند. اگر نمى توانستم به شکم خود بگویم, از تو مى خواستم که صبر کنى, ولى حالا که مى توانم, به شکم خود مى گویم صبر کند.24
3. تلقین:
یکى دیگر از عوامل تقویت اراده, تلقین است. معمولاً افراد سست اراده از واژه (نمى توانم), (غیرممکن است) زیاد استفاده مى کنند, در حالى که اگر راه (نمى توانم) را به ذهن خود ببندند و دریچه روشنایى (مى توانم) را به روى خویش بگشایند, قطعاً به موفقیت خواهند رسید.
داستان زندگى نویسنده مشهورى به نام (ناپلئون هیل) گویاى این واقعیت است: (او همیشه آرزو داشت روزى یک نویسنده شود و براى رسیدن به آرزویش مى دانست باید به کاربرد کلمات, تسلط کامل پیدا کند. او دانش زیادى نداشت و فرزند خانواده مستمندى بود. بسیارى به او مى گفتند: این کار ممکن نیست, ولى دست از تلاش برنداشت و با کار زیاد و صرفه جویى, کامل ترین کتاب لغتى را که وجود داشت, خرید. اولین کارى که کرد لغت (غیرممکن) را پیدا کرد و آن را برید و دور انداخت. حالا کتاب لغتى داشت بدون کلمه غیرممکن و با این روحیه به راه خود ادامه داد و امروز نویسنده معروفى است.)25
در منابع اسلامى از تلقین به نفس به عنوان فال نیک یاد شده است. فال نیک, تلقینى براى تقویت روحیه و ترمیم نارسایى اراده است. امام على(ع) مى فرماید: (تَفَأّل بِالخَیر تَنْجَحْ;26 فال نیکو بزن تا راه براى رفع مشکلات گشوده شود.)
فال نیک همان امید به موفقیت و گشایش و چشم دوختن به افق هاى روشن زندگى است. ژاگو مى گوید: (تا وقتى فکر مى کنید که نمى توانید و داراى ظرفیت نیستید, احتمال موفقیت کم است. اگر درخشان ترین شایستگى ها را داشته باشید, خاموشش مى کنید. بالعکس, فردى که از حیث هوش و قابلیت, متوسط, ولى به خود اطمینان کامل داشته باشد که موفق خواهد شد, او موفق مى شود… هر وقت فرصت پیدا کردید و حتى در جست وجوى آن, ابتکارى جسورانه از خود نشان دهید و کارى را در پیش گیرید که اجراى تصمیماتى را ایجاد کند و هنگامى که به امتحان مى پردازید این تلقین را به یاد بیاورید: سمن مى توانم و مى خواهمز اگر بنا شد در کار مهمى مصمم شدید که با مشکلات آن آشنایى کامل دارید, به خود بگویید که مى توانید, درجه هوشیارى خود را تا آن حد بالا ببرید. در این صورت به مبارزه و مقابله با آن مشکلات عادت خواهید کرد.)27
امیل کوئه, پدر روش تلقین به نفس به بیماران خود کمک کرد تا مشکلات روانى خود را با استفاده از روش تلقین به نفس حل کنند.28
کسى که فاقد اعتماد به نفس است, مى تواند از این فرمول تلقین به نفس استفاده کند که بگوید: (هر روز بیش از پیش از هر لحاظ اعتماد به نفس من بهتر مى شود. با توجه به تحقیقات و مطالعاتى که انجام شده معلوم شده است که مواقع شب و قبل از خواب, بهترین موقع براى انجام تلقین به نفس است.)29
4. تمرین:
یکى دیگر از روش هاى تقویت اراده, تمرین در تصمیم گیرى است. زندگى, سراسر عرصه تصمیم گیرى است. اگر بیاموزیم که خودمان براى خودمان تصمیم بگیرم نه دیگران, به تدریج داراى اعتماد به نفسى کامل خواهیم شد. مهم نیست که در چه زمینه اى تصمیم مى گیریم; مهم, تمرین و تکرار آن است. چه بسا ممکن است تصمیم ما صد در صد موافق با مصلحت نباشد, اما این پیامد را خواهد شد که شما را در تصمیم گیرى جسور خواهد ساخت. امام على(ع) مى فرماید: (روّ تحزم فاذا استوضحت فاجزم;30 در امور, تحقیق کن تا تمام جوانب براى تو روشن شود و هنگامى که امر واضح شد در انجام آن مصمم باش.)
