مانکن شدن و عزّت نفس
به جای انتقاد از وزن دخترتان، برایش الگو باشید
یک مطالعه جدید نشان میدهد انتقاد خانوادهها از وزن و یا عادات غذایی دختران، آثار ماندگاری بر عزّت نفس آنها میگذرد.
به گزارش رویترزهلث از نیویورک، محققان با مطالعه 455 دانشجوی دختر که از اندام خود ناراضی بودند، دریافتند بیش از 80 درصد آنها، والدین و یا خواهر و برادرانشان در دوران کودکی از ظاهر اندام آنها ایراد میگرفتهاند.
بسیاری معتقدند این انتقادها نمایانگر فقدان عشق و علاقه و حمایت در خانواده است.و حتّی نمایانگر بدرفتاری عاطفی است بطوری که برخی در بین خانواده آنها را «زشت»، «خنگ» و «تنبل» مینامیدند.
در عین حال در پارهای از موارد والدین و یا خواهر و برادران فقط گاهی در مورد وزن و اندام آنها نظر منفی خود را ابراز میکردند نویسنده این مطالعه در مجله «PEDIATRICS گزارش داد:« این اطّلاعات نشان میدهد حتّی چند مورد انتقاد هم میتواند تأثیر منفی داشته باشد.» این محقّقان که دکتر «سی. بارتیلوا» از مرکز پزشکی «استنفورد» در «کالیفرنیا» ریاست آنها را بر عهده داشت، میگویند: در خانوادههای حمایتگر فقط چند بار انتقاد، تاثیر به ویژه مخرّبی بر دختران میگذارد.
از این رووالدین باید بدانند کلام آنها میتواند براحساس دختران در مورد خودشان تأثیر ماندگاری داشته باشد.
در آغاز این مطالعه، این زنان مجموعهای پرسشنامه را پر کردند. از جمله در یکی از این پرسشنامهها درباره اظهار نظرهای منفی که در دوران کودکی آنها میشد و میزان عزّت نفس آنها پرسیده شده بود.
بیشتر این زنان گفتند اعضای خانواده اظهار نظر منفی در مورد شکل اندام آنها میکردند.
براساس گزارشهای آنها، بیش از نیمی از مادران و تقریباً 40درصد از پدران و 40درصد خواهران و برادران چنین نظراتی دادهاند.
در این مطالعه دیده شد، زنانی که پدر و مادرشان چنین جملاتی به آنها گفته بودند از عزّت نفس کمتری برخوردار بودند و فقدان حمایت خانواده را احساس میکردند.
به گفته تیلور و همکارانش، والدینی که درباره وزن و سلامت دختران خود نگران هستند باید بدون اینکه به انتقاد از آنها بپردازند، راههایی را برای ارائه «توصیّه ی سازنده» درباره غذا خوردن سالم و ورزش بیابند.
به گفته ی این محققان، الگو بودن والدین در رعایت رژیم غذایی متعادل، ورزش منظم و خودداری از ایراد گرفتن از اندام خودشان در این زمینه با اهمیّت است.
ماهیت و ملاک هاى بهنجارى و نابهنجارى از نظر اسلام
چکیده
مکتب هاى مختلف روان شناسى و نظریه پردازان روان شناس، رفتارهایى را به عنوان رفتار بهنجار و نابهنجار معرفى کرده و تعریف خاصى را براى شخصیت سالم و غیرسالم ارائه نموده اند.
در واقع هرگونه تعریف از شخصیت و رفتار بهنجار و نابهنجار برخاسته از نحوه نگرش آن مکتب ها و نظریه پردازان به انسان و ساختار وجودى اوست.
دین اسلام با توجه به نگاه خاصّ و مترقى آن نسبت به انسان در تعریف بهنجارى دیدگاه ویژه اى دارد. از این رو، براى دریافت ماهیت بهنجارى و نابهنجارى و تعریف آن ها باید انسان را از منظر اسلام بررسى نمود. شناخت فطرت و حقیقت وجودى وى، گرایش و انگیزش هاى سرشتى و راه سعادت و کمال بشر دست یابى به کمال و خودشکوفایى از مواردى است که براى شناخت انسان و طبیعت وى از نظر اسلام و در نتیجه ارائه مفهوم سلامتى و بهنجارى در این مقاله مورد بررسى قرار گرفته است. در زمینه شناخت انسان، نمى توان از هدف آفرینش و گستره زندگى وى غفلت نمود. بنابراین، با بررسى و تعریف تمامى موارد فوق، مى توان در ماهیت و تعریف بهنجارى و ملاک هاى آن از نظر اسلام ارائه نمود.
پس از تعریف بهنجارى باید جایگاه ملاک هاى مهمى همچون لذت طلبى، سازگارى ایمان و کفر تبیین شده و نقش آن ها در سلامت و بیمارى روانى روشن گردد.
انسان از منظر اسلام
خداوند انسان را داراى فطرتى آفریده است که با توجه به آن، وى برترین مخلوق عالم محسوب مى گردد. ویژگى هاى فطرت و توانایى هاى آن زمینه ساز هدفى است که انسان براى آن آفریده شده است، به گونه اى که او مى تواند عنوان برترین مخلوق خدا را به خویش اختصاص داده و بدون محدودیت زمانى، همواره در رشد و کمال باشد و این برخاسته از کرامتى است که از عنایت خاص خداوند به انسان سرچشمه مى گیرد. از دیدگاه اسلام، هدف از آفرینش جهان نیز انسان و رشد و تعالى اوست. آیات فراوانى از قرآن از تسخیر جهان آفرینش 1 براى انسان سخن مى گوید که در حقیقت، تمامى آن ها حاکى از کرامت تکوینى انسان است. 2
از سوى دیگر، هرچند انسان از توانایى هاى ویژه اى براى رشد و کمال برخوردار است و به همین روى، از دیگر موجودات ممتاز است، اما اگر با اختیار خویش راه سقوط و انحطاط را در پى گرفت، نه تنها هیچ گونه کرامت ذاتى و اکتسابى ندارد، بلکه به دلیل خصلت هاى ناپسند، از هر حیوان و جمادى نیز پست تر مى گردد، بنابراین، هرچند انسان داراى سرشتى است که مى تواند او را به کمالات عالى رهنمون گردد، اما در صورت عدم استفاده از آن، راه ضلالت و گم راهى در پیش خواهد گرفت و در ورطه انحطاط سقوط خواهد کرد. چنین سقوطى ناشى از اعمال اختیارى انسان بوده و امرى اکتسابى است که در این صورت، صفات ناپسند بسیارى در انسان پدیدار مى شود. قرآن کریم در این باره مى فرماید: «اولئکَ کالانعام بل هم اضلّ اُولئک هم الغافلون.» (اعراف: 179); آنان همانند چهارپایان هستند، بلکه گم راه ترند. آنان همان بى خبران و غافلانند. در جایى دیگر مى فرماید: «ثُمّ رددناهُ اسفَل سافلین.» (تین: 5); پس انسان را به پست ترین پست ها برگرداندیم. آیه دیگرى نیز انسان را در صورتى که راه هدایت و تعالى پى نگیرد، به عنوان بدترین جنبنده معرفى کرده است. 3
اکنون با توجه به زمینه ها و عواملى که ممکن است انسان را از مسیر تکاملى خویش منحرف سازد و در نتیجه، تشخیص موارد رشد و تعالى را از موارد غىّ و گم راهى براى او مشکل سازد، ضرورت بعثت انبیا(علیهم السلام) براى شکوفایى فطرت انسان روشن مى شود. از این رو، فطرت و نبوّت مکمّل یکدیگر خواهند بود و در واقع، اگر نبودند پیام آوران الهى و کتب آسمانى، که مسیر تکاملى انسان را به وى نشان دهند، انسان ها به دلیل وجود زمینه هاى بیرونى و انحراف، راه را از بى راهه باز نمى شناختند. اهمیت این موضوع زمانى قابل درک است که به موضوع ظرفیت تکاملى و گستره وجودى انسان توجه کنیم. از منظر اسلام، زندگى و تکامل وجودى او محدود به زندگى دنیوى نیست و انسان در سرایى دیگر به صورت جاودانه به حیات و کمال خویش ادامه مى دهد.
در مجموع، باید گفت: از نظر اسلام، انسان برترین مخلوق خداست و براى هدف خاصى، که همان سعادت و قرب الى الله است، آفریده شده و زمینه هاى سعادت و نزدیک شدن به سوى خداوند در سرشت و فطرت وى قرار دارد. برترین شناخت و گرایش فطرى «کمال گرایى» است. البته باید خاطر نشان کرد که هرچند زمینه هاى رشد و تعالى در انسان وجود دارد، اما این گرایش فطرى براى تشخیص کمال و بهنجارى از نابهنجارى کافى نیست و گاه مسیر رشد و تعالى براى وى مشتبه خواهد شد و از این رو، به راه نمایانى نیاز دارد تا در مسیر کمال، دست او را بگیرند و راه رشد را از انحطاط به او بنمایانند.
کمال گرایى; محورى ترین نیاز انسان
«کمال گرایى» محور تمامى ابعاد وجودى انسان است و بر تمامى ویژگى هاى جسمانى و درونى وى سایه افکنده است. فطرت و سرشت انسان بر پایه این نیاز اصیل نهاده شده است و هدف از آفرینش انسان و ارسال انبیا(علیهم السلام) نیز تحقّق همین گرایش است و درست به همین دلیل، اگر روان شناسى از این مسأله غفلت ورزد و بر پایه یک انسان شناسى غلط بنا گردد، در واقع، نه انسان را شناخته است و نه روان انسان را، و درست به همین دلیل است که شناخت بهنجارى و نابهنجارى و ملاک هاى آن ها نیز بر شناخت صحیح این محورى ترین نیاز انسان مبتنى است. از این رو، براى تدوین ملاک هاى بهنجارى و نابهنجارى از نقطه نظر اسلام، با تفصیل بیش تر به بحث کمال گرایى نظر مى شود:
تمام موجودات زنده، اعم از گیاه، حیوان و انسان، استعدادهاى متراکمى دارند که زمینه ها و شرایط مساعد، موجب بروز و ظهور و به فعلیت رسیدن آن نیروهاى نهفته مى شود و با به فعلیت رسیدن آن ها، انسان ها واجد چیزى مى شوند که پیش از آن فاقد آن بوده اند، این کمال انسانى با کمال حیوان و گیاه تفاوتى عمده دارد. کمال نهایى انسان به طور کلى با سنخ کمال گیاه و حیوان متفاوت است و در واقع، انسان سیر خویش را با آگاهى و اختیار برمى گزیند و در حیوان و گیاه، چنین امتیازى وجود ندارد. البته باید این نکته را نیز متذکر شد که هرگونه از قوّه به فعلیت رسیدنى کمال نیست، بلکه «کمال» صفتى وجودى است که حاکى از دارایى و غناى حقیقى یک موجود در مقایسه با موجود دیگر است و موجود کامل اگر از نعمت درک و شعور برخوردار باشد از داشتن آن کمال لذت مى برد.
پس از آن که معلوم شد کمال هر موجود و از جمله انسان در عینیت یافتن و ظهور تمام استعدادهاى نوعى اوست، تمام سخن در این است که آن استعداد و زمینه هاى نهفته در انسان براى کمال چیست؟ به عبارت دیگر، آن مقصد حقیقى که هر انسان طبق فطرت الهى طالب آن است و تمام فعالیت هاى او براى رسیدن به آن مرحله صورت مى پذیرد و کمال واقعى و نهایى انسان تلقّى مى شود، کدام است؟
فیلسوفان و همچنین نظریه پردازان «روان شناسى کمال»، هر یک این کمال را به گونه اى متفاوت تعریف کرده و براساس آن، مکتب فکرى خویش را بنا نهاده اند، در این جا، این نکته نیز باید گوشزد گردد که هر آنچه به خودى خود (بنفسه) در شمار کمال هاى انسانى تلقى نگردد، در واقع، خواسته فطرى انسان محسوب نمى گردد; و مشترک بین انسان و حیوان است. شکوفا شدن چنین استعدادهایى به معناى تکامل انسان در بعد حیوانى اوست. در این مرحله، استعدادها و زمینه هاى حیوانى او به فعلیت رسیده و چنین استعدادهایى محدود، زودگذر و ناپایدارند و با هویت حقیقى انسان ـ یعنى روح فناناپذیر، جاودانه طلب و سیرى ناپذیر انسان ـ سازگارى ندارند. انسانیت انسان زمانى شکوفا مى شود که او به لذت بى پایان ناب و خالص و بدون مزاحم و محدودیت دست یابد. البته چنین نیازها، انگیزه ها و رفتارهایى زمانى که در راستاى دست یابى به هدف نهایى قرار گیرند هویت انسانى به خود گرفته و با فطرت کمال جوى انسان سازگارند و البته مى توان آن ها را به عنوان اهدف مقدّماتى و میانى نسبت به هدف نهایى در نظر گرفت. بنابراین، باید گفت: اهداف مقدّماتى و میانى به میزانى ارزشمند هستند که زمینه تحقّق و شکوفایى کمال بى پایان و جاودانه انسان را فراهم سازند و مقدّمه دست یابى به کمال نهایى باشند و صرف نظر از این ارزش واسطه اى، داراى ارزش دیگرى نیستند.
نزدیک شدن به خدا (قرب الى الله)
«کمال حقیقى انسان، همان مقام قرب پروردگار مى باشد و سایر کمالات بدنى و روحى، همه مقدّمه و ابزار رسیدن به چنین مقامى هستند که باید به اندازه تأثیرشان در رسیدن به کمال حقیقى، مورد بهره بردارى قرار گیرند و هیچ کدام، حتى عالى ترین و لطیف ترین آن ها از کمالات اصیل انسانى به حساب نمى آیند، گرچه از امتیازات انسان باشند و در سایر حیوانات یافته نشوند; و به عبارت دیگر، هنگامى انسان حقیقتاً و بالفعل انسان مى شود و پا از مرتبه حیوانات فراتر مى نهد که در راه تقرّب به سوى پروردگار، قدم بردارد... [و در غیر این صورت ]به طور کلى سقوط کرده و در شمار حیوانات و یا پست تر از آن ها مى شود.» 4 در صورتى که انسان به قرب الهى برسد، مقامى یافته است که قرآن کریم از آن با تعبیرهاى ذیل یاد مى کند:
1. فوز عظیم (کام یابى بزرگ): «و من یُطع الله و رسوله فقد فاز فوزاً عظیما» (احزاب: 271); هر کس از خدا و رسولش فرمان برى کند، حقیقتاً به کام یابى بزرگ دست یافته است.
2. فلاح (رستگارى): «اولئک على هدىً من ربّهم و اولئک هم المفلحون» (بقره: 5); مؤمنان واقعى برخوردار از هدایتى ـ سترگ ـ از سوى خداوندگارشان هستند و آنان رستگارانند.
3. سعادت (خوش بختى): «و امّا الّذین سعدوا ففى الجنّة خالدین فیها» (هود: 108); و اما کسانى که خوش بخت شدند، در بهشت جاودانه خواهند بود.
معناى «قرب الى الله» 5
از آن جا که گرایش انسان به سمت بى نهایت است و وجود بى نهایت کامل، از نظر معارف و عقاید دینى، وجود خداوند متعال مى باشد، مى توان گفت: هدف و مطلوب نهایى انسان در نزدیک شدن هر چه بیش تر به سرچشمه هستى و کمال ـ یعنى خداوند متعال ـ است. منظور از «قرب» و نزدیک شدن به خدا، نزدیکى مکانى یا زمانى نیست; زیرا پروردگار متعال زمان و مکان ندارد تا کسى بتواند فاصله زمانى یا مکانى بیش تر یا کم ترى به او داشته باشد. پس منظور، نوعى ارتباط خاص وجودى است که از نوع ارتباط جسمانى نیست، ولى از آن رو که در این حال (قرب الهى) رابطه وجودى کامل و عمیقى بین انسان و خداوند برقرار مى شود، به نزدیک بودن زمانى یا مکانى، که در آن ارتباط اجسام بیش تر است، تشبیه شده است.
معناى فلسفى «قرب»: خداوند متعال، که آفریننده و علت وجودى همه موجودات است، رابطه وجودى خاصى با آن ها دارد، به گونه اى که تمام موجودات دیگر به منزله ربط و وابستگى به او هستند و او تنها موجود مستقل و غیروابسته است و وجود تمام موجودات عین وابستگى به خداوند است. خداوند متعال با همه مخلوقات خود، چنین رابطه محکم و عمیقى دارد و این به معناى نزدیک بودن خدا به مخلوقات است; چنان که خداوند خود را از رگ گردن به انسان نزدیک تر دانسته: «و نحنُ اقرب الیه من حبل الورید.»(ق:16) این معناى «قرب» در مورد خداوند متعال به کار مى رود، ولى نسبت به افراد گوناگون تفاوت نمى کند و به اختیار انسان و رفتار ارادى او ربطى ندارد; یعنى انسان نمى تواند کارى کند که این نسبت وجودى بین او و خداوند ضعیف تر یا قوى تر شود و این معناى فلسفى «قرب» است، در حالى که منظور از قرب به خدا در بحث حاضر نوعى رابطه است که مى تواند در افراد گوناگون به واسطه رفتارهاى اختیارى آن هامتفاوت شودوبه همین دلیل،انسان هابه خدانزدیک تر یا از او دورتر مى شوند.