هیچ چیز نباید مانع اجراى تصمیم اتخاذ شده گردد. بدیهى است که انجام صحیح امور, احتیاج به استقامت و پشتکار دارد. بعضى مى گویند: ما از اتخاذ تصمیم عاجزیم, چون بارها برخلاف تصمیم خود عمل کرده ایم. در پاسخ به این دسته از افراد باید گفت: بیایید از نو تصمیم بگیرید و مطمئن باشید که شکستن تصمیم به معناى از بین رفتن همه آثار آن نیست. رسوبات به جا مانده از تصمیم هاى قبلى هنوز در اعماق دل و روح شما باقى است و همان آثار, زمینه را براى تصمیم نهایى آماده مى کند. کوهنوردى که تصمیم گرفته به قله کوه دست یابد, چه بسا در بار اول و دوم به مقصود نمى رسد و نمى تواند تصمیم خویش را عملى سازد, اما با تجربه اندوزى از گذشته سرانجام قله را فتح مى کند. کسى که قطعه شعر و یا نثرى را حفظ مى کند, در نخستین بار براى حفظ آن چه بسا لازم است پنج بار آن را تکرار نماید, ولى پس از مدتى اگر آن را فراموش کرد, دیگر در آن مرحله براى حفظ کردنِ همان قطعات, پنج مرتبه تکرار لازم نیست, چون آثار یادگیرى گذشته وجود دارد و با یادآورى مجرد شکوفا مى گردد. براى این که تصمیم گیرى آسان گردد, باید در هر کارى هدف خاصى را دنبال کرد. آدم بى هدف, مانند مسافرى است که نداند به کجا مى خواهد برود. او گرچه اتوبوس هاى فراوانى را در محل پایانه مسافربرى مى بیند, اما به دلیل نامشخص بودن مقصد نمى تواند سوار هیچ یک از آن ها شود. البته اهداف مورد نظر باید واقعى و معقول باشد. نه چندان بلند پروازانه که دسترسى به آن ها ممکن نباشد و نه آن قدر پیش پا افتاده که ارزش کوشیدن را نداشته باشد.
7. صبر و شکیبایى
در نگاه دین, یکى از ابزارهاى وصول به همه فضیلت ها و کمالات و از جمله اعتماد به نفس, صبر و شکیبایى است. به گفته بعضى مفسران, در قرآن مجید, واژه (صبر) بیش از هفتاد بار تکرار و تأکید شده, در حالى که هیچ یک از فضایل انسانى به این اندازه تأکید نشده است.31 در برخى از کتاب هایى که درباره صبر تألیف شده, نزدیک به نهصد حدیث از پیغمبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) آورده شده است.32 امام على(ع) مى فرماید: (لایعدم الصبور الظفر وان طال به الزمان; شخص صبور, پیروزى را از دست نخواهد داد, هرچند طول بکشد.)33
در این روایت, هم صبر و هم پیروزى به صورت مطلق آمده و نشان مى دهد که این حکم در تمام ابعاد معنوى و مادى زندگى انسان ها است.
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیم اند در اثــر صبـر, نـوبـت ظـفــر آیـد
استاد مطهرى مى گوید: (یکى از امورى که در توفیق یافتن انسان دخالت زیادى دارد و شرط موفقیت در کارها بالاخص در کارهاى بزرگ است, حوصله و صبر زیاد است. کم حوصلگى و کم صبرى, مانع است که انسان در یک کار مفید که متناسب با استعداد او است, مداومت کند. همه کارها را ناقص مى گذارد و دائماً از این شاخ به آن شاخ مى پرد و از این کار به آن کار رو مى آورد و در نتیجه, هیچ کارى را به طور کامل انجام نمى دهد… نمى توان به طور حتم ادعا کرد که مخترعین و مکتشفین هر عصرى با استعدادترین افراد آن عصر بوده اند, زیرا ممکن است افراد مستعدترى بوده اند ولى فاقد یک شرط دیگر بوده اند و آن, حوصله و صبر زیاد است. صبر و حوصله است که دوست قدیمى ظفر و موفقیت است. اگر صبر و استقامت و حوصله باشد, بى استعدادترین افراد هم ولو در یک زمان طولانى به هدف خواهند رسید.)33