معناى ارزشى «قرب»: براى این که منظور از قرب به خدا را در بحث هاى ارزشى، اخلاقى و انسان شناسى بدانیم، ابتدا باید توجه کنیم که یکى از ویژگى هاى مهم نفس، داشتن علم و آگاهى به خود است; یعنى هر کس به وجود خود علم دارد و از هستى خود آگاه است. از سوى دیگر، این علم حضورى نفس به خودش، عین وجود نفس است و صفتى عارضى نیست. از آن جا که این خودآگاهى و علم حضورى نفس به خودش، عین وجود نفس است و با تکامل نفس، این خودآگاهى نیز تکامل پیدا کرده، قوى تر مى شود، در نتیجه، نفس در اثر تکامل، نحوه وجود خود را بهتر و روشن تر درک مى کند، و چون نفس همانند همه مخلوقات دیگر، عین تعلّق و وابستگى به خداست، پس هرچه تکامل یابد و آگاهى اش نسبت به خود بیش تر شود، در نتیجه، فقر و نیاز و تعلق وجود خود را به خداوند متعال با روشنى بیش ترى درک مى کند. همچنین چون نفس با رفتار اختیارى، تکامل وجودى پیدا مى کند، پس با اختیار و رفتار و عمل خود مى تواند پیوسته دریافت روشن تر و کامل ترى از رابطه نزدیک و عمیق خود با خداوند به دست آورد. همان گونه که یک جسم شفّاف هر قدر شفّاف تر شود، واقعیت را بیش تر نشان مى دهد، انسان نیز هرقدر کامل تر گردد، فقر و وابستگى وجودى خود را بیش تر درک کرده، از خود چیزى جز ارتباط با خداوند متعال نمى بیند. به عبارت دیگر، بین خود و خدا واسطه و حجابى نمى یابد و حتى خود را به عنوان موجود مستقلّى در برابر خدا نمى بیند. در این مقام، که نهایت درجه کمال آدمى است، انسان کمالات بى نهایت الهى را متناسب با تکامل وجود خود درک کرده، به بالاترین لذت و سعادت، که براى هر موجودى قابل تصوّر است، دست مى یابد و این همان مقصود و هدفى است که هر انسانى فطرتاً به دنبال آن است و به سمت آن گرایش دارد. گاهى انسان در طلب هر لذت و قدرت و جمال محدودى راه را به اشتباه مى پیماید و به همین دلیل، با رسیدن به هر کمال محدودى، قانع و راضى نمى شود و شوق و طلب وى پایان نمى پذیرد.
بنابراین، مى توان گفت: منظور از «قرب به خدا» در این بحث، رسیدن به مقام درک عمیق و بىواسطه از رابطه وجودى خود با خداوند است; مقامى که به اختیار انسان و در اثر تکامل حقیقى نفس حاصل مى شود و انسان در این مقام، براى خود و هیچ موجودى دیگر، استقلالى در ذات و صفات و افعال نمى بیند و هیچ پیشامدى او را از این مشاهده باز نمى دارد و علوم و مشاهداتى که دراین مسیر براى انسان حاصل مى شود، بر رتبه وجودى اش مى افزاید و به تدریج، جوهر ذاتش را کامل مى سازد. پس قرب حقیقى به خدا این است که انسان بیابد که با خدا همه چیز دارد و بى خدا هیچ.
راه دست یابى به کمال نهایى
هرچند تکامل انسانى و دست یابى به کرامت اکتسابى و کمال نهایى در گرو اعمال اختیارى است، ولى روشن است که هر عمل اختیارى با هر کیفیتى و بر اساس هر نوع نگرشى، کمال آفرین نیست، بلکه ـ چنان که اشاره شد ـ اعمالى در این خصوص مفید و کارساز است که برخاسته از ایمان به خدا، معاد و نبوّت باشد و همراه با تقوا انجام گیرد. بنابراین، روح عمل «نیت» است و عمل در صورتى قرب آفرین است که با نیت خدایى ـ یعنى با نیت پاک ـ انجام شود. به عبارت دیگر، رفتار در صورتى صحیح است ک مطابق هدف خلقت انسان باشد و چون فطرت کمال گراست، بنابراین، رفتارى که ناظر به کمال نهایى ـ یعنى قرب الهى ـ نباشد، رفتارى بر خلاف نیاز اصیل انسان ـ یعنى کمال جویى ـ است و از این حیث، رفتارى نابهنجار تلقى مى گردد. و رفتارى که در جهت کمال نهایى ـ یعنى قرب الهى (نیّت خداپسندانه) ـ انجام پذیرد، عبادت محسوب مى گردد و «عبادت» یعنى: «قرب الى الله» و این همان هدف آفرینش انسان است 6 که فطرت الهى نیز بر مبناى آن نهاده شده. بنابراین، چنین رفتارى در راستاى شکوفایى فطرت مى باشد و بهنجار محسوب مى گردد و انسان را به رشد و تعالى سوق مى دهد.
چنین رفتارهاى مطلوب و بهنجارى مى توانند تمامى زندگى انسان را پوشش دهند و حتى رفتارهایى را که جنبه طبیعى و روزمره دارند به صورت رفتارهایى در جهت و راستاى هدف نهایى قرار دهند و آن ها را سبب شکوفایى فطرت بگردانند. رفتارهایى همچون تغذیه، استراحت و حتى رفتارهایى که در ظاهر، کاملا حیوانى به نظر مى آیند، مى توانند کاملا در راستاى شکوفایى سرشت خدایى انسان قرار گیرند و او را در رسیدن به هدف اصلى ـ یعنى کمال و قرب الهى ـ یارى رسانند. این اصل نشان دهنده نقش نیت و آگاهى در شکوفایى فطرت انسان و کمال و رشد اوست. در بحث ملاک هاى بهنجارى از فطرت بیش تر گفتوگو خواهد شد. 7
گرایش ها و انگیزش هاى فطرى انسان
تقریباً تمامى روان شناسان، حتى رفتارگرایان، وجود گرایش ها و انگیزش هایى نخستین را در انسان باور دارند. از نظر اسلام، تمامى گرایش هاى انسانى ناشى از گرایش به هدف اصلى ـ یعنى قرب الى الله ـ است. بنابراین، سایر گرایش ها نیز نشأت گرفته از این گرایش اصلى بوده و در واقع، تمامى آن ها در طول گرایش به خدا هستند. چنین گرایش هایى عبارتند از: حبّ ذات و علاقه به کمال خود، گرایش به عدالت، حقیقت، صدق، زیبایى، کرامت، جاودانگى، دانش، و گرایش به هر آنچه از صفات والاى انسانى تلقّى شود و گرایش منفى یعنى: نفرت از ظلم، باطل، دروغ، پستى، زشتى و نیستى.
همان گونه که گفته شد، تمام این نیازها و گرایش ها در طول گرایش به کمال مطلق ـ یعنى خداوند ـ است. البته شاید بتوان این گرایش ها را به صورت سلسله مراتبى تصور کرد که در این جا از بیان آن صرف نظر مى شود. ولى این نکته را باید متذکر شد که «گرایش به کمال نهایى نیز داراى مراتبى است که هرچه مرتبه اش بالاتر باشد، درجه بیش ترى از شدت، پاکیزگى، صفا و کمال را دار خواهد بود. البته با رشد و تعالى و تکامل معنوى انسان، این انگیزه نیز رو به شکوفایى و رشد و قوّت مى گذارد.» 8
درباره «انگیزش» 9 نیز سخن به همین منوال است; یعنى انگیزش اصلى، انگیزش حرکت به سوى کمال نهایى و قرب الى الله است و سایر انگیزش ها نیز در طول آن به وجود مى آیند و سلسله مراتب انگیزش ها نیز تابع سلسله مراتب نیازها و گرایش ها مى باشند. این انگیزش عمیق قدرت روحى فراوانى را براى نیل به کمال در انسان به وجود مى آورد و انسان را براى حرکت در مسیر رشد و تعالى برمى انگیزد و در وى انگیزه رفتارى خاصى ایجاد مى کند. البته همان گونه که انسان نسبت به رفتارهایى که در راستاى کمال نهایى به صورت فطرى برانگیخته مى شوند، داراى انگیزش مثبت است، نسبت به رفتارهایى که او را از این مسیر، دور مى کنند نیز داراى انگیزش منفى ـ یعنى نفرت ـ است، یعنى فطرت آدمى عاشق کمال مطلق و به تبع این فطرت ـ عشق به کمال ـ فطرت دیگرى در نهاد آدمى است و آن عبارت است از: فطرت انزجار از نقص. 10
نقش هدایت هاى بیرونى
با توجه به این که فطرت انسان بر اساس کمال جویى و قرب الى الله و گرایش به خوبى بنا نهاده شده است، آیا انسان مى تواند خود به خود و با تکیه بر فطرت، به بهنجارى و کمال دست یابد؟ براى تبیین پاسخ این سؤال، باید به نکات ذیل توجه کرد:
1. اصل فطرت انسان بر کمال گرایى و خداجویى قرار داده شده، ولى این بدان معنا نیست که انسان تمامى مصادیق کمال و رفتارهاى درست را کاملا تشخیص دهد و به عبارت دیگر، اصل سرشت و فطرت و استعدادهاى درونى انسان، علت تامّه براى تشخیص تمامى مصادیق رفتارهاى صحیح و بهنجار نیست. بنابراین، بسیارى از رفتارها، که سبب رشد و شکوفایى فطرت مى شوند، توسط پیامبران الهى(علیهم السلام)بیان شده اند. بر این پایه، على رغم وجود زمینه هاى فطرى، راه وصول به کمالات در حدى نیست که بى نیاز از هدایت هاى بیرونى باشد. امام صادق(علیه السلام) در روایتى مى فرمایند: «خداوند ـ عزّو جل ـ همه مردم را طبق سرشتى که برایشان قرار داده، آفریده است و آنان در مورد ایمان یا کفر به یک دین و آیین، هیچ گونه شناختى نداشته اند. سپس پیامبران را برانگیخت تا مردم را به سوى ایمان فراخوانند و در نهایت، عده اى مورد هدایت الهى قرار گرفته و عده دیگرى مشمول هدایت الهى نشده اند.» 11
2. در کنار این فطرت اصیل، انسان داراى تمایلاتى نفسانى و شهوانى است که هر آن ممکن است وى را به ورطه انحطاط و سقوط بکشانند. این تمایل به عنوان «هواى نفس» یا «نفس امّاره» شهرت دارد. عواملى همچون غفلت و جهل نیز ممکن است طریق استیلاى خواسته هاى نفسانى را هموار سازند.
3. کمال انسانى در صورتى کمال محسوب مى شود و داراى ارزش است که از روى اختیار باشد. به همین دلیل، خداوند انسان را مجبور و محصور در نیاز کمال گرایى قرا نداده است. در نگرش اسلامى، انسان در مقابل گزینه هاى متفاوتى قرار مى گیرد که مى تواند هر یک را برگزیند. هیچ نیاز، گرایش و انگیزشى انسان را مجبور نمى کند و انسان پیوسته داراى اراده و اختیار است، و چه بسا، افرادى که على رغم گرایش ها و نیازهاى فطرى خود، به اختیار، راه انحطاط و زوال را در پیش گیرند. بنابراین، در این گونه افراد نیز فطرت وجود دارد، ولى به دلیل اراده فرد، تأثیر خویش را از دست داده است.
4. یکى از شرایط تعالى، ترقّى و تکامل، آگاهى و دانش است. آگاهى به خود، جهان، مبدأ، معاد، جوامع و تاریخ آن ها، سبب رشد و شکوفایى انسان مى شود و هرچند این آگاهى مرحله اى از شکوفایى فطرت است که خود زمینه شکوفایى بیش تر را فراهم مى سازد، ولى در اصل، از درون فطرت حاصل نمى شود.
5. اگرچه انسان داراى زمینه ها و گرایش هاى فطرى و سرشتى است، اما همواره خطراتى در مسیر تکامل او وجود دارد که ممکن است او را به کج راهه بکشند. وجود وسوسه هاى شیطانى، مکر انسان هاى بدخواه، عوامل محیطى و یا تربیت غلط مى توانند با غفلت انسان در هم آمیخته، او را از شکوفایى فطرت محروم سازند. بسیارى از راه هاى انحرافى چنان از نظر ظاهر به راه درست شباهت دارند که افراد زیادى بدون آن که این مسأله را دریابند، همان نیرو و انگیزش راه درست را در راه غلط مصروف داشته، در نتیجه، با تمام سرعت به طرف نیستى و انحطاط پیش مى روند. با توجه به تمامى این موارد، مى توان به این سؤال که چرا برخى از انسان ها با وجود فطرت کمال گرا، مسیر غلط و بى راهه را مى پیمایند، به طور مبسوط پاسخ گفت: این پاسخ با توجه به نکات ذیل، که برگرفته از مطالب مزبور است، صورت مى پذیرد:
الف. عامل فطرت گاهى چنان خام و ناشکوفا مى ماند که تأثیرى در رفتار انسانى ندارد. به عبارت دیگر، غبار جهل و تربیت غلط نه تنها مانع شکوفایى و رشد فطرت مى شود، بلکه سبب مى گردد تا فطرت را چنان حجابى فرا گیرد که دیگر هیچ گونه تابشى در دل انسان نداشته باشد. به دیگر سخن، رفتار محصول شخصیت افراد است و شخصیت نیز به نوبه خود، محصول عوامل متعددى که مى توان گفت: تفاوت هاى وراثتى، عامل تربیت، محیط و شرایط اجتماعى، موفقیت ها یا ناکامى ها، شرایط اقلیمى و جغرافیایى، و تجربه هاى شخصى، و عامل اختیار و انتخاب هر یک سهمى در شکل گیرى شخصیت هر فرد دارند. بنابراین، گاهى بر اثر دخالت سایر عوامل مؤثر در شخصیت، فطرت کارایى خود را از دست داده، فرد مسیرى اشتباه برمى گزیند و از رشد و ترقّى باز مى ماند.
ب. برخى افراد به دلایلى، از جمله دخالت عوامل مزبور، در تشخیص این مصادیق کمال از غیر کمال و نیز تعیین کمال نسبى و کمال نهایى دچار اشتباه مى شوند و مى پندارند که هر لذتى کمال است یا هر علمى کمال نهایى. به همین دلیل، نقش ابزارى و واسطه اى برخى از کمال هاى متوسط را فراموش کرده، تمامى همّ خویش را متوجه ارضاى آن ها مى دارند و در نتیجه، نه تنها ادامه سیر تکامل و رشد و توسعه بهنجارى آن ها متوقف مى شود، بلکه سبب سقوط و انحطاط کامل شخص را فراهم مى آورند; مثلا، کسى که تمام همّ و غمش ثروت و مال است و تا آخرین لحظه حیاتش، در جمع اموال تلاش مى کند، به جاى مسیر تکامل، مسیر نقصان و زوال در پیش گرفته است. در همین زمینه، امام خمینى(قدس سره) چنین مى گویند: «فطرت عشق به کمال در همه افراد بشر موجود است، اگرچه در تشخیص کمال و این که محبوب و کمال حقیقى در چیست، با یکدیگر اختلاف دارند. انسانى ثروت را کمال حقیقى و دیگرى قدرت و شهرت را محبوب حقیقى خود مى پندارند و افراد دیگر علم و جمال را; همگى خطاى در تطبیق مى کنند و به دنبال کمال موهوم مى روند و کمال موهوم را کمال حقیقى مى پندارند.» 12
گستره زندگى انسان
یکى از گرایش هاى ذاتى انسان گرایش به بقا و جاودانگى است. این میل با تأثیرپذیرى از عامل آگاهى و دانش انسان، به دو صورت کاملا متفاوت بروز مى یابد. اگر انسان چنین بپندارد که حقیقت انسان چیزى جز همین حقیقت مادى نبوده و خواسته ها و نیازهاى اصلى منحصر در همین نیازها و گرایش هاى مادى هستند، طبعاً زندگى خویش را نیز محصور در همین زندگى دنیوى مى داند و مرگ را نیز محو و نابودى خویش مى پندارد. در این صورت، نیاز سرشتى و گرایش به بقا به شکل آرزوهاى طولانى و علاقه شدید به برخوردارى از لذت هاى دنیوى و مادّى جلوه گر مى شود و به تعبیر قرآن کریم، «این گروه حریص ترین مردم به زندگى دنیا هستند و دوست دارند که سال هاى طولانى در این دنیا بمانند.» 13
مسلّماً اسلام چینن پندارى را نمى پذیرد و هیچ گاه گستره وجودى انسان را محدود و منحصر به حیات دنیوى وى نمى داند و آن را تنها بخش ناچیز و کوچکى از حیات زندگى بشرى به حساب مى آورد. قرآن کریم در آیات متعددى، به این حقیقت اشاره مى کند و با ارائه آگاهى و بصیرت به انسان، نسبت به گستره وجودى و دامنه حیات وى در آخرت، نیاز سرشتى اش به بقا و خلود را در مسیرى صحیح و حقیقى قرار مى دهد و این میل فطرى را نشانى از بقاى انسان پس از مرگ مى داند و با مفاهیم و تعابیر گوناگون انسان را به زندگى جاودانه اخروى متوجه مى سازد و لذت ها و سودهاى دنیوى را در مقابل آخرت ناچیز و نابود شدنى 14 و در مقابل، زندگانى آخرت را، بهتر و با دوام تر مى داند. 15 البته شرط درک این حقیقت را اندیشیدن و بیرون شدن از جهان احساس به سوى جهان تعقّل و تفکر مى داند. 16
آنچه از اشاره به این مختصر درباره گستره وجودى انسان در نظر است، مربوط به تعریف بهنجارى و نابهنجارى از دیدگاه اسلام است. بى تردید، ارائه یک تعریف کامل و جامع از بهنجارى بدون توجه به گستره حیات و زندگانى انسان امرى دور از خردورزى است، از این رو، تمامى اندیشمندان در رشته هاى گوناگون علوم انسانى، به خصوص در روان شناسى، خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته، دامنه و گستره زندگى انسان را از اصول موضوعه و پیش فرض هاى خود در بحث بهنجارى و نابهنجارى قرار داده اند.
هدف از آفرینش انسان
یکى دیگر از مباحثى که به عنوان اصول موضوعه در تعریف «بهنجارى» و «نابهنجارى» باید مدّنظر قرار گیرد، هدف از خلقت انسان است. در نگرش اسلام، انسان بیهوده و لغو آفریده نشده 17 و قرآن نیز در آیات متعددى هدف از آفرینش انسان 18 را بیان کرده است. در این جا، تنها به این مسأله اشاره مى شود که تعریف «بهنجارى» و «نابهنجارى» از دیدگاه اسلام، با توجه به هدف خلقت انسان صورت مى گیرد که البته در نظر گرفتن چنین مبنایى براى تعریف بهنجارى، عقلانى و فراگیر است; چنان که حتى در تعریف «بهنجارى» از نظر سایر مکتب هاى فکرى و رویکردهاى روان شناختى نیز منظور شده است و همان گونه که گفته شد، از نظر اسلام، هدف از آفرینش انسان عبادت و قرب الى الله و در مجموع، کمال انسانى است و این مسأله در تعریف بهنجارى مدّنظر مى باشد.
شناخت جهان و محدودیت هاى آن در رابطه با انسان
شناخت جهان و نقش انسان در ارتباط با جهان و آگاهى به محدودیت هاى محیطى در جهت نیل به هدف هاى موردنظر انسان تماماً از شرایط و پیش فرض هاى تعریف بهنجارى مى باشد. مقصود از جهان در نگرش اسلام، جهان پیرامونى و یا نظام هاى اجتماعى، که از نظر فیزیکى در اطراف انسان واقع شده اند یا انسان براى رفع نیازهاى اجتماعى و مادى به آن ها احتیاج دارد نیست، بلکه معنا و مفهومى گسترده تر از آن دارد.
البته مى توان گفت که مقصود از شناخت جهان، شناخت مجموعه واقعیت هاى بیرونى است که انسان براى رشد و کمال و شکوفا شدن زمینه هاى سرشتى خود به ارتباط با آن ها نیاز دارد. بنابراین، مفاهیمى همچون «شناخت آغاز و انجام انسان»، «جوامع انسانى و روابط اجتماعى» و «طبیعت و چگونگى ارتباط با آن» را شامل مى شود. آنچه بیش تر در این زمینه اهمیت دارد، آگاهى و محدودیت خویشتن در ارتباط با جهان در جهت نیل به بهنجارى است.
در همین زمینه، قرآن پیوسته بر دو نکته، تأکید دارد: تأمّل در خویشتن (خودشناسى) و اندیشیدن در مورد جهان ـ به معناى کلى آن ـ (جهان شناسى).
اگرچه توصیه هاى قرآن کریم در این زمینه به گونه هاى متفاوت و با بیان هاى گوناگونى است، اما همگى در جهت نیل به سلامت و بهنجارى است. این کتاب مقدس گاهى به اندیشیدن، توجه و غفلت نورزیدن از خود 19 سفارش مى کند و گاهى از اندیشیدن در طبیعت و جهان سخن مى گوید; 20 زمانى براى شناخت جوامع تشویق به سیر و سفر 21 مى کند و حتى داستان هاى امّت هاى گذشته را براى انسان باز مى گوید 22 و زمانى نیز سنّت هاى الهى را به عنوان قوانین تغییرناپذیر تعیین شده 23 از سوى خداوند معرّفى مى نمایند و در همه این آیات، مقصود آن است که انسان از رهگذر شناخت خود و جهان شرایط لازم را در جهت رسیدن به بهنجارى به دست آورد.
تعریف «بهنجارى»
با توجه به شناخت صحیح و عمیق از انسان و ابعاد وجودى و فطرى او و گستره زندگى و حیات اخروى وى در جهان آخرت و نیز کمال و سعادت انسانى، باید گفت: بهنجارى عبارت است از: دریافت درست از ابعاد وجودى خویشتن و واقعیت هاى هستى و حداکثر سازگارى و بهره بردارى از استعدادها و ظرفیت هاى خود و محیط در جهت کسب کمال و شکوفایى فطرت و نیل به سعادت انسانى که در واقع، همان دست یابى به لذت هاى برتر و پایدار اخروى است.
چنین نگرشى نسبت به بهنجارى ناشى از بینش اسلام نسبت به واقعیت هاى جهان هستى و انسان و گستره وجودى اوست که پیش از این، سخن از آن به میان آمد. در همین باره، باید گوشزد نمود که این تعریف از «بهنجارى» داراى درجات و مراحلى است که تمامى آن ها در اصل مفهوم «بهنجارى» (دست یابى به لذت هاى برتر و پایدار اخروى) مشترکند.
لذت طلبى و بهنجارى 24
محورى ترین شاخصه در تعریف مزبور از «بهنجارى»، دست یابى به «لذت هاى پایدار» است. تأکید نگرش اسلامى بر لذت طلبى انسان این سؤال را ایجاد مى کند که چه تفاوتى بین دیدگاه اسلام و دیدگاه برخى مکاتب روان شناسى همچون مکتب«روان تحلیل گرى»و«رفتارگرایى»در زمینه لذت گرایىوجود دارد؟ ازاین رو،لازم است مفهوم«لذت طلبى»ازنظراسلام موردتبیین بیش ترى قرار گیرد.
لذت جویى و رنج گریزى از جمله تمایلات فطرى آدمى است. ساختمان روح انسان به گونه اى آفریده شده که قادر نیست از لذتْ گریزان و به جاى آن، به رنج و دردْ مشتاق باشد. شایان توجه است که سعادت امرى جداى از لذت و متفاوت با آن نیست. بازگشت حقیقت سعادت انسان به لذت دایم و فراگیر است. از این رو، بهنجارى انسان نیز در ارتباط با لذت دایم است.
قرآن و لذت طلبى
قرآن کریم با پذیرش و تصدیق به وجود لذت جویى و رنج گریزى در انسان، از آن در جهت تربیت و سوق دادن او به سوى کمال نهایى اش استفاده مى کند.
فلسفه وجود وعده هاى فراوان بر انجام کارهاى نیک و وعده هاى بسیار بر ارتکاب کارهاى زشت در قرآن کریم، شاهدى بر نکته یادشده است که اگر ایمان آورید و عمل صالح انجام دهید، به بهشت خواهید رفت و از نعمت ها بهره مند مى گردید و اگر کفر ورزید و به گناه آلوده شوید، به آتش دوزخ در خواهید افتاد.
کاربرد واژه «لذت» در قرآن: افزون بر بیان کلى مزبور، واژه «لذت» نیز در قرآن کریم در مواردى به کار برده شده که عبارتند از:
ـ «و فیها ما تشتهیه الانفس و تلذّ الاعین» (زخرف: 77); در آن جا (بهشت)، هرچه انسان ها آن را بخواهند و دیدگان از آن لذت برند، وجود دارد.
«مثل الجنّةِ الّتى وعد المتّقون فیها أنهار من ماء غیر آسن و أنهار من لبن لم یتغیّر طعمه و أنهارُ من خمر لذّة للشّاربین.» (محمد:15); مَثَل بهشتى که به پرهیزگاران وعده داده شده [چون باغى است که] در آن نهرهایى قرار دارد از آبى که [رنگ و بو و طعمش] برنگردد و جوى هایى از شیر که مزه اش دگرگون نشود و رودهایى از باده براى لذت بردن کسانى که مى آشامند.
در دو آیه فوق الذکر، لذت در رابطه با بهشت ذکر گردیده است. اما در زمینه ارتباط سعادت و لذت، باید به کاربرد «سعادت» در قرآن نیز توجه شود. قرآن کریم در زمینه سعادت نیز، که همان بهنجارى است، چنین مى فرماید: «فمنهم شقىُّ و سعید فأمّآ الّذین شقوا ففى النّار... و أمّا الّذین سعدوا ففى الجنّة» (هود: 105ـ108); پس، از مردم (حاضر در صحنه قیامت) برخى اهل شقاوت و برخى سعادتمندند. اما آنان که اهل شقاوتند، در دوزخند... و اما آنان که سعادتمند باشند، در بهشت جاى دارند.
نکته دیگر آن که در قرآن کریم، به هر دو جنبه مثبت و منفى این میل توجه شده است; یعنى هم گرایش به لذت و هم گریز از درد و رنج. از این روست که پس از ذکر لذت هایى که در بهشت هست، بیان مى دارد: «لا یمسّهم فیها نصب» (حجر:48); در بهشت، هیچ رنج و سختى به بهشتیان نمى رسد. و از این رو، آنان مى گویند: «قالوا الحمدللّه الّذى أذهب عنّا الحزن انّ ربّنا لغفور شکور الّذى أحلّنا دار المقامة من فضله لا یمسُّنا فیها نصب و لا یمسُّنا فیها لغُوب» (فاطر: 34و35); سپاس خدایى را که اندوه ها را از ما زدود. به راستى پروردگار ما آمرزنده و حق شناس است; همان [خدایى ]که ما را به فضل خویش در سراى ابدى جاى داد. در این جا رنجى به ما نمى رسد و در این جا درماندگى به ما دست نمى دهد. این گونه آیات نشان از چند مسأله دارد:
1. انسان فطرتاً به زندگى خوش و لذت بخش و فرار از درد و رنج گرایش دارد. از نگاه قرآن لذت طلبى، به خودى خود، نامطلوب و نکوهیده نیست، قرآن از این گرایش براى سوق دادن انسان به ایمان و عمل صالح بهره مى برد.
2. سعادتمندان در بهشتند و بهشت محل لذت کامل و پایدار است و بهنجارى سبب ورود انسان در بهشت مى شود و ایمان و عمل صالح، سعادت را براى انسان به ارمغان مى آورند.
لذت طلبى نکوهیده
در این جا، این پرسش رخ مى نماید که اگر لذت طلبى بد نیست، چرا گاهى از لذت طلبى انسان ها نکوهش شده است؟ پاسخ این سؤال آن است که لذت طلبى به این عنوان که لذت طلبى است، مورد نکوهش نیست، بلکه نکوهش متعلّق به امورى دیگر مى باشد که عبارتند از:
الف. لذت هاى مادى اساساً لذت هایى زودگذرند و دل بستن به آن ها انسان را از لذت هاى برتر و بالاتر غافل ساخته، موجب محرومیت از آن ها مى گردد. توضیح آن که: انسان داراى ظرفیتى محدود است و نمى تواند از همه لذت ها یکجا برخوردار گردد و از این رو، باید از میان آن ها، دست به انتخاب زند و روشن است که انسان به حکم عقل، باید لذت هایى را که بهتر، شدیدتر و عمیق ترند برگزیند. اما گاهى انس به لذت هاى احساسى و مادى موجب مى گردد که انسان در انتخاب به خطا رود و بر خلاف حکم عقل و منطق عمل کند و این گونه لذت طلبى سزاوار نکوهش است.
ب. کوتاهى در شکوفا ساختن استعداد انسانى مانع درک لذت هاى برتر و پایدار است. یعنى برخى از لذت ها به گونه اى هستند که انسان به طور طبیعى و خود به خود از همان آغاز و یا در مسیر رشد خود، استعداد درک آن ها را درمى یابد; مانند لذت خوردن، آشامیدن و آمیزش جنسى. اما لذت هایى نیز وجود دارند که انسان تنها با تلاش خود مى تواند استعداد درک آن ها را بیاید; مانند: لذت انس با خدا و تقرّب و منزلت یافتن در پیشگاه الهى. در این جا نیز بهره مندى از لذت هاى مادى از آن حیث که مانع استعداد درک لذت هاى متعالى گشته، نکوهیده و داراى ارزش منفى است.
ج. شانه خالى کردن از تلاش و کوشش براى دست یابى به لذت هاى والاتر. توضیح آن که گاهى لذت طلبى انسان موجب مى گردد که انسان از تحمّل هرگونه رنج و تن دادن به دشوارى سرباز زند و این امر چون موجب حرمان او از لذت هاى برتر مى گردد، نکوهیده و از نظر اخلاقى مردود است.
د. لذّت هاى مادّى در صورتى بهنجار تلقى مى شوند که واسطه اى براى نیل به لذت هاى پایدار اخروى قرار گیرند. بنابراین، اگر کسى لذت هاى مادى را اصل قرار دهد، هیچ بهره اى از بهنجارى حقیقى نبرده و قابل نکوهش است.
هـ. لذت هاى مادى به حدود خاصى اکتفا نمى کنند; یعنى آدمى به صورت بیمارگونه خواهان ارضاى نیازهاى مادى و لذت هاى دنیایى است و این در حالى است که نیاز اصلى وى با حدّ خاصى از آن ها ارضا، تأمین و اقناع مى شود. در این وضعیت، این گونه لذت طلبى نه تنها وى را در مسیر بهنجارى قرار نمى دهد، بلکه او را روز به روز نابهنجارتر مى گرداند. در این جا، این نکته را نیز باید اضافه کرد که گاهى برخى از لذت هاى مادى در انسان به وجود مى آیند که ریشه در نیازهاى ذاتاً بیمارگونه و نابهنجار دارند.
بنابراین، لذت ناشى از ارضاى چنین نیازهایى نیز نابهنجار محسوب مى گردد و نکوهش پذیر است; مانند کسى که از شکنجه دادن و یا کشتن بى دلیل دیگران لذت مى برد.
برترى لذت هاى اخروى
هرچند انسان بر حسب طبع، طالب لذت هاى مادى است و زندگى دنیا را برمى گزیند، 25 اما قرآن کریم با بیان این حقیقت، که لذت هاى اخروى به لحاظ زمانى، پایدارتر و به لحاظ عمق و شدت و کیفیت، برتر از لذت هاى دنیوى هستند، علاقه فطرى انسان به لذت را جهت دهى و هدایت مى کند و مى فرماید: «والاخرةُ خیر و أبقى» (اعلى:17); جهان دیگر بهتر و پایدارتر است. و شاید بتوان گفت: اساساً بسیارى از لذت هاى دنیایى بیش از آن که لذت باشند، رفع تنش هستند; مثلا، انسان هنگام گرسنگى دچار رنج ناشى از تنش گرسنگى است و با خوردن غذا، این تنش و رنج او برطرف مى شود. رفع تنش، نقش عمده اى در احساس چنین لذت هایى دارد. بر این پایه، اساساً بین لذت هاى دنیوى و اخروى تفاوت ماهوى وجود دارد; چه آن که در بهشت، هیچ گونه رنج و تنشى وجود ندارد.
اکنون با توجه به تمامى این مطالب، این سؤال مطرح مى شود که چرا انسان ها لذت هاى فرودین و گذراى دنیا را بر خوشى هاى برین و دیرپاى آخرت ترجیح مى دهند و در عمل، به این ها دل مى بندند و از آن ها در مى گذرند؟
در پاسخ به این سؤال، باید گفت: راز این امر در ضعف معرفت و سستى ایمان نهفته است. انسان ها نوعاً هرچند مسلمان و نمازخوان هستند، اما آخرت را چنان که باید باور نکرده و آن گونه که در خور است، بدان معرفت نیافته اند. مقتضاى ایمان راستین به حیات جاودانه آخرت و نعمت هاى بهتر و باقى تر آن، تحمّل رنج ها و چشم پوشى از خوشى هاى گذراى دنیوى، براى دست یابى به سعادت در سراى باقى است. و چون ایمان بسیارى از افراد سست است، اثر ایمان واقعى را ندارد و در واقع، به مقتضاى مسلمانى خود عمل نمى کنند. حاصل آن که همان لذت گرایى که آدمى را به گناه و دنیاپرستى مى کشاند، اگر با معرفت و ایمان ژرف و استوار همراه گردد و در جهت دست یابى به لذت هاى پایدار اخروى قرار گیرد، مؤثرترین و مفیدترین نقش را در تربیت آدمى ایفا مى کند.
سازگارى و تعریف «بهنجارى»
مفهوم «سازگارى» در روان شناسى، یکى از اصطلاحات و مفاهیم بنیادین است که بیش ترین کاربرد آن در رابطه با بهنجارى و نابهنجارى است و هرچند در هر مکتب و رویکردى براساس تعریف آن مکتب از «بهنجارى» و «نابهنجارى»، «سازگارى» و «سازش یافتگى» نیز معنایى خاص مى یابد، ولى مى توان گفت: وجه مشترک تعریف «سازگارى» در تمامى رویکردها، هماهنگى و همساز شدن با محدودیت ها و امکانات در جهت رسیدن به هدف مى باشد و این نکته اى است که تمامى نظریه پردازان به آن توجه داشته اند و هیچ یک از آنان، صِرف هماهنگى یا سازش با موانع و محدودیت ها را به معناى «سازگارى» ندانسته اند. بسیارى از روان شناسان چنین بازخورد انفعالى را نشانه ناسازگارى مى دانند و حتى مقابله با محدودیت ها، در جهت نیل به هدف را سازگارى مى دانند.
بنابراین، «سازگارى» داراى مفهوم عامى است که مى توان آن را با چنین گزاره اى مرادف دانست: "به آن نحوه از بازخورد و تعامل انسان با واقعیت ها، محدودیت ها، نیازها و انتظارات خود و جهان که به بهترین وجه انسان را در جهت دست یابى به بهنجارى یارى دهد، «سازگارى» گفته مى شود." این تعریف از «سازگارى» تعریفى عام است که در تمامى رویکردها کاربرد دارد. بنابراین، اگر از سازگارى به عنوان یک همنوایى کامل با محیط تعبیر شود، معناى صحیحى نیست و اگر در نظریه اى (همانند رفتارگرایى)، سازگارى به عنوان همنوایى و انطباق کامل با محیط یاد شود، آن نیز در جهت بقا زیستى به عنوان برترین نشانه سلامتى است. بنابراین سازگارى، ضرورتاً به معنى انطباق و یا همنوایى با محیط نیست.
اکنون اگر به تعریف مزبور توجه کنیم، مى توانیم بگوییم: در رویکرد اسلامى نیز سازش یافتگى، ارتباط عمیقى با بهنجارى دارد و مى توان میزان سازش یافتگى را به معناى میزان بهنجارى دانست. از این رو، اگر کسى در جهت رشد و کمال و دست یابى به سعادت، به بهترین نحو با محدودیت ها، انتظارات و نیازهاى خود و محیط سازگارى برقرار کند، بهنجارتر است. توضیح آن که قید «به بهترین نحو» با ملاحظه بیش ترین دست یابى به کمال و سعادت تفسیر مى شود; چه آن که ممکن است دو شخص در برخورد با موارد مزبور، به دوگونه متقاوت عمل کنند و یکى از این دو برخوردْ زمینه سعادت انسان و لذات پایدار اخروى فراهم آورد و دیگرى چنین زمینه اى را براى انسان ایجاد نکند و یا این که اگر هر دو مورد زمینه ساز بهنجارى باشد، هر کدام که این هدف را بیش تر تأمین کنند بهنجارترند. با توجه به این دیدگاه، مى توان گفت: مؤمن با واقعیت هاى جهان سازگارى حاصل کرده و کافر به این سازش یافتگى دست نیافته است.
در دیدگاه اسلامى، علاوه بر اصل ایمان، تمامى اصول اعتقادى، اخلاقى، نظام فقهى و حقوقى نیز بدین منظور (ایجاد بهترین نحوه سازگارى براى کسب سعادت) طراحى شده اند.