همان طورى که صبر با پیروزى مقرون است, جزع و ناشکیبایى نیز با عجز و ناتوانى همراه است. امام باقر(ع) مى فرماید: (من لایعد الصبر لنوائب الدهر یعجز; کسى که در وجودش نیروى صبر را براى مقابله با حوادث مهیا نکند, عاجز و ناتوان خواهد شد.)34
از مشکلات و معضلات فرار کردن و متوسل شدن به استدلال غیر واقعى, راه چاره نادرستى است که به طور موقت مى تواند ضعف و ناتوانى ما را بپوشاند. راه حل اساسى, مقاومت سرسختانه با مشکلات و اقدام عملى در جهت رفع موانع است. مى گویند: (یک دانش آموز چینى که در رشته تحصیلى خود پیش رفتى به دست نیاورده و ناکام شده بود, از شدت یأس و ناامیدى, کتاب هایش را جمع کرد و به دور افکند. در همان لحظه مشاهده کرد زنى مستمند قطعه اى آهن را با سرسختى و کوشش خستگى ناپذیر سوهان مى زند تا از آن سوزنى درست کند. مشاهده این صحنه, انقلاب عظیمى در وجودش ایجاد نمود و روحش را به شدت تکان داد. او تصمیم گرفت به کلاس درس برگردد و به هر قیمتى که هست با قاطعیت تمام به ادامه تحصیلات بپردازد. این تصمیم را به مرحله اجرا درآورد و در سایه شکیبایى که از خود بروز داد, در ردیف دانشمندان شهیر عصر خود قرار گرفت.)35
ملک الشعرا از زبان یک چشمه به نیکى, نقش صبر و شکیبایى و رابطه آن را با اعتماد به نفس نشان مى دهد:

• جدا شد یکى چشمه از کوهسار به نرمى چنین گفت با سنگ سخت جناب اجل کِش گران بود سر نجنبیدم از سیل زورآزماى نشد چشمه از پاسخ سنگ, سرد بسى کَند و کاوید و کوشش نمود ز کوشش به هر چیز خواهى رسید برو کارگر باش و امیدوار گرت پایدارى است در کارها شود سهل پیش تو دشوارها36
• به ره گشت ناگه به سنگى دچار کرم کرده راهى ده اى نیک بخت زدش سیلى و گفت: دور اى پسر که اى تو که پیش تو افتم ز جاى به کَندن در ایستاد و اِبرام کرد کز آن سنگ خارا رهى برگشود به هر چیز خواهى کماهى رسید که از یأس جز مرگ ناید به بار شود سهل پیش تو دشوارها36 شود سهل پیش تو دشوارها36
به دنبال این نباشیم که مشکلمان را یک شبه حل کنیم. اعتماد به نفس مانند کمالات دیگر به تدریج و با تمرین و ممارست و عبور از مشکلات و با صبر و تحمل به دست مى آید.
8. کسب تجارب موفقیت آمیز
موفقیت افراد در انجام مهارت هاى مختلف, به حسب تقویت انگیزه و رغبت آن ها براى ادامه کار و تلاش بیشتر مى شود. یکى از روان شناسان مى گوید: (شاید هیچ عاملى بیش از شکست و سرزنش ناشى از شکست به حس ارزش شخص لطمه وارد نیاورد. شکست باعث مى شود که شخص خود را کمتر از دیگران پندارد. وقتى انسان با شکست مواجه مى شود, به این فکر مى افتد که از دیگران پایین تر و پست تر است. شکست, اعتماد را از بین مى برد و یأس را جانشین اعتماد به نفس مى کند.)37
براى کسب اعتماد به نفس, یادگیرى مهارت ها و تخصص ها نقش مؤثرى دارد. اگر کسى در یکى از رشته ها تخصص لازم را پیدا کرد, این احساس به او دست مى دهد که چیزى مى داند که دیگران آن را نمى دانند و توانایى کارى را دارد که دیگران از انجام آن عاجز و ناتوان اند. با این احساس, اعتماد به نفس و انگیزه و جرأت و تلاش و پشتکار تقویت خواهد شد.