تعریفى دیگر از «سازگارى»
علاوه بر تعریف مزبور، که تعریفى عام است، تعریف دیگرى نیز در این زمینه مى توان ارائه داد و آن تعریفى است که بیش تر به معناى انطباق و همنوایى با محیط است. این تعریف اخصّ از تعریف پیشین است و اگر این همنوایى و همرنگى صرفاً در جهت ارضاى نیازهاى مادى، اعم از جسمانى و روانى باشد، از نقطه نظر اسلام امرى بهنجار قلمداد نمى گردد. اما اگر همنوایى صرفاً به انگیزه مزبور صورت نگیرد، باید گفت: همنوایى در برخى از رفتارها، مورد تأکید و تأیید اسلام است. ولى همنوایى به خودى خود، رفتارى بهنجار نیست، بلکه در موردى که اسلام آن را مورد تأکید قرار داده منظور، آن گونه همنوایى است که در راستاى کمال و سعادت انسان قرار مى گیرد. بنابراین، «سازگارى» به معناى همنوایى، به عنوان ملاکى صحیح براى بهنجارى محسوب نمى شود.
نظام حقوقى و اخلاقى اسلام براساس تکامل انسان و نزدیک شدن انسان به خدا بنا شده است و بر این اساس، نمى توان دیدگاه اسلام نسبت به رفتارى خاص را به صورتى مجزّا و مستقل، مورد بررسى قرار داد. توضیح آن که معارف اسلامى، به خصوص در ارتباط با بهنجارى و نابهنجارى، به صورت نظام مند و سیستمى (مجموعه اى منسجم و مرتبط با هم) بوده و هدفى خاص را مدّنظر قرار داده است، در همین زمینه، همنوایى نیز کاملادرارتباط باتأمین سعادت انسانى است. براى مثال،مى توان به مواردذیل اشاره کرد:
1. اسلام در زمینه اصل پوشش، مرزهایى را به عنوان رفتار بهنجار و نابهنجار معیّن کرده است. اما در قلمرو پوشش بهنجار، مواردى همچون شکل پوشش را به جامعه و آداب و رسوم آن واگذار کرده و حتى در برخى موارد، عدم همنوایى را به عنوان یک رفتار نابهنجار معرفى نموده است; مثلا، پوشش به شکل منحصر به فرد و انگشت نما شدن را حرام و نابهنجار مى داند و این به معناى لزوم همنوایى و انطباق در برخى قلمروهاى رفتارى مى باشد.
2. اسلام در بازخوردها و ارتباط هاى اجتماعى نسبت به رعایت آداب و رسوم جامعه، تأکید مىورزد و در چنین نگرشى، عدم رعایت شؤون اجتماعى به عنوان «خلاف مروّت» تلقّى شده و فرد را از عدالت، که یکى از مراتب بهنجارى است، خارج مى کند.
شخصیت بهنجار
براساس تعریفى که از «بهنجارى» و «نابهنجارى» ارائه شد، مى توان گفت: شخصیتى بهنجار است که حقایق و واقعیت هاى هستى و جهان و خویشتن را بشناسد و نسبت به گستره وجودى خود و مقصد و هدف از آفرینش خویش آگاهى یافته، با ظرفیت ها و محدودیت هاى خود و جهان در جهت نیل به پایدارترین و حقیقى ترین لذت ها، که همان سعادت ابدى است، سازگارى ایجاد کرده و پیوسته فطرت خود را شکوفاتر سازد. به موازات این تعریف، تعریف «شخصیت نابهنجار» نیز شناخته خواهد شد. شخصیتى نابهنجار است که یا واقعیت ها و حقایق جهان و هستى و خویشتن را نمى شناسد و یا آن که با وجود چنین معرفتى، لذت هاى زودگذر را بر سعات خود ترجیح داده، با محدودیت هاى خود و جهان در جهت دست یابى به بهنجارى، سازگارى حاصل نمى کند.
رفتار بهنجار
درباره رفتار بهنجار و نابهنجار، باید گفت: هر رفتارى (اعم از درونى و بیرونى) 26 که ما را در رسیدن به مفهوم مذکور از بهنجارى نزدیک نماید، رفتارى بهنجار است و هرچه ما را از آن دور نماید، نابهنجار تلقّى مى گردد. هرچند ممکن است برخى از آن رو که تمامى رویکردهاى روان شناسى این تعریف (که هر رفتارى که ما را به بهنجارى نزدیک نماید، بهنجار است) را بپذیرند و تعریف مزبور از رفتار بهنجار را بدیهى تلقّى نمایند، اما نکته قابل توجه آن که چون تعریف بهنجارى در نگرش اسلامى مفهومى بسیار متفاوت از موضع سایر مکتب ها دارد، از این رو، موارد رفتار بهنجار نیز کاملا متفاوت خواهد بود.
آنچه تاکنون بیان شد تعریف بهنجارى و شخصیت و رفتار بهنجار و نابهنجار بود، اما یکى از موضوعات مهم این است که اسلام راه رسیدن به سلامت را در چه چیزى مى داند. به عبارت دیگر، چگونه مى توان به بهنجارى دست یافت؟
بهنجارى و ایمان
هرچند تعریف مزبور از «بهنجارى» تعریفى نسبتاً مجمل و داراى ابهام مى باشد، اما با بررسى موضوع اخیر (چگونگى دست یابى به بهنجارى) از این ابهام کاسته شده، بر وضوح آن افزوده خواهد شد. از منظر اسلام، رسیدن به بهنجارى تنها در سایه ایمان به خداوند متعال تحقّق مى یابد; چه آن که آیات فراوانى از قرآن ویژگى هاى انسان سعادتمند و بهنجار را یاداور گردیده اند که پس از بررسى مى توان وجه مشترک همه آن ها را ایمان به خداوند دانست. 27
متعلّق ایمان
قرآن کریم ایمان به خدا، 28 پیامبران الهى(علیهم السلام) 29 و معاد 30 را به عنوان متعلّق ایمان بیان مى دارد. از جامع ترین آیات در این باره آیه ذیل است:
«ولکنّ البرّ من آمن باللّه والیوم الاخر و الملائکة والکتاب و النّبیّن» (بقره: 177); نیک آن کسى است که به خدا و روز جزا و کتاب هاى آسمانى و پیامبران ایمان دارد. بنابراین، متعلّق ایمان همان اصول سه گانه توحید، نبوّت و معاد است. البته اگر ایمان کسى به خداوند کامل باشد. ایمان به دو اصل دیگر ـ یعنى نبوّت و معاد ـ را نیز در پى خواهد داشت.
تاکنون به طور خلاصه مى توان گفت: پس از بررسى تعریف «انسان» و «جهان» مفهوم «بهنجارى» نیز براساس دیدگاه اسلام مطابق با سعادت تعریف شده و در پایان مى توان شرط رسیدن به این مرحله از کمال را ایمان به خدا، انبیا(علیهم السلام) و معاد دانست.
نقش عمل صالح در بهنجارى
در برخى از آیات قرآن کریم همواره در کنار ایمان، از عمل و رفتار درست (صالح) به عنوان یکى از نشانه هاى اصلى انسان هاى بهنجار سخن به میان آمده است، با این حساب، آیا مى توان صرفاً ایمان (بدون عمل صالح) را نشانه بهنجارى و یا سبب بهنجارى بیش تر دانست؟ حقیقت آن است که ایمان خود یک رفتار درونى و اختیارى است و حقیقت ایمان مستلزم عمل صالح است، ایمان با آگاهى و شناخت تفاوت دارد; زیرا بسیارى از انسان ها على رغم آگاهى از حقیقت، به آن ایمان نمى آورند.
مراحل بهنجارى در اسلام
سعادت به معناى دست یابى به برترین لذت ها و پایدارترین آن هاست که مصداق واقعى آن در جهان آخرت تحقق مى یابد و لذت هاى جسمانى و دنیوى، همه لذت هایى زودگذر و موقّت هستند و درد و رنجى فراوان را نیز به همراه خود دارند. در هر صورت، نیل به چنین مراحلى از کمال و رشد، امرى نسبى است و داراى مراتب گوناگونى مى باشد و شرط دست یابى به کم ترین مرحله آن، دست یابى به کم ترین مرحله ایمان است. بنابراین، اصل ایمان ـ هرچند ضعیف باشد ـ نخستین و کم ترین چیزى است که از انسان پذیرفته و موجب سعادت او مى گردد. 31
بنابراین، مفهوم «بهنجارى» مفهومى است که داراى مراتب و مراحل گوناگونى مى باشد که بر این اساس شخصیت بهنجار نیز ممکن است در مرحله خاصى از این مراحل قرار گیرد. این موضوع بدان مفهوم نیست که (با استنباط از چنین اصلى) بتوان مفهوم بهنجارى و نابهنجارى را مفاهیمى در هم آمیخته دانست و هیچ گونه حد و مرز مشخصى براى آن ها معین نکرد; زیرا بهنجارى داراى حداقلى است که پایین تر از آن نابهنجارى مطلق است و هیچ مرحله اى از بهنجارى را در برندارد (هرچند رفتار شخص از نظر ظاهرى، شبیه رفتار انسان هاى مؤمن و بهنجار باشد.)
شخصى که داراى هیچ مرحله اى از ایمان نیست، به هیچ وجه، به سعادت دست نمى یابد و در نتیجه باید گفت: چنین شخصى داراى شخصیتى نابهنجار است. اگرچه نابهنجارى، خود نیز داراى مراحلى است که بر پایه آن، برخى از افراد نابهنجارتر و به عبارت دیگر، داراى شقاوت بیش ترى بوده و ـ به اصطلاح ـ از مقصد و مقصود انسان دورترند. البته در طرف ایمان نیز مى توان گفت: کسى که داراى حداقل ایمان و نخستین درجه آن است ممکن است همراه آن مراتبى از نابهنجارى را نیز دارا باشد و از آن جا که نابهنجارى مفهومى معادل مفهوم شقاوت دارد، باید خاطرنشان کرد: گرچه این فرد به مرحله اى از سعادت دست یافته، اما ممکن است هنوز مراحلى از شقاوت را نیز در خود به همراه داشته باشد. همین امر سبب مى شود تا از نیل به بسیارى از لذت هاى حقیقى در جهان آخرت محروم گردد.
حداقل بهنجارى
همان گونه که اشاره شد، «بهنجارى» یعنى: سعادت انسانى که متجلّى در رستگارى و نیل به کمال و قرب الى الله است. نخستین مرحله از سعادت و حداقل بهنجارى در سایه حداقل ایمان به خدا شکل مى گیرد و آنچه از مرز ایمان بیرون باشد، هرچند در عنوان «اسلام» جاى گیرد، همانند کفر نابهنجارى است;چنان که خداوند به پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى فرماید: «به اعرابى که مدعى ایمان هستند، بگو: ایمان نیاورده اید، بلکه بگویید: اسلام آورده ایم، و هنوز ایمان در دل هاى شما وارد نشده است.» 32
در مجموع، باید گفت: حداقل بهنجارى نخستین مرحله ایمان است. 33 در روایتى از امام باقر(علیه السلام) به همین مفهوم اشاره شده است که «ایمان اسلام را همراه خود دارد، ولى هر مسلمانى مؤمن نیست.» 34 ایمان نیز که دربردارنده بهنجارى است، داراى مراتبى مى باشد که در روایات و احادیث ائمّه طاهرین(علیهم السلام) تبیین گردیده است. امیرمؤمنان على(علیه السلام) در این زمینه مى فرمایند: «کم ترین حدّ ایمان آن است که شخص خدا، پیامبر وامام خویش را بشناسد و با طاعت و رفتارش به آن ها اقرار نماید و بر این اساس، هنگامى که به او امر شد، اطاعت، و هنگامى که مورد منع و نهى قرار گرفت، امتثال نماید.» 35 بر این اساس، مى توان حداقل بهنجارى را عبارت از شناخت خداوند، انبیا و ائمّه اطهار(علیهم السلام) و ایمان قلبى به آنان دانست که این موضوع در رفتار صالح و طاعت و دورى از گناه تجلّى مى یابد. البته همان گونه که پیش از این تأکید شد، مراتبى بالاتر از ایمان وجود دارد که معارف اسلامى ایمان آورندگان را براى دست یابى به مراحل بالاتر تشویق و ترغیب مى کند و «خداوند نیز آرامش را بر دل هاى مؤمنان نازل مى کند تا ایمانى بر ایمانشان افزوده گردد.» 36
در مراحل بالاتر بهنجارى، انسان جز از خدا نمى هراسد، جز به او دل نمى بندد و جز او وجود مستقلى نمى بیند و این تنها براى اولیاى خدا میسّر است. البته هرکس باید تلاش کند و در این مسیر گام بردارد تا به توحید ناب نزدیک شود و اگر خداوند در قرآن کریم مى فرماید: «اى کسانى که ایمان آورده اید، به خدا و رسولش ایمان آوردید.» 37 در حقیقت به مفهوم مرتبه اى بودن ایمان و بهنجارى اشاره دارد و بر این اساس، به مؤمنان سفارش مى شود تا براى دست یابى به مراحل بالاتر ایمان، تلاش کنند و به طور کلى، مى توان گفت: رویکرد اسلامى همواره انسان را براى رشد و تعالى و نزدیک شدن به کمال مطلق و در نتیجه، دست یابى به مراحل بالاترى از بهنجارى سوق داده، ترغیب مى نماید. بر پایه این دیدگاه، حتى اگر کسى براى یک روز از رشد، پویایى و تعالى باز ماند و دچار رکود شود، متضرر و مغبون گشته است. 38 در ادعیه و مناجات ها، که دربردارنده بسیارى از نگرش ها و معارف اسلامى است، به این مفهوم مکرّر اشاره شده است. 39
تعریف «نابهنجارى»
وقتى سعادت (به معناى دست یابى به برترین و پایدارترین لذت ها که به واسطه قرب الهى محقق مى شود) اصلى ترین شاخصه در تعریف «بهنجارى دانسته شد، نقطه مقابل آن (شقاوت) نیز اصلى ترین شاخصه در تعریف «نابهنجارى» است; زیرا دو مفهوم «بهنجارى» و «نابهنجارى» مفاهیمى «برابر نهادى» بوده، تعریف هر یک تعریف دیگرى را در پى دارد. با این همه، در اسلام نیز از این موضوع صریحاً سخن به میان آمده و همان گونه که تحصیل سعادت و بهنجارى تنها در سایه ایمان امکان پذیر است، سبب اصلى نابهنجارى نیز کفر و انکار نسبت به همان مواردى است که ایمان به آن ها تعلّق مى گیرد; یعنى کفر نسبت به خداوند، پیامبران(علیهم السلام) 40 و معاد. 41
آیات متعددى از قرآن کریم مواردى همچون کفر، شرک، 42 تکذیب آیات خد 43 و یا کفر نسبت به آیات خدا و قیامت 44 را سبب اصلى شقاوت ابدى (نابهنجارى) مى دانند. از جامع ترین آیات در این زمینه آیه ذیل است:
«و من یکفر باللّه و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الاخر فقد ضلّ ضلالا بعیداً» (نساء: 136); هرکس خداوند، فرشتگان، کتاب ها، پیامبران او و روز جزا را منکر شود، در گم راهى دور افتاده اى است. این گم راهى همان شقاوت ابدى و به عبارت دیگر، شاخصه اصلى نابهنجارى است و در حقیقت، بازگشت همه این موارد به پذیرش مکتب و مرامى غیر از اسلام است; «و من یبتغ غیرالاسلام دیناً فلن یقبل منه» (آل عمران: 85); هر که غیر از اسلام دین دیگرى بجوید، هرگز از وى پذیرفته نخواهد شد.
کفر و نابهنجارى
اگر به تعریف «بهنجارى» و «نابهنجارى» نظرى بیفکنیم، به این نکته واقف مى شویم که همان گونه که ایمان یگانه عامل و نشانه بهنجارى است، کفر نیز سبب شقاوت ابدى و در نتیجه، نابهنجارى مى باشد. کسى که کفر بورزد، خود را از رسیدن به کمال، رشد و سعادت محروم مى گرداند و این امر جداى از آن که مهم ترین سبب نابهنجارى است، نشان دهنده شخصیت نابهنجار مى باشد. قرآن کریم نیز در آیات فراوانى، از کفر به عنوان مایه خسران و شقاوت ابدى یاد کرده است که با توجه به تعریف «نابهنجارى» مى توان آن را سبب بنیادین نابهنجارى دانست.
متعلّق کفر
در این جا، این سؤال مطرح مى شود که کفر نسبت به چه چیزهایى منشأ نابهنجارى مى شود؟ در پاسخ به این سؤال، باید گفت: کفر به خداوند، پیامبران(علیهم السلام) 45 و معاد 46 بنیان تمامى نابهنجارى ها محسوب مى شود. از جامع ترین آیات مربوط به کفر، این آیه است: «و من یکفر باللّه و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الاخر، فقد ضلّ ضلالا بعیداً» (نساء: 136); هرکس خداوند، فرشتگان، کتب آسمانى و پیامبران او و روز جزا را منکر شود، در گمراهى دور افتاده اى (عمیق) است. بازگشت همه این موارد به پذیرش دینى غیر از اسلام است. «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه» (آل عمران: 185); هرکس دینى غیر از دین اسلام بجوید، از او پذیرفته نخواهد شد.
البته مقصود از کفر در این جا، کفر در مقابل ایمان است، نه در مقابل اسلام، و همان گونه که «ایمان» عبارت از عمل اختیارى قلبى (درونى) است و تنها ادعاى زبانى کفایت نمى کند، کفر نیز معنایى گسترده تر از مفهوم مشهور آن دارد. بر این اساس، افرادى که از لحاظ زبانى، ادعاى مسلمانى کنند، ولى در حقیقت ایمان نیاورده باشند، هرچند داراى ایمان ظاهرى هستند، ولى از لحاظ باطن کافرند و بهنجارى و نابهنجارى نیز در گرو حقایق باطنى است. این تعریف از «کفر» نفاق را نیز شامل مى شود و منافقان نیز در زمره کافران قرار مى گیرند. احکام ظاهرى اسلام همانند جواز ازدواج و ارث بردن از مسلمان شامل حال کسانى مى شود که شهادتین را بر زبان جارى سازند، هرچند در دل ایمان نداشته باشند. البته این امر یک حکم فقهى ظاهرى است که براى تأمین مصالح مسلمانان در این جهان وضع شده است و هیچ ارتباطى با جنبه هاى بهنجارى و سعادت جاودانى انسان ندارد و اگر کسى در وراى اداى شهادتین و حتى عمل به همه احکام اسلام، در دل، ایمان به خدا، پیامبر(صلى الله علیه وآله) و معاد نداشته باشد، هیچ سطحى از بهنجارى را دارا نیست.
تعریف دیگرى از «کفر» و ارتباط آن با بهنجارى
یکى از معانى «کفر» تعریف مزبور بود که به معناى فقدان هرگونه مرتبه اى از ایمان است که به معناى نابهنجارى مطلق مى باشد و با هیچ یک از مراتب نابهنجارى سازگار نیست. اما کفر، شرک و نفاق داراى تعاریف دیگرى نیز مى باشند که قابل جمع با مراتبى از بهنجارى و ایمان هستند. در این قسم از نابهنجارى (کفر) انسان مؤمن به دلیل نقصان معرفت (شناخت) یا آلودگى نفسانى و ضعف اخلاقى، مراتبى از کمال را ادراک نمى کند و طبعاً ایمان او یک ایمان کامل نیست و درست به موازات ایمان ناقص، درجاتى از شرک به خداوند را داراست. هرچند چنین فردى به معناى نخست کفر و نابهنجارى، کافر و نابهنجار نیست، اما نسبت به معنا و تعریف دوم، مراتبى از کفر و نفاق را داراست.
اگر در منابع اسلامى، گاهى به بیان نشانه هایى از نفاق برمى خوریم که با ایمان نیز قابل جمعند، با توجه به همین معناست; مثلا، کسى که نماز مى خواند و به آن ایمان هم دارد، ولى با کسالت نماز مى خواند، بهره اى از نفاق را داراست. 47 در مورد ارتباط این دو تعریف از کفر با بهنجارى و نابهنجارى، باید گفت: براساس تعریف دوم، مراتبى از بهنجارى و نابهنجارى با هم جمع مى شوند. جمع این دو مفهوم در هر سطحى از بهنجارى و نابهنجارى مصداق نمى یابد، بلکه حد آن از حداقل بهنجارى تا مرز انسان کامل ـ یعنى حدّ اعلاى بهنجارى ـ را شامل مى شود; چه آن که اگر کسى حداقل بهنجارى ـ یعنى اصل ایمان ـ را دارا نباشد، در نابهنجارى مطلق قرار گرفته و هیچ بهره اى از بهنجارى را دارا نیست تا بتوان گفت وى داراى مراتبى از بهنجارى و نابهنجارى است. اما اگر کسى حداقل ایمان را، که ضامن سعادت اوست، کسب کند، ممکن است مراتبى از نابهنجارى و کفر و شرک را دارا باشد و هرقدر ایمان او کامل تر شود، به مراتب بالاترى از کمال و بهنجارى دست مى یابد، تا جایى که انسان هاى کامل، هیچ گونه نابهنجارى را دارا نیستند. البته در همین جا لازم است به این موضوع نیز اشاره شود که هرچند مراتبى از نابهنجارى ـ همانند کفر به معناى نخست ـ با هیچ مرتبه اى از بهنجارى جمع نمى شوند، اما این بدان معنا نیست که نابهنجارى مطلق، خود داراى هیچ گونه مراتبى نباشد، بلکه در کفر نیز برخى مراتب آن شدیدتر از برخى دیگر است و به عبارت دیگر، رتبه هاى نابهنجارى به حسب دورى از مرز بهنجارى و نابهنجارى ارزیابى شده، به همین دلیل، بعضى افراد نابهنجار نسبت به دیگران داراى شقاوت بیش تر و نابهنجارى شدیدترى هستند. در قرآن کریم، از چنین مواردى با عناوینى همچون گم راهى دورافتاده (ضلال بعید) 48 و یا وقوع در پست ترین درجات آتش جهنم 49 تعبیر شده است.
دلیل نابهنجارى کفر
هرچند اگر روال ورود در بحث بهنجارى و نابهنجارى و تعریف و ملاک آن از نقطه نظر اسلام تا کنون مورد تأمّل و دقت نظر قرار گرفته شده باشد، به بیان چنین دلیلى نیاز نیست، ولى با این حال، لازم مى نماید به دلیل اهمیت سؤال، یک بار دیگر به این سؤال ـ که چرا کفر نابهنجارى است ـ به طور جداگانه نیز پاسخ دهیم. بدین منظور، به اختصار به این موضوع اشاره مى شود که در تمامى مکاتب روان شناسى، عللى براى نابهنجارى مشخص کرده اند که این علل و ملاک هاى بهنجارى براساس دیدگاه آن ها نسبت به انسان و گستره وجودى او بنا شده اند. تقریباً تمامى مکاتب روان شناسى نگاهى مادى به انسان داشته، حیات اخروى او را مدّنظر قرار نمى دهند و بر این اساس، تعریف خودشان را از بهنجارى و نابهنجارى مطرح کرده اند.
اسلام نیز نگرش خاصى نسبت به انسان دارد که مورد تأیید عقل و وحى است. در این رویکرد، گستره وجودى انسان ابدى است و هدف از خلقت وى نیز کمال و قرب الى الله، و زندگانى دنیایى وى در مقابل آخرت کالایى کم ارزش و ناچیز به شمار مى آید. 50 سعادت انسان نیز دست یابى به پایدارترین و برترین لذت هاست که در سایه عبادت و دورى از معصیت تحقق مى یابد. این امور برجسته ترین و مهم ترین واقعیت هاى هستى مى باشند که سخت به انسان و سعادت وى پیوند خورده اند و این انسان است که باید با توجه به همه این مسائل، در راستاى نیل به سعادت خود، به همه محدودیت هاى خود و جهان واقف گشته، در جهت کمال با آن ها سازگارى یافته، سعادت ابدى خود را، که همان بهنجارى حقیقى است، تأمین نماید.
طبعاً انسانى که با شناخت این حقایق به خداوند متعال ایمان آورده، راه سعادت را مى پیماید، انسانى بهنجار است. انسان کافر، که با غفلت از همه حقایق هستى و با توجه نکردن به گستره وجودى خویش و عدم درک لذات پایدار و حقیقى، به لذت هاى زودگذر و آمیخته با رنج این دنیا دل خوش کرده، مسلّماً شخصى نابهنجار است و کفر و شرک زمینه اصلى شقاوت و نابهنجارى وى را فراهم آورده است. انسان کافر، یا حقیقت را نشناخته و یا حاضر نیست در جهت کمال و سعادت ابدى خویش، خواسته هاى نفسانى و غریزى خود را محدود کند. به عبارت دیگر، مى توان گفت: کافر هیچ گاه نتوانسته است در جهت سعادت، با همه جهان واقعى سازگارى یابد. وى تحت سیطره فشارهاى غریزى و هواهاى نفسانى قرار گرفته و اصیل ترین نیازهایش را به فراموشى سپرده است. از نقطه نظر اسلامى، «کافران همانند چهارپایان [از زندگانى مادّى ]بهره مند مى شوند [لذّت مى برند] و مانند آن ها مى خورند 51 و حتى گاهى از حیوانات نیز پست تر مى گردند. 52
ظرفیت هاى بهنجارى
همان گونه که گفته شد، خداوند متعال در سرشت و فطرت انسان، استعدادى براى رشد و کمال به ودیعه گذاشته است. این استعداد زمینه و قوّه اولیه اى را براى رشد فراهم مى آورد. اما در راستاى فعلیت یافتن استعدادهاى انسان در جهت کمال، زمینه و قوّه اى دیگر نیز وجود دارد که مى توان آن را «زمینه ثانوى» نامید که به فعلیت نزدیک تر است. در مجموع، از زمینه هاى موجود براى کمال در انسان با عنوان «ظرفیت هاى بهنجارى» یاد مى شود. فطرت زمینه اى براى بهنجارى است که ظرفیت بى نهایتى را براى رشد و کمال انسان فراهم مى آورد.
چنین ظرفیتى در وجود همه انسان ها قرار دارد، ولى این بدان معنا نیست که چنین زمینه اى ضرورتاً به کمال منجر شود; زیرا ممکن است فعلیت یافتن هر قوّه اى مستلزم مقدّمات و پیش نیازهایى باشد که به عنوان زمینه هاى ثانوى و یا ظرفیت هاى نزدیک تلقى مى شوند و به فعلیت رسیدن زمینه هاى اولیه و یا به عبارت دیگر، فعلیت یافتن کمال نهایى انسان در گرو وجود چنین زمینه ها و ظرفیت هایى است.
البته در نحوه وجود ظرفیت هاى بهنجارى و نوع ویژگى هایشان، عوامل محیطى و اکتسابى نقش مهمى دارند. از این رو، باید گفت: ظرفیت هاى بهنجارى در افراد گوناگون به واسطه عوامل متفاوت، متغیّر مى باشد و طبعاً چنین ظرفیت هایى براى بهنجارى در مقایسه با ظرفیت هاى فطرى ممکن است افزایش یا کاهش یابند; یعنى ممکن است زمینه اولیه اى که براى کمال نهایى انسان وجود دارد، روز به روز شکوفاتر گردد و انسان را به مراحلى از بهنجارى نایل کرده، براى نیل به مراحل بالاتر آماده سازد که این آمادگى در مقایسه با قبل، افزایش یافته است و یا این که آمادگى و ظرفیت اولیه فرد نیز به واسطه علت هاى گوناگون کاهش یابد و استعداد شخص براى بهنجارى به تدریج کاسته شود.
البته این موضوع را نیز باید متذکر شد که هرچند ظرفیت هاى بهنجارى در برخى افراد کاهش مى یابد، ولى این بدان معنا نیست که زمینه نیل به بهنجارى به طور مطلق مسدود گردد، بلکه همواره ظرفیتى ـ هرچند اندک ـ از بهنجارى در انسان باقى مى ماند که مى تواند در صورت اراده قاطع، او را به سعادت و بهنجارى واصل گرداند.
حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) مى فرمایند: «خداوند دل هاى مرده را به نور حکمت زنده مى کند; همان گونه که زمین را به باران آسمان زنده مى سازد.» 53 این سخن آن امام همام اشاره به این نکته دارد که على رغم کاهش شدید ظرفیت هاى بهنجارى، ممکن است به دلیل برخى عوامل مشخص این ظرفیت ها، افزایش یابد و انسان نابهنجار به سطح مطلوبى از بهنجارى دست یابد.
? پى نوشت ها
1 ـ لقمان: 20 / بقره: 29
2 ـ اسراء:70
3 ـ انفال: 22
4 ـ محمدتقى مصباح یزدى، خودشناسى براى خودسازى، چ اول، قم، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى (ره) 1377، ص 41
5 ـ این بحث (قرب الى الله) از کتاب فلسفه اخلاق تألیف مجتبى مصباح، ص 125 اقتباس گردیده است.
6 ـ «و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ لیعبدون»; جن و انس را جز براى عبادت نیافریدم. (ذاریات: 56)
7 ـ بخش عمده مطالب از کتاب انسان شناسى، تألیف محمودرجبى اقتباس شده است.
8 ـ محمد دولتخواه، پایان نامه کارشناسى ارشد «رابطه ایمنى ـ ناایمنى با موفقیّت تحصیلى در طلاب سال هاى اول و پنجم حوزه علمیه قم»، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى(ره)، 1379
9 ـ «گرایش» یک میل و نیاز روانى محسوب مى شود و از این میل و نیاز انگیزش به وجود مى آید و در واقع، انگیزش مرحله اى قبل از رفتار تلقى مى گردد و فرد را برمى انگیزد تا رفتارى خاص انجام دهد.
10 ـمحمد دولتخواه، پیشین
11 ـ قال الصادق(علیه السلام): «انّ اللّه عزّوجلّ خلق النّاس کُلّهم على الفطرة الّتى فطرهم علیها لا یعرفون ایماناً بشریعة و لا کفراً بجحود، ثمّ بعث اللّه الرّسل تدعوا العبادالى الایمان به فمنهم من هدى الله و منهم من لم یهده الله» محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، ج 2، ص 417
12 ـ محمد دولتخواه، پیشین
13 ـ «ولتجدنّهم أحرص الناس على حیاة و من الّذین أشرکوا یودّ أحدهم لو یعمّر الف سنّة»; و آن ها را حریص ترین مردم، حتى حریص تر از مشرکان، بر زندگى (این دنیا و اندوختن ثروت) خواهى یافت، (تا آن جا) که هر یک از آن ها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود. (بقره: 96)
14 ـ «ما عندکم ینفذ وما عنداللّه باق»; آنچه نزد شماست فانى مى شود، اما آنچه نزد خداست باقى مى ماند. (نحل: 96)
15 ـ «بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الاخرة خیر و أبقى»; ولى شما زندگى دنیا را مقدّم مى دارید، در حالى که آخرت بهتر و پایدارتر است. (اعلى: 16و 17)
16 ـ «ما عندالله خیر وابقى افلا تعقلون»; آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است; آیا اندیشه نمى کنید؟ (قصص: 60)
17 ـ «افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انّکم الینا لا ترجعون»; آیا گمان کرده اید که شما را بیهوده خلق کرده ایم و به سوى ما بازگردانده نمى شوید؟ (مؤمنون: 115)
18 ـ «و ما خلقت الجنّ والانس الاّ لیعبدون»; نیافریدم جن و انس را مگر براى عبادت. (ذاریات: 56)
19 ـ ذاریات: 21
20 ـ فصلت: 53
21 ـ یوسف: 109 / نمل: 69 / روم: 42
22 ـ یوسف: 111 / اعراف: 176
23 ـ اسراء: 77 / احزاب: 62 / فاطر: 43 / فتح: 23
24 ـ این بحث عمدتاً از کتاب اخلاق در قرآن، تألیف استاد محمدتقى مصباح، ج 2، ص 105ـ110 اقتباس گردیده است.
25 ـ «بل تؤثرون الحیوة الدّنیا» (اعلى: 16)
26 ـ منظور از «رفتار» اعمال اختیارى انسان است. این اعمال و رفتارهاى اختیارى گاهى به صورت رفتارهاى مشهود در اعضاى ظاهرى و بدن وى بروز مى یابند و گاهى به صورت رفتارهاى درونى، هرچند قابل مشاهده نیستند، ولى هم از اختیار و انتخاب انسان نشأت مى گیرند و هم داراى آثار مشهودند.
27 ـ نساء: 122 و 57 / توبه: 72 / نساء: 13
28 ـ بقره: 256
29 ـ حدید: 21 و19
30 ـ بقره: 62 / معاده: 69
31 ـ محمدتقى مصباح، «چکیده اخلاق در قرآن» ج اول، قم، دارالفکر، 1378
32 ـ «قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا و لمّا یدخل الایمان فى قلوبکم.» (حجرات: 14)
33 ـ منظور از «اسلام» تنها اظهار شهادت به وحدانیت خدا و نبوّت حضرت رسول(صلى الله علیه وآله)است و هرچند فرد ایمان قلبى نیاورده باشد (همانند منافقان)، با این حال نیز برخى احکام حقوقى اسلام شامل حالش مى شود.
34 ـ «الایمان یشرک الاسلام و الاسلام لا یشرک الایمان» محمد محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، ج 1
35 ـ «أدنى ما یکون به العبد مؤمناً ان یعرّفه الله نفسه فیقرّ له بالطّاعة و یعرف امامه و حجّته فى أرضه و شاهده على خلقه فیقرّ له بالطّاعة، قال سلیم: قلت یا امیرالمؤمنین و ان جهل جمیع الاشیاء الا ما وصفت؟ قال: نعم، اذا امر اطاع و اذا نهى انتهى» (میزان الحکمه، ج 1، باب الایمان)
36 ـ «هو الّذى أنزل السّکینة فى قلوب المؤمنین لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم.» (فتح: 4)
37 ـ یا أیّها الذین آمنوا، امنوا بالله و رسوله.» (نساء: 136)
38 ـ امام صادق(علیه السلام): «من اشتوى یوماه فهو مغبون»، محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 71، ص 173
39 ـ در این فراز از ادعیه، مفهوم رتبه اى بودن ایمان و گرایش براى رسیدن به مراحل بالاتر مشاهده مى شود:
1. «والحقنى بنور عزّک الابهج فاکون ذلک عارفا و عن سواک منحرفا»; و مرا به پر بهجت ترین نور عزّتت ملحق ساز تا تنها شناساى تو بوده، از غیر تو روى گردان شوم.
2. «بلّغ ایمانى أکمل الایمان و اجعل یقینى أفضل الیقین و انته بیّنى الى أحسن البیّنات»; خدایا، ایمان مرا به کامل ترین درجه ایمان برسان و یقینم را برترین یقین قرار ده و نیتم را به نیکوترین نیت برسان. (دعاى مکارم الاخلاق)
3. «واجعلنى من أحسن عبیدک عندک و أقربهم منزلة منک و أخصهم زلفة لدیک»; خدایا، مرا از بندگانى که بهترین بهره و نصیب را برد تو دارند و مقامشان به تو نزدیک است و منزلتى اختصاصى دارند، قرار ده. شیخ عباس قمى، مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.