کار و فعالیت صرف نظر از جنبه مادى, جنبه معنوى و تربیتى دارد. جوانى که به کار و فعالیتى اشتغال ندارد, شخصیت خود را متزلزل مى بیند و احساس وابستگى به دیگران دارد, اما روزى که شغلى به دست آورد خود را مستقل و آزاد مى بیند و به خود حق مى دهد که در جامعه اظهار وجود کند و میل دارد همه بدانند که او دیگر یک عضو فعال اجتماع است. موریس دبس مى گوید: (شغل و انتخاب آن, یک نقش مستقیم در اثبات شخصیت جوان دارد, زیرا این موضوع, نشانه آزادى جوان است و از این پس مى تواند از وسایل شخصى براى ادامه زندگانى استفاده کند و به همین دلیل است که به دست آوردن اولین پول, این قدر لذیذ و مطبوع است. در نتیجه اعتمادِ به شخص خود پیدا مى کند.)38
9. تربیت صحیح والدین
پایه هاى نخستین رشد شخصیت و اعتماد به نفس, در سال هاى اولیه زندگى کودک و در دامن والدین و کانون گرم خانواده نهاده مى شود. (والدین یکى از مهم ترین منابع شکل گیرى خودپنداره و احساس ارزش نسبت به خود در کودکان و نوجوانان هستند. کودکانى که طرد مى شوند, بالمآل به طرد خود مى پردازند و احساس بى ارزشى مى کنند.)39
اعتماد به نفس در کودکانى که در خانواده هاى گرم و نوازش گر پرورش یافته باشند, بیشتر رشد مى کند; همان طورى که ریشه خود کم بینى و احساس حقارت را باید در دوران کودکى افراد جست وجو کرد. والدینى که مى خواهند اعتماد به نفس را در فرزندانشان ایجاد و تقویت کنند, باید به نکاتى که مطرح مى شود توجه داشته باشند:
1. ارتباط صمیمى با فرزندان:
اگر والدین با فرزندان خود رفتارى تحقیرآمیز و آمیخته به طعن و ملامت داشته باشند و در حضور دیگران به آن ها بها ندهند, فرزندانشان به تدریج خود را موجودى بى ارزش و بى مقدار مى پذیرند و نمى توانند احساس شخصیت و ارزش مندى کنند و در نتیجه اعتماد به نفس پیدا نمى کنند.
احترام به کودک و حسن معاشرت والدین, یکى از اساسى ترین عوامل ایجاد شخصیت در کودک است با این روش, کودکان باور مى کنند که عضو مستقل خانواده و مورد تکریم و احترام اند. بر این اساس پیامبر(ص) مى فرماید: (الولد سید سبع سنین وعبد سبع سنین ووزیر سبع سنین; فرزند, هفت سال آقا و هفت سال مطیع و فرمانبر و هفت سال وزیر است40). معمولاً وزیر به کسى گفته مى شود که با او مشورت و در تصمیم گیرى ها شرکت داده مى شود. والدین مستبد و خودرأى با تحمیل نظرات خود بر افراد خانواده, مانع رشد فکرى و تقویت تصمیم گیرى در فرزندان خود مى شوند.
2. آزادى دادن به فرزندان:
پرورش قدرت تفکر و استدلال و خود ارزش مندى در پرتو روحیه آزادمنشانه امکان پذیر است. اگر والدین از فرزندان بخواهند در برابر اراده و خواسته هایشان تسلیم محض باشند, طبیعى است که با این روش تحکم آمیز, آن ها موجوداتى طفیلى, بى شخصیت و ناتوان بار خواهند آمد. باید به فرزندان فرصت داد که انتخاب کردن و تصمیم گرفتن را تجربه کنند. البته این مطلب به این معنا نیست که فرزندان در انجام آن چه مى خواهند, آزاد باشند. فعالیت هاى مستقل و آزاد فرزندان, از ارشاد و هدایت خانواده بى نیاز نیست, ولى مداخله و مزاحمت و ایجاد محدودیت, ابتکار عمل را از نوجوانان مى گیرد و آن ها را به عناصرى منفعل و غیر فعال تبدیل مى کند.