40 ـ فتح: 13
41 ـ انعام: 27 و 29 و 31/ اعراف: 147 / یونس: 8و7 / فرقان: 11 / نمل: 4 / سبأ: 8
42 ـ نسا: 16 / توبه: 113 / اسراء 39
43 ـ آل عمران: 4 / نساء: 56 / مائده: 10
44 ـ عنکبوت: 23 / روم: 16
45 ـ فتح: 13
46 ـ انعام: 27 و 29 و 31 / اعراف: 47 / یونس: 8و7
47 ـ «ولا یأتون الصّلوة الاّ و هم کسالى.» (توبه: 54)
48 ـ نساء: 136
49 ـ «انَّ المنافقین فى الدّرک الاسفل من النّار» نساء: 145
50 ـ «یا قوم انّما هذه الحیوة الدنیا متاعٌ و انّ الاخره هى دارُ القرار»; اى قوم، این زندگانى دنیا متاع ناچیزى بیش نیست و سراى آخرت منزلگاه ابدى و حیات جاودانى است. (غافر: 39)
51 ـ «والّذین کفروایتمتعونویأکلون کما تأکل الانعام» (محمد: 12)
52 ـ اعراف: 179
53 ـ «انّ الله یحیى القلوب المیتّه بنور الحکمة کما یحیى الارض بوابل المطر» (بحارالانوار، ج 1، ص146)
خودباوری زمینه خودیاروی است
طلیعه
هر گاه از افراد اندیشمند، مخترع و حتی یک کارگر موفق سوءال شود که چگونه به این مدارج رسیدید، پاسخ همواره یک چیز و آن باور خویشتن است. عوامل متعددی در ایجاد این حالت در نهاد آدمی موءثرند. انسانی که خودباور نشده است، همه چیز و همه کس را مقصر می داند و خویش را مبّرا و مظلوم. اکنون چهل نکته در خصوص خودباوری زمینه خودیاوری است، بیان می کنیم:
معرفت از ابواب بزرگ الاهی است که از خویشتن، پیرامون، فراسو و ابعاد نادیدنی در آن صحبت می شود و معرفت خویش را به اَنفَعُ المَعارف1 تعبیر کرده اند. ظریفی می گفت: از مواردی که بعضی افراد ژرف کاو و اندیشه ورز گاهی ناخودآگاه بیان می کنند، این است که شما سخن مرا درک نمی کنی. گاهی فرد زاویه ای از ژرف نگری دارد که دست یافتن به آن، بسیار مشکل است.
مساحت فکر یک فرد، گاهی به حدی در افق، عمق، عرض و طول رشد یافته که گاه سخنان او را کامل درک نمی کنند. معمولاً تکه کلام های افراد باورمند و روش مند اینهاست: مرا درک نمی کنی؛ مقصود من این نیست؛ بسیار سطحی است؛ مقوله چند لایه ای است و... .
چگونه به این ساحت ها قدم بگذاریم و ما نیز از این مساحت های کوچک، به ساحت های عمیق و دقیق برسیم. بودا می گوید:2 ای انسان! خود، پناه خویشتن باش؛ یعنی در این عالم شدن و رَسش را باید از خود آغاز کنی و هر چه شناخت تو به خویشتن خویش بیشتر شود، خود بهتر می توانی پناهگاه علمی، مَأمِن روحی، آسایش روانی، آرامش درونی و شادی جاودانه را برای خویش رقم بزنی.
وقتی از حکیم متألهی پرسیدند: چگونه به دو درجه سنگین دانش زاینده و درون زلال دست یافتی؟
فرمود: به دو چیز به این دو رسیدم؛
یکی غنیمت شماری لحظه ها و فرصت ها برای گرفتن، شدن و بالندگی و دیگری نگهبان دل خود بودن.
باور داشتم که این دو دریچه، مرا به سعادت دو جهان خواهند رساند.
باور خویشتن، آدمی را به خدای نزدیک تر می کند؛ زیرا از نعمت ها و مواهبی که خداوند در درون ما به ودیعه نهاده، بهتر استفاده می کنیم و این یعنی سپاس در برابر نعمت های معبود. دانشمندان عقیده دارند که آدمی به هر اندازه نیز مدارج علمی، تحقیقاتی، کشفیات و ابتکارات را در طول عمر خویش تجربه کند، باز هم در دم مرگ، تنها حدود 3تا6 درصد از توان مندی های خود را از قوه به فعل در آورده است و حدود 94تا97 درصد از ظرفیت هایی را دست نخورده به عالم دیگر می برد.
تحقیق در زندگی انسان های جاویدانی که خویش را باور کردند و یاور خویشتن گردیدند، مانند انیشتین، لئونارد داوینچی، ادیسون، موتزارت(موتسارت)، گوگن و... ثابت می کند که اینان نیز بین 4تا6 درصد از استعدادهای خویش را به کار بسته اند.
عدم باور به توان مندی، نوعی حصار چینی و غصه گزینی است و این حصار، بسیار خطرناک است؛ حصاری است که شما را از موفقیت جدا می کند؛ زیرا
موفقیت = باورندی + حرکت3
فراموش نکنیم که عمر کوتاه است، دنیا فرصت است و هر کس دنیای خود را دارد تا فرصت هایش را معنا دهد، زنده کند، بجوید و اجازه ندهد فرصت هایش را غفلت ها از بین ببرند. شاید جالب باشد که بدانید محوریت استعداد، هوش و توان ذهنی، همیشه اولویت غالب نیستند. بسیاری از افراد موفق، پشتکار مدارها بوده اند و نه با استعدادها؛ به شرطی که اسیر چرخه تمام نشدنی منفی بافی و تسلیم نشوند.
آیا قصه سفیدبرفی و هفت کوتوله را مطالعه کرده اید؟4 مطلب زیر را بخوانید هم نکته قصه و هم تحلیل در آن نهفته است.
اولاً این قصه را وقتی والت دیسنی به فیلم تبدیل کرد، از موفقیت عجیبی برخوردار شد؛ حتی در مین شکاکیون و مشکل پسندان.
با این که این فیلم برای بچه ها ساخته شده بود، اما بزرگسالان تمام سالن های سینما را اشغال می کردند؛ زیرا حکایت آن از افسانه های قدیم ایرانیان، هندوستان و مصر گرفته شده بود و بر روی این حقیقت پایه گذاری شده بود که افکار منفی را باید گسیخت؛ خواه از درون ما باشند یا از محیط پیرامون.
سفید برفی، شاهزاده خانم کوچولو، زن بابای بدجنسی داشت که به او حسادت می کرد. این شخصیت در داستان های دیگر هم ظاهر می شود و زن باباهایی وجود دارند که از مادر نیز بیشتر دوستدار فرزند خوانده می شوند؛ اما تقریباً همه ما نیز زن بابایی از نوع ظالم آن در درون خویشتن داریم. برای ما زن بابای ظالم، همان طرز فکر منفی است که ما در شعور باطن خود شکل داده ایم و همان گونه که زن بابای بدجنس از روی حسادت، فرزند خوانده خود را لباس ژنده می پوشاند و در محرومیت نگاه می دارد، تمام افکار منفی و ستم گرانه روی ما همان اثر را به جای می گذارد.
جالب است بدانیم که وقتی یک فکر منفی شکل می گیرد، به سرعت در چهره ما نقاشی می شود؛ یعنی همان گونه که در چشمان افراد می توان آیات صداقت کلام یا شیطنت را به وضوح مشاهده کرد، یک فکر منفی نیز به سرعت چهره، روان و روح ما را در بر می گیرد، فراگیر می شود و بر جسم ما اثر می گذارد.
یک فکر منفی، عاقبت تبدیل به یک ذهنیت می شود و سپس بدبینی را شدت می بخشد و حرکت، استواری و امید را مختل می کند و آدمی اسیر ذهنیت های متواتر و مخرب می شود و اگر به این وضع عادت کند، از حرکت باز می ماند و برکت را نخواهد چشید.
همان گونه که نامادری سفید برفی هر روز از آینه ای مخصوص درباره بهتر بودن خویش یا سفیدبرفی می پرسد و آینه پاسخ می دهد تا سفید برفی زنده است، از تو بهتر است و او تصمیم می گیرد سفید برفی را در اعماق تاریکی های جنگل رها کند و از بین ببرد تا پس از حذف او، خودش بهترین باشد، افکار منفی نیز گاهی ما را به اعماق جنگل های از خود بیگانگی و بدبختی می کشانند و دریچه های توهم را به روی ما می گشایند و احساس یأس،، نومیدی و ناتوانی را القا می کنند؛ ولی باید مقاوم بود و خویش را باور کرد تا خویشتن را یاوری نمود و آنگاه به داوری نشست که کدام بهتر است؛ نومیدی یا امید و خودباوری یا از خود بیگانگی.
بالاخره سفیدبرفی را حیوانات مهربان جنگل ـ خرگوش ها، گوزن ها، پرندگان و سنجاب ها ـ در بر می گیرند و او داستانش را باز می گوید و آنها او را یاری می کنند و به کلبه ای می برند. این مهرورزان جنگلی، نمادهای پیرامون یاری کننده و همچنین الهامات قلبی و محرک های درونی ما هستند که همیشه آماده اند به کمک ما بیایند تاما را از اعماق جنگل های یأس، وهم و ناباوری برهانند و به کلبه آرامش، امید و حرکت رهنمون کنند.
در کلبه ای که او را می برند، کلبه هفت آدم کوچولو وجود دارد و سفیدبرفی به همراه حیوانات، کلبه آشفته را مرتب و منظم می کنند تا این که هفت کوتوله می آیند و از او تشکر می کنند و به او قول کمک می دهند.
اولاً هفت، نماد عدد مقدسی است وشاید دور و بر ما از این هفت های مقدس زیاد باشد که به صورت یک نماد آمده است؛ مثل هفت آسمان، هفت شهر عشق، هفت الفبای محبت و... که در اشعار و نثرهای عرفا و حتی قرآن کریم آمده است.
ثانیاً هفت کوتوله، مظهر نیروهای پشتیبانی هستند که همیشه گرداگرد ما هستند و بسیاری از ما، این نیروها را یا نمی بینیم یا می بینیم و باور نمی کنیم یا می دانیم هستند و تشخیص نمی دهیم یا ساده می انگاریم.
آیا موفقیت مقطعی و نسبی، تمام موفقیت است؟ به یقین خیر؛ هنوز هم تاریکی و یأس دست بردار نیست؛ پس هر موفقیتی، تنها قسمتی از هدف وجود دارد و هدف، گاهی متضمن گام های زیاد و حتی شکست های متعدد و ظاهری است. انسانی موفق است که شکست یا شکست ها را قسمتی از زندگی خود بداند. انسان بدون شکست یا افسانه است یا ایستاده و بی حرکت و مثل دیکته نانوشته می ماند که غلط ندارد.
سفیدبرفی قصه هم همین گونه است و هنوز از دست نامادری بی مهر، مقهور و مطرود است و وقتی دوباره نامادری از آینه می پرسد چه کسی برتر است، باز آینه می گوید: او که زنده است؛ پس سفیدبرفی برتر است و سرانجام سایه شوم توطئه، دوباره در قالب یک سیب مسموم، روح و روان و جسم سفیدبرفی را نشانه می رود. آدرس از آینه گرفته می شود و جادوگر پیری مأمور می شود تا سیب را در کام دخترک بریزد.
نماد سیب در قصه آدم و حوا هم همین گونه است؛ چون علاوه بر گندم، از سیب و درخت آن نیز سخن به میان آمده است.
سیب هوس انگیز سبب ساز و موفقیت سوز می شودو این همان تسلیم در برابر وسوسه ها، رنگ ها، شهدها و شیرینی های زودگذر و ناپایدار است که آدمی را از شناخت به کوری رهنمون می کند و دخترک در برابر سیب تسلیم می شود؛ گرچه حیوانات مِهر و عطوفت و خیرخواهان، منع شیرینی زودگذر می کنند.
مولوی می گوید:
• در زمین دیگران خانه مکن کیست بیگانه، تن خاکی تو تا تو جان را چرب و شیرین می دهی گوهر جان را نیابد فربهی
• کار خود کن، کار بیگانه مکن کز برای اوست، غمناکی تو گوهر جان را نیابد فربهی گوهر جان را نیابد فربهی
او می خورد ومی افتد و به ظاهر ضربان قلب او به رنجش متوقف می شود و حیوانات به دنبال هفت کوتوله؛ یعنی باز هم امید هست؛ گرچه به ظاهر دیر شده است و همه باتأسف و غم، سرها را پایین می اندازند. امیدها، نویدها، بازدارنده ها، خیرخواهان و یاوران نیز گاهی تسلیم می شوند؛ اما تقدیر چیست؟
گاهی خداوند، فرصت های دیگری می دهد؛ اگر انسان فرصت ها را ضایع نکند. گاهی خداوند شناخت مجدد می دهد؛ اگر انسان به ورطه باخت مکرر نغلتد. گاهی خداوند شعور دیگر می دهد؛ اگر انسان به ورطه غرور نیفتد.
و شاهزاده ای می آید و دارویی می دهد و حیوانات و کوتوله ها، همه از عمر دوباره دخترک بی گناه خوشحال می شوند. شاهزاده این داستان، نما و برنامه الهی است؛ وقتی که تمام قدرت ها تعطیل می شود. آیا به یاد نمی آورید که چندین بار این برنامه به یاری شما آمده است؟ آیا ندیده اید که دست خداوند همیشه دست اندرکار است؟ آیا خدا را روشن تر از همیشه، در بعضی لحظات ندیده اید؟ شاید تعریف دکتر میرکمال5 از خدا زیباست که می گوید: در کودکی به ما می گفتند: خدا، یعنی خودآ؛ یعنی اوست که می آید، می خواند، می خواهد، می رساند و توفیق می دهد.
یکی از ویژگی های انسان های خودباور، صبر و شکیبایی است.
نیکوس کانتزاکیس، نویسنده شهیر یونانی می نویسد: در کودکی، پیله کرم ابریشمی را روی درختی یافتم؛ درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج بشود. کمی منتظر ماندم؛ اما سرانجام چون خروج پروانه طول کشید، تصمیم گرفتم به این فرایند شتاب ببخشم. با حرارت دهانم پیله را گرم کردم تا این که پروانه خروج خود را آغاز کند؛ اما بال هایش هنوز بسته بود و کمی بعد مُرد.
کانتزاکیس می گوید:
بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود؛ اما من انتظار کشیدن، نمی دانستم. آ ن جنازه کوچک، تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها برروی وجدانم بوده، اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد؛ فشار آوردن برقوانین بزرگ کیهان.6
او نتیجه می گیرد که بردباری لازم است؛ زیرا بردباری معقول، بسیار بهتر از عجله نامعقول است و آدمی را نه تنها به هدف مطلوب نمی رساند، بلکه وضع موعودی هم رقم نخواهد خود. از این رو انتظار زمان موعود را کشیدن و با خودباوری و اعتماد راهی را که خداوند برای زندگی ما برگزیده، دنبال کردن، نوعی تعادل رفتاری و روانی را گوشزد می کند. خداوند کریم تمام مسیرهای رشد و بالندگی را به روی ما گشوده است و تسلیم تقدیر محض بودن را منافی رسالت خلیفه الهی ما می داند و حتی دنیا را محنت کده مطلق نمی داند و می فرماید: «بهره ات را از دنیا فراموش مکن».
یکی از ویژگی های انسان های خودباور و با اراده، داشتن قدرت اشراق (شهود بالاست).
انیشتین می گوید: ما قرن هاست که عالم ناهشیار و اشراق (شهود) را سرکوب کرده ایم و فقط به هوشیاری و خرد محض بها داده ایم و از یادبرده ایم که هوشیاری، فقط بخش کوچکی از گستره امکانات و استعدادهای ما را نشان می دهد7 و اینها همه از خداوند است که به مصلحت می دهد.
خواجه عبداللّه می گوید:
الهی! اگر کسی ترا به طلب یافت، من خود طلب از تو یافتم. اگر کسی ترا به جستن یافت، من به گریختن یافتم.8
چرا؟
چون هرگاه ار تو دور شدم، تو مرا جست وجو کردی و هر گاه به فراموشی و گمراهی افتادم، چراغ معرفت تو روبه رویم سوسو زد و وسوسه هایم را کم فروغ و شوق وصل تو را شعله ور ساخت.
انسان خودباور، کم تر می گوید و بیشتر می جوید.
جبران خلیل جبران می نویسد:
سکوت را از پرگویان آموخته ام.
بردباری را از نابردباران
و مهر بانی از نامهربانان؛
با این همه، عجیب آن که در حق این استادان، ناسپاس هستم.9
انسان خودباور، حتی رنج و زحمت را مرحله ای از شدن می داند؛ همان گونه که شکست را مرحله ای از رشد و پله ای برای شدن.
دکینسون می گوید:
سیمای رنج را دوست دارم؛
چرا که در آن نیرنگ نیست. رعشه درد را نمی توان وانموده یا به اختصار تظاهر نمود.10
انسان خودبارو، حتی پزشک معنوی خویش است. او خود را از تمام تعلقات واهی یا رنگارنگ شفا می دهد و بنابراین، او واقعاً سالم است.
جالب این که خودباوری با خوش باوری یا منفی نگری، کاملاً متفاوت است و شاید نوعی نگرش مثبت و متعال به شمار رود. نویسنده ای می گوید:
من به شما می گویم حتی نیروی منفی و شر در جهان وجود ندارد و اگر هست، از درون ما انسان ها بر می خیزد. تنها انسان هایی وجود دارند که آگاه هستند و انسان هایی که عمیقاً در خواب هستند، وجود ندارند. کسی که در خواب است، قدرتی ندارد. کل انرژی هستی در اختیار انسان های خودباور، آگاه و بیدار است.
یک انسان خودباور و آگاه، می تواند تمامی جهان را آگاه و بیدار کند؛ همان طور که یک شمع روشن می تواند میلیون ها شمع دیگر را روشن کند و با نورش، انوار بیافریند.
جورج فاکس روحانی و عضو انجمن دوستان معنوی، رابطه تاریکی و خودباختگی و روشنایی و خودباوری را به بیانی راز آلود و درهم تنیده تعبیر می کند و در یادداشت های روزانه خود می نویسد:
من وجود دریایی از ظلمت و مرگ را حس کرده بودم؛ اما مانند شاعر معاصر خویش (سهنری وِن) یک دریای بیکرانه نور و عشق را که بر دریای تاریکی شناور بود، دیده بودم.
جورج فاکس اعتقاد داشت که همگان می توانند عشق و محبت نامتناهی پروردگار را از طریقی دریابند11 و باید آن را در درون خود کشف کنند. انسان ها معدن های نامتناهی اند و خود بهترین کاشف خویش هستند.
بیایید گاهی لذت کشف خود را احساس کنیم؛ مثل زمانی که با یک وسیله برقی یا الکترونیکی جدید مواجه می شویم و بعد از مدتی آن را به کار می اندازیم یا حتی به زوایای مختلف کارکرد آن واقف می شویم و یا مثل زمانی که حتی بدون برگ راهنما، نسبت به رموز و خدمات تلفن همراه، اطلاع پیدا می کنیم.
مولانا اساس روشنایی و حیات را در درون ظلمت می جوید و آب حیات را جفت تاریکی می داند و می گوید:
• در شب بدرنگ، بس نیکی بود آبِ حیوان، جُفت تاریکی بود
• آبِ حیوان، جُفت تاریکی بود آبِ حیوان، جُفت تاریکی بود
تاریکی ها، ظلمات، ابهام ها، ایهام ها و... معماهای وجودند که باید با خودباوری و اعتماد به خویشتن، آنها را کشف نمود. خردی که خداوند به انسان داده، جهت کشف، لذت کشف و یافتن است تا اساس وجود که یک چیز بیش نیست ـ یعنی اقدس الوجود ـ کشف گردد.
در روایت آمده است: «کور باد چشمی که تو را نبیند».
خدا دیدن، از خود جستن شروع می شود؛ چون در ذره ذره وجود ما و عالم، خدا را می توان دید.
آدرس های خدا زیاد است؛
یکی از آدرس های خدا، زیبایی های موجود در طبیعت، آثار موجود و روی زیباست.
خداوند در هر چیز زیبا، از چهره معصوم یک کودک تا یک برگ درخت و شاخه ای از گُل، نشانه ای از خویش به جای گذاشته است.
یکی دیگر از آدرس های خداوند، دل های شکسته است.
خداوند می فرماید: من در دل های شکسته جای دارم.
دل شکسته، دلِ ورشکسته نیست؛ بلکه دل صادقی است که خود را باور دارد و در برابر معبود، بنا به صداقت معهود، لبیک حضور می گوید و بی تاب می شود و مروارید اشک را هم در پشت پلک ها بی قرار می کند و تابلویی به نمایش می گذارد که کمتر نقاشی به ساحت و مساحت تعریف آن از زاویه رنگ و قلم مو و مذوق، نزدیک می شود.
خداوند در جای دیگر می فرماید: «همانا من نزدیکم و ندای هر ندا کننده ای را اجابت می کنم؛ اگر مرا بخواند». انسان خودباور، خدا داور، خدا محور، خدا سرور است. بیایید در این زندگی چند روزه در دنیا، لذت خودباوری و خداداوری و خدامحوری را تجربه کنیم که همه چیز از اوست و بدوست.12
________________________________________
1. اشاره به روایت صریح که می فرماید: معرفة النفس انفع المعارف.
2. مجید اصلان پرویز، چهار هزار و پانصد سخن.
3. مجتبی کاشانی، مدیریت دل، انتشارات سازمان مدیریت صنعتی، تهران، 1381.
4. فلورانس اسکاول شاین، دری مخفی به روی موفقیت، ترجمه شهلا المعی، انتشارات المعی، تهران، 1378.
5. دکتر سیدمحمد میرکمالی، نقل قول بلا واسطه، دانشکده روان شناسی و علوم تربیتی، 23/9/82.
6. عبدالعظیم کریمی، یادداشت های ممنوعه برداشت های وارونه، انتشارات جامعه نو، تهران، 1381، ص30.
7. همان، ص 34.
8. محمد جواد شریعت، سخنان پیر هرات، خواجه عبدالله انصاری، انتشارات شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1376، ص 118.
9. جبران خلیل جبران، ماسه و کف، ترجمه محمد صادق اسفندیاری.
10. امیلی دکینسون، نامه ها و اشعار، ترجمه سعید سعید پور، انتشارات مروارید، 1379، ص 84.
11. دیوید منیگ وایت، جورج فاکس و اندیشه هایش، ترجمه شهاب الدین عباسی، روزنامه ایران، شماره 1962.
12. ما از خداییم و به سوی او می رویم؛ ولی رسالت ما کسالت در دنیا نیست؛ بلکه نقش هایی است که باید مثبت ارائه کنیم. مساحت فکر یک فرد، گاهی به حدی در افق، عمق، عرض و طول رشد یافته که گاه سخنان او را کامل درک نمی کنند. معمولاً تکه کلام های افراد باورمند و روش مند اینهاست: مرا درک نمی کنی؛ مقصود من این نیست؛ بسیار سطحی است؛ مقوله چند لایه ای است و... . عدم باور به توان مندی، نوعی حصار چینی و غصه گزینی است و این حصار، بسیار خطرناک است؛ حصاری است که شما را از موفقیت جدا می کند؛ زیرا موفقیت = باورندی + حرکت دکینسون می گوید:...
خودپنداره
تعریف «خودپنداره»
هر فرد در ذهن خود، تصویرى از خویشتن دارد; به عبارت دیگر، ارزشیابى کلى فرد از شخصیت خویش را «خودپنداره» یا «خودانگاره» مى نامند. این ارزشیابى ناشى از ارزشیابى هاى ذهنى است که معمولا از ویژگى هاى رفتارى خود به عمل مى آوریم. در نتیجه، خودپندارى ممکن است مثبت یا منفى باشد. 1
مفهوم «خود» به صورت سازمانى دینامیک، نخستین بار به وسیله لکى (Leckey) مطرح شد.
به نظر او، رفتار آدمى تظاهر و انگیزه اى است که هدف آن ثبات خود در اوضاع ناپایدار مى باشد.
به طور خلاصه، مى توان گفت: خودپندارى، چارچوبى شناختى است که به واسطه آن به سازمان بندى آنچه درباره خویش مى دانیم، مى پردازیم و اطلاعاتى را که به خود مربوط مى شوند، بر پایه آن پردازش مى کنیم. این قبیل «طرحواره خود» 2 در برگیرنده مؤلّفه هاى خاص نیز مى باشد که در نقش گرایش هاى شخصیت عمل مى کند. سه مورد از این مؤلّفه ها عبارتند از:
تفاوت هاى فردى در شیوه ارزشیابى خود، باور کردن خود براى تلاش در جهت دست یابى به اهداف مطلوب، و علاقه نشان دادن به میزان اثر گذاشتن بر روى دیگران از طریق رفتارهاى خود. 3
اهمیت مفهوم خود و خودپنداره
شخصیت 4 مجموعه منظّم، متکامل و نسبتاً ثابت خصایص و رفتارهاى بدنى، عقلى و اجتماعى فرد است که او را از دیگران متمایز مى سازد و موجب ناسازگارى او با محیط ـ به ویژه محیط اجتماعى ـ مى شود. 5
به باور اندیشمندان، قسمت عمده ویژگى هاى شخصیتى، منش و خصوصیات رفتارى هر فرد به تصویرى که از خود در ذهن دارد ـ یعنى انگاره وى ـ بستگى دارد. 6
اسپنسر در کتاب خود، تحت عنوان یک دقیقه براى خودم از قول گوته مى نویسد: اگر ثروتمند نیستى مهم نیست، بسیارى از مردم ثروتمند نیستند; اگر سالم نیستى، هستند افرادى که با معلولیت و بیمارى زندگى مى کنند; اگر زیبا نیستى، برخورد درست با زشتى نیز وجود دارد; اگر جوان نیستى همه با چهره پیرى مواجه مى شوند; اگر تحصیلات عالى ندارى، با کمى سواد نیز مى توان زندگى کرد; اگر قدرت سیاسى و مقام ندارى، مشاغل مهم متعلّق به معدودى از انسان ها هستند; اما اگر تصور درستى از خود ندارى، برو بمیر که هیچ ندارى!
آرى، خودپنداره مثبت کلید رشد و سازندگى فردى و اجتماعى است; تصورى که شخص از وحدت و یکپارچگى وجود خویشتن دارد، نحوه اى که خود را مى بیند، مجموعه خصایصى که با خود در ارتباط است و استنباط هایى که از مشاهده خود در بسیارى از موقعیت ها به عمل آورده است و الگوى خاصى که او را توصیف مى کند، بیانگر مفهوم «خود» است. 7
شخص به تدریج، از روى تجربه هاى شخصى و تأثیر دنیاى خارج، نگرشى ثابت و پایدار از محیط و از خود و از ارتباط این دو با یکدیگر به دست مى آورد و بر اساس آن مسائل، زندگى را ارزیابى مى کند و براى مقابله با کاستى ها به کوشش مى پردازد. نگرش هاى فرد از حقایق زندگى، اخلاق، آرزوها و خواسته هاى او وابسته به تصویرى هستند که او از خود دارد; یعنى ارزشى که وى براى خود قایل است. به عبارت دیگر، تصور از خود، منشأ احساس امنیت شخص مى شود، و اگر مورد تهدید قرار گیرد، مانند این است که هسته اصلى وجودش مورد تهدید قرار گرفته است.
ویژگى هاى خود
با توجه به تعاریف متعددى که از «خود» وجود دارند، مى توانیم تعریفى ترکیبى از خود، به عنوان یک نظام فعّال و پیچیده از اعتقاداتى که شخص درباره خودش صحیح مى داند و هر اعتقادى نیز داراى ارزش نسبى مى باشد، ارائه دهیم. تعریف مزبور شامل دو ویژگى مهم در مورد خود است: خود سازمان یافته و خودپویا. (براى ترسیم آن ها از تصویر استفاده شده است:)
1. خودسازمان یافته 8
این مسئله که خود عمدتاً از نوعى کیفیت پایدار برخوردار بوده و از ویژگى هاى این کیفیت، هماهنگى و نظم است، مورد توافق محققان مى باشد. این نمودار مارپیچى بزرگ، از قسمت هاى جزئى حلزونى شکلى ترکیب شده که هر کدام از آن ها ممکن است نسبتاً سازمان یافته باشند، اما بخشى از خود تکاملى تلقّى مى شوند. حلزون هاى کوچک معرّف اعتقاداتى هستند که فرد درباره خود دارد. بعضى از اعتقادات به طبیعت خود نزدیکند و از اهمیت بالایى برخوردار مى باشند و به همین دلیل، به مرکز بیضى بزرگ نزدیک تر ترسیم شده اند که این نوع اعتقادات در مقابل تغییرات مقاوم مى باشند. اعتقادات کم اهمیت تر به سمت خارج بیضى; یعنى در فاصله اى دورتر از هسته و مرکز خود رسم شده اند و به همین دلیل، ناپایدار مى باشند. پس خود به طور کلى، کیفیتى ثابت دارد که داراى نظم و هماهنگى خاص است.
دومین بخش تصویر سازمانى از خود مبتنى بر این است که هر مفهومى در این سیستم (حلزون هاى کوچک تر) ارزش کلى منفى یا مثبت خود را دارد. (این بعد یا ارزش به وسیله خطوط افقى در نمودار ترسیم شده است.)
کیفیت سوم سازمان یافته خود به چگونگى تعمیم موفقیت و شکست در سرتاسر سیستم مربوط است. دیگورى (Diggory,1966) از تحقیقات خود به این نتیجه رسید که وقتى توانایى مهمى که ارزش زیادى به آن داده مى شود، با شکست روبه رو شود، باعث پایین آمدن ارزشیابى سایر توانایى هاى فردى مى گردد و بر عکس، موفقیت یک توانایى مهم و باارزش باعث بالا بردن ارزشیابى سایر توانایى هاى شخص مى شود.
آخرین کیفیت سازمانى خود این است که خود، به طور شگفت انگیزى داراى وحدت است، به طورى که هیچ دو نفرى عقاید همانند درباره خودشان ندارند.
2. خودپویا 9
شاید مهم ترین فرض از نظریه هاى جدید «خود» این باشد که انگیزه تمام رفتارها حفاظت و ارتقاى خودِ ادراک شده است. تجارب بر حسب ارتباطشان با خود درک مى شوند و رفتارها نیز از این درک ها سرچشمه مى گیرد. در این صورت، مى توان نتیجه گرفت که تنها یک نوع انگیزش وجود دارد و آن هم انگیزه شخصى درون است که هر انسان در تمام زمان ها و مکان ها هنگام دست زدن به هر عمل دارد. آن گونه که کمبز (Cambs) بیان کرده، مردم همیشه برانگیخته هستند و هیچ گاه هیچ فردى را نمى توان یافت که برانگیخته نشده باشد و این یک حسن خداداد براى مربّى است; زیرا نیرویى است که از درون هر دانش آموزى نشأت مى گیرد. 10
بنا به عقیده کمبز و اسنیگ (Snygg)، "خود" قالب اساسى مراجعات شخصى و هسته مرکزى ادراک است که بقیه منطقه ادراک نیز در اطراف آن سازمان مى یابد. در این مفهوم، «خود» پدیده اى است که هم محصول تجربیات گذشته و هم سازنده تجربیات جدیدى است که توانایى اش را دارد.
این بدان معناست که هر چیزى بر مبناى مراجعات فرد به خود و از مجراى خود درک مى شود. دنیا از نظر فرد، همان چیزى است که او مى فهمد و از آن آگاهى دارد. به عبارت دیگر، جهان و مفاهیم را به همان طریقى که خودمان مى بینیم، مورد ارزشیابى قرار مى دهیم. بنا به گزارش لکى (1945)، خود در مقابل تغییر مقاومت مى کند، براى هماهنگى با خود مى کوشد، و در واقع، این مقاومت در مقابل تغییر، یک جنبه مثبت است; چرا که اگر بنابراین باشد که خود زیاد تغییر کند، شخص فاقد شخصیت پایدار خواهد شد. 11
شکل گیرى خود و خودپنداره
از میان پیشرفت هاى ذهنى مؤثر در اولین سال هاى زندگى، مى توان به تحوّل خویشتن پندارى و درک ضمیر اول شخص مفرد (من) اشاره کرد. اولین مرحله رشد خویشتن پندارى، کودک را به این آگاهى مى رساند که متمایز از دیگران است و به عقیده لوویس ، بروکس و دیگران، این آگاهى بر اساس کنش متقابل سنّ کودک و محیط انجام مى گیرد. مطالعه این پژوهشگران بدین نحو بود که آنان نمونه اى از کودکان (9، 12، 18، 21، 24 ماهه) را در مقابل آینه قرار مى دادند و واکنش هاى آنان را بر روى نوار ویدیویى ضبط مى کردند. آن گاه مادر هر یک، او را از مقابل آینه دور مى کرد و به دماغ او رنگ قرمز مى مالید و کودک را دوباره به مقابل آینه مى آورد. تعداد کمى از کودکان کمتر از 12 ماهه و 25 درصد کودکان 15ـ18 ماهه و 88 درصد کودکان 24 ماهه با دست زدن به بینى واکنش مى دادند. این واکنش نشانگر آن است که آن ها از وجود خود به عنوان یک شخص، آگاهى داشتند; زیرا مى دانستند که چهره واقعى آن ها چه شکلى است.
به عقیده این دانشمندان، در طول دو سال اول زندگى، کودک از چهار مرحله رشد خویشتن پندارى عبور مى کند: از بدو تولد تا 3 ماهگى، کودک به شدت جذب چهره انسان مى شود. سپس بین 3ـ8 ماهگى به کمک شاخص هاى بینایى، شناسایى قیافه خود را آغاز مى کند. به همین صورت، چون کودک مى بیند تصویر بدن همراه با او جابه جا مى شود، خود را در تصویر نیز شناسایى مى کند. آن گاه بین 8 ـ12 ماهگى، وى ساختن خویشتن پندارى خود را به عنوان یک پدیده دایمى و مجهّز به کیفیت هاى پایدار آغاز مى نماید. در نهایت، مرحله چهارم در طول سال دوم زندگى جریان پیدا مى کند. در این مرحله، کودک کلیه واژه هاى جسمى خود را، که موجب تمایز او از سایر کودکان و بزرگ سالان مى شود، شناسایى مى کند، همچنین معناى مالکیت را مى فهمد. در نتیجه، اسباب بازى ها و قلمرو خود را مى شناسد. 12
ویلیام جیمز ، یکى از پدیدآورندگان رشته روان شناسى، «خود» را به دو بخش تقسیم کرد: خود مفعولى و خود فاعلى. «خود مفعولى» مجموعه چیزهایى است که شخص مى تواند آن را مال خود بنامد و شامل توانایى ها، خصوصیات اجتماعى و شخصیتى و متعلّقات مادى است. «خود فاعلى» خود داننده است. این جنبه خود دایم تجارب حاصل از ارتباط با مردم، اشیا و وقایع را به نحوى کاملا ذهنى سازمان داده، تفسیر مى کند. به عبارت دیگر، خود فاعلى در خود تأمّل مى کند و از طبیعت خود با خبر است. خود مفعولى داراى جنبه هاى مادى، فعّال، اجتماعى و روانى مى باشد.
کودکان تا دوره پیش دبستانى، «خود» را بر حسب مشخصات بدنى و خصوصیات عینى مانند رنگ مو، قد، وزن و متعلّقات مادى خود توصیف مى کنند.
در طول دبستان، تأکید بر مشخصات مادى به خود فعّال منتقل مى شود و به طور مشخص، درک از خویشتن کودک بر رفتارها و توانایى هاى کلى او در ارتباط با سایر کودکان متمرکز است; مثلا، کودک هشت ساله ممکن است خود را بهترین بازیکن فوتبال در منطقه بداند. در دوره راهنمایى، خود اجتماعى اهمیت بیشترى پیدا مى کند و به طور مستقیم، شامل رابطه با دیگران مى شود و سرانجام، دانش آموزان دوره دبیرستان معمولا بر خود روانى تأکید دارند که خودپنداره ایشان بر محور فلسفه، عقاید و افکار شخصى ایشان استوار است.
این جنبه ها در همه سنین اهمیت یکسان ندارند، بلکه در هر سنّى، جنبه اى از خود مفعولى یا فاعلى مورد توجه و تأکید است. درک «من» فاعلى هم به ابعاد چندگانه پایندگى، تمایز، خواست و تعمق در خود او وابسته است.
پایندگى اشاره به این احساس فرد دارد که در طول زمان، همان فرد باقى مى ماند. (من همان فردى هستم که قبلا بودم; زیرا نام من هنوز همان است و...)
تمایز اشاره به احساس فردیت افراد دارد. در این مرحله،
کودک خود را از دیگران متمایز مى داند.
خواست اشاره به احساس افراد دارد که آنان عناصرى فعّال و صاحب اراده آزادى هستند. اگر من تصمیم بگیرم که به جاى بازى، به تماشاى فیلمى بروم، من هستم که این تصمیم را مى گیرم، نه اینکه فقط برایم پیش آمده باشد.