3. توجه به جنبه هاى مثبت:
پدر و مادر به جاى این که همواره بر نقاط ضعف فرزند خود انگشت بگذارند, باید به نقاط مثبت و امتیازات او توجه کنند. یکى از روان شناسان مى گوید: (تقریباً تمام اطفال بدون استثنا بیش از تنبیه و خشونت, به تشویق و برانگیختن حس اعتماد به نفس احتیاج دارند, چه, بسیارى از اطفال بر اثر فقدان مشوق و محرک از استعداد خلاقه خود بى خبر مانده و فقط یک تذکر کوچک قادر به ظاهر کردن آن گشته است.)41
کسانى که در کارنامه فرزند خود ابتدا به سراغ نمره کمتر مى روند و به نمرات بالاى او بهاى چندانى نمى دهند, با دست خود بذر ناتوانى را در روح او مى پاشند. امام على(ع) یکى از ثمرات تشویق و تحسین را شکوفایى استعدادها و نشاط در زندگى مى داند و مى فرماید: (تحسین و حق شناسى, مردان شجاع را در راه نیکوکارى, تهییج و مسامحه کاران را به جنبش و حرکت وادار مى کند.)42
4. در نظر گرفتن ظرفیت و توانایى فرزندان:
والدین باید توقعات خود را با توانایى فرزندانشان تطبیق دهند و آنان را آن طورى که هستند بپذیرند, نه آن گونه که مى خواهند باشند. بعضى از پدران و مادران بدون در نظر گرفتن ذوق و استعداد فرزند خود, شغل یا رشته تحصیلى خاصى را بر فرزندشان تحمیل مى کنند. روشن است که اگر کسى مطابق استعداد و علاقه خود حرکت نکند, به موفقیت نخواهد رسید و همین ناکامى, از اعتماد به نفس او خواهد کاست. بلندپروازى والدین و انتظارات غیر واقع بینانه براى فرزندان, حاصلى جز سرخوردگى و احساس بى کفایتى ندارد. مقایسه فرزندان با هم سالان در فامیل و عدم توجه به تفاوت هاى فردى, احساس ناتوانى را در آن ها تقویت مى کند. رسول خدا(ص) مى فرماید: (خدا رحمت کند کسى را که فرزندش را در اعمال نیک یارى دهد. سؤال شد: چگونه او را در نیکى یارى دهد؟ حضرت فرمود: آن چه در توان او است, بپذیرد و از سخت گیرى درگذرد.)43
________________________________________
1ـ بیست گفتار, ص176.
2ـ سید مجتبى موسوى لارى, رسالت اخلاق در تکامل انسان, ص345.
3ـ مرتضى مطهرى, بیست گفتار, ص182.
4ـ غرر الحکم و درر الکلم, ج3, ص164.
5ـ مرتضى مطهرى, همان, ص182ـ183.
6ـ علامه حسینى تهرانى, مهر تابان, ص39.
7ـ بحارالانوار, ج74, ص142.
8ـ ریحانة الادب, ج1, ص378.
9ـ همان, ج2, ص338.
10ـ همان, ج5, ص333.
11ـ هدیة الاحباب, ص145.
12ـ هر یاردى تقریباً 91 سانتى متر است.
13ـ وینسنت پیل, ترجمه وجیهه آزرمى, ص87.
14ـ مجله جانباز, ش32, سال1371.
15ـ دیوان نظامى گنجوى, لیلى و مجنون, ص462.
16ـ جعفر سبحانى, رمز پیروزى مردان بزرگ, ص133.
17ـ مزمل(73) آیه 6.
18ـ نهج البلاغه, خطبه16.
19ـ بیست گفتار, ص12.
20ـ غرر الحکم و درر الکلم, ج4, ص385.
21ـ گفتارهاى معنوى, ص292.
22ـ غرر الحکم و درر الکلم, ج1, ص185.
23ـ مرتضى مطهرى, همان.
24ـ همان, ص298.
25ـ وینسنت پیل, همان, ص90.
26ـ غرر الحکم و درر الکلم, ج3, ص277.
27ـ سید مجتبى موسوى لارى, همان, ص360.
28ـ پترلستر, به خود اعتماد کنید, ترجمه دکتر سرورى, ص125.
29ـ همان, ص126.
30ـ بحارالانوار, ج68, ص341.
31ـ ناصر مکارم شیرازى, اخلاق در قرآن, ج2, ص446.
32ـ نهج البلاغه, قصار 153.
33ـ حکمت ها و اندرزها, ص212ـ213.
34ـ بحارالانوار, همان, ص83.
35ـ سید مجتبى موسوى لارى, همان, ص254.
36ـ دیوان ملک الشعرا, ج2, ص1107.
37ـ سید مجتبى موسوى لارى, همان, ص402.
38ـ محمدتقى فلسفى, جوان, ج2, ص350.
39ـ اسماعیل بیابانگرد, روش هاى افزایش عزت نفس در کودکان و نوجوان, ص37.
40ـ بحارالانوار, ج101, ص95.
41ـ محمدتقى فلسفى, کودک, ج2, ص334.
42ـ نهج البلاغه, نامه53.
43ـ اصول کافى, ج6, ص50.