تعمّق که عبارت است از توانایى فرد براى در نظر گرفتن پایندگى، تمایز و خواست خویش. مثل اینکه من مى دانم من، من هستم; فردى بى نظیر، پاینده و صاحب اراده آزاد. 13
کورسینى (1984) معتقد است: مى توان به جنبه هایى از خودپنداره پدیدارشناختى اشاره کرد که گاه کمتر مورد توجه قرار گرفته است:
الف. خودپنداره فردى: بیانگر خصوصیات رفتارى فرد است از دیدگاه خودش. این خودپنداره از خصوصیات جسمانى تا هویّت جنسى، قومى، طبقه اجتماعى ـ اقتصادى و هویّت من یا حس استمرار و یگانگى فرد در طول زمان را در برمى گیرد.
ب. خودپنداره اجتماعى: ویژگى ها و یا خصوصیات رفتارى شخص است که وى تصور مى کند دیگران آن را مشاهده مى کنند.
ج. خودآرمانى با توجه به خودپنداره شخصى فرد: این آرمان ها خودپنداره هایى هستند که فرد شخصاً امیدوار است همانند آن ها باشد.
د. خودآرمانى با توجه به خودپنداره هاى اجتماعى فرد: این آرمان ها پنداره هایى هستند که فرد دوست دارد دیگران آن گونه مشاهده کنند. 14
علل پیدایش پدیده خود و خودپنداره
دلیل عمده ایجاد خودپنداره را باید در رابطه فرد با جامعه اش، بخصوص در دوران پراهمیت کودکى و نوجوانى، جستوجو کرد. پدید آمدن خودپنداره، رفتار و واکنش دیگران نسبت به فرد، بخصوص کودک، است که این را نظریه «آینه خود ـ شما» 15 مى نامند. نظریه مذکور معتقد است: اگر براى دیدن خود، به واکنش هاى دیگران توجه کنیم، تصویر خود را در آن واکنش ها مى بینیم. بسیارى از تحقیقات حاکى از این مطلب هستند که تصویر و پنداره هر فرد از خود وابسته به تصویرى است که دیگران از او داشته اند و حتى در حال حاضر هم تصویر دیگران از یک فرد مى تواند ارزیابى و تصویرى را که او از خود دارد، تغییر دهد. والدین یکى از منابع شکل گیرى خودپنداره و احساس ارزش نسبت به خود، کودکان و نوجوانان هستند ـ که به سبب مهم بودن این مسئله، در انتهاى این بخش، این موضوع مورد ارزیابى قرار مى گیرد.
رشد شخصیت و هسته وجود آن ـ یعنى «خود» ـ جنبه دینامیک و پویایى دارد، به طورى که خود اصولا یک فرایند 16 است، نه فرآورده، 17 و مسیر است، نه مقصد. بنابراین، خود و رشد و تکامل آن هیچ گاه پایان پذیر نیست و سکون نمى پذیرد، بلکه همواره در جهت «شدن» یا صیرورت به پیش مى رود که البته این فرایند و سیر گاه روندى دشوار و دردناک دارد و شرایط و عوامل محیطى گاه آن قدر محرومیت زا مى گردند که خود از این تعالى و تکامل باز مى ماند و راه پیشرفت و صعود آن سد مى گردد. 18
با رشد تدریجى کودک، وى خود را با دیگران مانند خواهر، برادر، همسالان و دوستان مقایسه مى کند که این مقایسه یکى از منابع اصلى ایجاد خودپنداره در اوست; مثلا، اگر برادر یا خواهر کودک باهوش و زرنگ باشند، و او دایماً از آنان عقب بیفتد، کودک خود را کم هوش تصور مى کند و یا اگر همسایه هاى کودک ثروتمند باشند وى خود را فقیر احساس مى کند. علاوه بر این ها، کودک با برخى از افراد مهم زندگى خود همانندسازى کرده، آنان را به عنوان مدل یا الگوى رفتار خود برمى گزیند. تحقیقات نشان مى دهند همانندسازى نیز سبب تغییر خودپنداره مى گردد. 19
همان گونه که گفته شد، از جمله علت هاى پیدایش خودپنداره، والدین و خانواده مى باشد. خانواده نخستین بذر تکوینى پنداره و تصور نسبت به خود، جهان، خدا و مردم را در ذهن و قلب افراد مى کارد. به طور کلى، خانواده به عنوان نخستین پایگاه آموزش و پرورش، از اساسى ترین عوامل در شکل گیرى شخصیت کودک است. بدون تردید، هرگونه نارسایى و نقص در ساخت خانواده مى تواند از همان طفولیت در رشد و پرورش کودک، تأثیر نامطلوبى داشته باشد. 20
الگوى رشد شخصیتى کودکان ابتدا در چارچوبى از ارتباطات آنان با والدین شکل گرفته، قوام و ثبات مى یابد. بنابراین، بروز رفتارهاى غیرعادى و ضداجتماعى در بزرگ سالى در واقع، اثرات این بنیادهاى اولیه است. 21
روى هم رفته، وجود پدر و مادر در شکل دادن تصور از «خود» در کودکى، حیاتى است. محدودیت هاى خانوادگى، فقدان روابط مطلوب، همبستگى هاى خانوادگى و رهایى از قیود، اثرات مخرّبى بر نوجوانان، به ویژه در سنین 12 ـ 13 سالگى بر جاى مى گذارند. تأثیر والدین، حتى در سال هاى جوانى نیز ادامه مى یابد. 22
براى خوش بختى و فعالیت مؤثر هر فرد، به مفهوم فردى; یعنى احساس قضاوت ارزشمندانه هر شخص در مورد خودش نیاز مى باشد. روشن است که چنین احساسى، ذهنى بوده و با احساسات فرد نسبت به خودش ارتباط دارد و در رفتار، گفتار و روابطش با دیگران ظاهر مى شود.
به طور کلى، اطفالى که داراى مفهوم فردى قوى هستند، والدینى دارند که آنان نیز از این خصوصیت بهره مند مى باشند. این نوع پدران و مادران از لحاظ هیجان نیز داراى ثبات بوده و نیرومندى مؤثرى در مراقبت از اطفال خود نشان مى دهند. پدر و مادرى که روابط مناسبى با یکدیگر داشته باشند، نقش الگوهاى مناسب را براى آنان فراهم مى آورند. مادران این گونه اطفال توانایى زیادى در پذیرش آنان دارند و این کیفیت را از طریق محبت، نزدیکى و مهربانى ظاهر مى سازند. آنان انضباط دایمى و مؤثرى را نیز اعمال مى کنند که در آن نقش تنبیه و تشویق بارز است، اما به نحوى که از طرف کودک پذیرفته شود که تنبیهات آنان در جهت سالم سازى و رشد شخصیت آنان است. این والدین به نظرات و عقاید کودکان خود توجه دارند و به آنان اجازه بحث و گفتوگو مى دهند و بدین وسیله، اعتماد به نفس آنان را تقویت مى نمایند و کودکان را در برنامه هاى خانوادگى شرکت داده، اعتقاد دارند که کودک باید نظرات خود را ابراز کند.
در مقابل، مادران اطفالى که داراى مفهوم فردى ضعیفى هستند، تمایل بیشترى براى جدایى از اطفال خود نشان مى دهند و محیطى فراهم مى آورند که از نظر جسمانى و هیجانى و عقلانى ضعیف است و کودکان را مزاحم خود تشخیص مى دهند و حالات هیجانى آنان نسبت به اطفال همراه با خصومت یا بى تفاوتى است. این نوع والدین منضبط نیستند و تنبیه را به خاطر حالت هیجانى خود اعمال مى کنند و مکرّر اظهار مى دارند که تنبیهشان مؤثر واقع نمى گردد. کودکان نیز تنبیه والدین را نمى پذیرند و تصور مى کنند که بى جهت مورد تنبیه قرار مى گیرند. 23
به طور کلى، همراهى، هماهنگى، همدلى، هم رازى، هم فکرى، هم دستى، و هم رفتارى والدین در جمیع مسائل زندگى، بخصوص در جنبه هاى خانوادگى و بالاخص در نگرش هاى تربیتى، تأثیر بسیارى در رشد خودپنداره مثبت کودک دارد. از جمله خصوصیات خانواده متعادل، عبارت است از: هم کنشى، هم گرایى، تفاهم، بینش تکاپویى، تبادل عاطفى، مثبت گرایى، مشارکت، منطق، شادکامى و بزرگ منشى. اگر مى خواهیم خانواده هاى توانایى در امر آموزش و پرورش داشته باشیم، والدین باید آگاه، عامل و اهل دانش و بینش باشند. 24
رهنمودهاى عملى براى ارتقاى مفهوم «خود»
تربیت، فرایندى الهى و معنوى است و کودک باید محصول چنین روندى باشد تا بر اساس فطرتش به سوى مقصد سیر نماید و والدینى در این امر موفقند که عملا درست زندگى کنند و با داشتن چرایى در زندگى، با هر چگونگى بسازند. پرورش احساس خودارزشمندى در کودکان و نوجوانان از مهم ترین وظایف و رسالت هاى اولیا و مربیان مى باشد که در این زمینه، بیشترین نقش بر عهده الگوهاى رفتارى است. در این قسمت، به رهنمودهایى عملى براى تکامل و تغییر مفهوم «خود» اشاره مى شود:
1. وضعیت و طبقه اقتصادى ـ اجتماعى، خودپنداره فرزندان را تحت تأثیر قرار مى دهد. طبق پژوهش هاى انجام شده، فرزندان طبقات پایین اقتصادى ـ اجتماعى از خودپندارى منفى و ضعیفى برخوردارند و عکس این نیز صادق است. اما آنچه مهم تر از فقر اقتصادى ـ اجتماعى است، طرز برخورد با فقر است. از این رو، واکنش نسبت به فقر، اثرگذارتر از نفس فقر است.
2. گفتار والدین و بیان نگرش هایشان مهم تر از نگرشى است که بروز و ظهور پیدا نمى کند.
3. تفاهم عمل والدین در برخورد با فرزندان، اولا مهم تر از تفاهم فکرى آنان است; ثانیاً، از ایجاد بحران و تضاد و تعارض روحى فرزندان جلوگیرى مى کند.
4. گسترش غناى ارتباطى خانواده، موجب تقویت احساس خودارزشمندى مى گردد.
5. داشتن برنامه ریزى و نظم در امور خود موجب تقویت خودپندارى در فرزندان مى گردد.
6. نحوه برخورد با مشکلات زندگى، عاملى مهم در شکل گیرى تقویت و استمرار خودپندارى کودکان و نوجوانان است.
7. استفاده از تشویق هاى معنوى و کلامى و پرهیز از تنبیه بدنى، رشد خودپندارى را در پى دارد.
8. نادیده گرفتن و متذکر نشدن خطاهاى فرزندان، از طرف والدین و به جاى آن، تذکر جنبه هاى قوى و زیباى رفتارى آنان از عوامل رشد نگرش قوى به خود است.
9. احترام به شخصیت فرزندان و مقایسه نکردن آنان با یکدیگر، پذیرش عملى آنان (نه ذهنى)، عدم تحمیل نظرات خود بر فرزندان، رازدار بودن، رعایت و پرهیز از تبعیض بین آنان از موارد ضرورى است.
10. تناسب روش هاى تربیتى والدین با توانایى، دانایى، علاقه و نیاز فرزندان از مقوله هاى بسیار مهم در رشد اعتماد به نفس و خودپندارى فرزندان است.
11. والدین باید الگوى عملى قضاوت درست و گفتار و کردار سالم براى فرزندان باشند.
12. درد دل کردن با فرزندان، پرهیز از شماتت کردن، خجالت دادن، عیب جویى، توجه به علایق و سلیقه هاى بچه ها، دورى از برچسب زدن و نیز پرهیز از لجبازى و سر به سر گذاشتن بچه ها توسط والدین موجب رشد خودپندارى مثبت مى شود.
13. باید به نقش کار و عملکرد و فعالیت فرزندان توجه کرد، نه نتیجه آن.
14. تجربه هاى موفقیت آمیز فرزندان را افزایش دهید. هیچ چیز مثل موفقیت، موفقیت ساز نیست. این کار باعث خودارزشمندى در کودک مى شود.
15. در برخورد با فرزند، باید محکم و باثبات بود. نباید اجازه داد عصبانیت و بى حوصلگى ما را از حالت اعتدال خارج سازد.
16. سعى کنیم رفتارهاى ما موجب احساس حقارت، گناه، شرم، ناامنى و تزلزل شخصیت فرزند نشود.
17. با فرزندان باید ملایم و منطقى بود و نباید به خواسته هاى غیرمنطقى و مخرّب آنان تن داد.
18. به آنان یاد دهید که در عین حال که هیچ کس به اندازه خودشان براى خود دلسوز نیستند، به فکر دیگران بودن و ایثار نیز ارزش والایى دارد.
19. سعى کنید محبت شما سطحى و ریاکارانه نباشد، بلکه عمیق و خالصانه باشد.
20. فرزندان باید احساس کنند که دوست داشتنى، عزیز و محترمند.
21. آستانه تحمّل فرزند را با صبر و شکیبایى خویش ارتقا بخشید.
22. از مشاجرات لفظى در خانه بپرهیزید; زیرا در روحیه یا رفتار کودک یا نوجوان منعکس مى شود، ارزش شما را هم نزد او کم مى کند.
23. براى پرورش عزّت نفس، خوش فکرى و خوش بینى در فرزندان، باید خود این چنین باشیم.
24. با همسر خویش، جبهه متحد تشکیل دهید. هرگز با فرزند خود، علیه همسرتان متحد نشوید; چرا که این عمل باعث ایجاد کشمکش هاى عاطفى و در نتیجه، موجب برانگیختگى احساسات مخرّب مى شود.
25. به کودکان خود در حد توانایى هایشان مسئولیت بدهید.
26. مهارت هاى اجتماعى کودک و نوجوان کم رو و داراى عزّت نفس پایین را تقویت کنید.
27. به سرگرمى ها و تفریحات مناسب در زندگى اهمیت بدهید و نسبت به آن ها بى تفاوت نباشید.
28. به فرزندتان این احساس را بدهید که بداند دوست داشتنى و قابل احترام است، اما هرگز با او مثل یک نوزاد رفتار نکنید.
خودپنداره و عملکرد تحصیلى
در تحقیقات فراوانى که درباره تکوین خودپنداره در کودکان صورت گرفته، پنج جنبه از «خود» بررسى شده است که عبارتند از:
1. هر فرد داراى خودپندارى همسانى است.
2. رفتار افراد با خودپندارى آن ها همخوان است.
3. تجاربى که همسان خودپندارى نیستند، تهدید تلقّى مى شوند.
4. خودپنداره در نتیجه یادگیرى و بلوغ تغییر مى کند.
5. رابطه اى بین نوع هدفى که دانش آموز دنبال مى کند و شکل گیرى خودپنداره وجود دارد. بین هدفى که دانش آموز دنبال مى کند و شکل گیرى خودپنداره وى نوعى رابطه وجود دارد.
تحقیق دیگرى که بر دو گروه از دانش آموزان موفق و ناموفق کلاس انجام شد، نشان داد که میان خودپنداره دانش آموزان و انجام وظایف، نوعى رابطه معنادار و مثبت وجود دارد. به نظر مى رسد به همان اندازه که توانایى هاى ذهن در موفقیت ها و شکست هاى تحصیلى مؤثر است، در پنداره خود نیز ریشه دارد. البته این مسئله در پسران کاملا روشن است، اما در دختران همبستگى کمترى وجود دارد.
از بررسى هاى متعدد، مى توان این نتیجه را گرفت که دانش آموز موفق کسى است که ضرورتاً به صورت مثبت به خود مى اندیشد و ناموفق هاى تحصیلى نیز به داشتن پندار منفى نسبت به خود متمایل هستند. 25
از آنجا که براى عملکرد دانش آموز، خودپنداره مناسب لازم است، یکى از هدف هاى مربیان تعلیم و تربیت این است که پرورش خودپنداره واقع گرایانه و صحیح را در دانش آموزان خویش تقویت کنند. در این خصوص، ذکر برخى توصیه ها لازم است:
معلم باید از تلقین تدریجى تصور منفى در دانش آموزان جداً پرهیز کند; چرا که خود به طور قابل ملاحظه اى محافظه کار است و
موقعى که کودک یک تصور منفى را در خود به عنوان یادگیرنده شکل دهد، کار معلم فوق العاده سخت مى شود. بنابراین، جلوگیرى از خودپنداره منفى اولین قدم حیاتى در تدریس است.
تدارک و توسعه طرح ها و برنامه هایى که یادگیرى هاى تحصیلى مورد انتظار را همراه با ایجاد خودپنداره هاى مثبت امکان پذیر مى سازند ـ مثل تشکیل کلاس هاى فوق العاده زبان در تابستان پیش از شروع آن درس در سال تحصیلى ـ از جمله کارهاى ارزشمند در جهت نیل به هدف مزبور است.
معلم نوع تدریس را مى تواند به نحوى سامان دهى کند که ضمن رعایت اهداف عادى تدریس، تغییرات ویژه اى را نیز در تصور کودک از خویش به وجود آورد و سطح آن را ارتقا دهد.
عقاید معلم درباره خودش، عامل مهمى در تعیین مؤثر بودن او در کلاس است; چرا که اگر وى با دید احترام، دوست داشتنى و پذیرش به خود نگاه کند، در شرایط بهترى در پدید آوردن خودپنداره مثبت و واقعى در دانش آموزانش مى باشد. پژوهش هاى متعدد ( برگر ، 1953; فى ، 1954; لوفت ، 1966) گزارش کرده اند که ارتباط قابل توجهى بین شیوه اى که فرد خودش را مى بیند و شیوه اى که به دیگران مى نگرد، وجود دارد. آنان که خود را مى پذیرند، به دیگران متمایل مى باشند و دیگران را بیشتر قابل پذیرش مى بینند و به عکس. بنابراین، مى توان معلمان، مشاوران و روحانیان کارآمد و مؤثر را بر اساس نگرش آنان درباره خودشان از غیر مؤثرها تمیز داد. 26
عقاید معلم درباره دانش آموزان هم تأثیر بسزایى در کار او دارد. معلمان به عنوان افرادى مهم، لازم است دانش آموزان را الزاماً به شکل هاى مثبت ببینند و از آن ها انتظارات مناسب داشته باشند. این موضوع به عنوان مسئله اى حیاتى در تمام سطوح کلاس ها، بخصوص سطح ابتدایى، به حساب مى آید. به علاوه، هرقدر دانش آموزان ادراک مثبت بیشترى از احساسات، عقاید و نگرش هاى معلمان داشته باشند، موفقیت تحصیلى آنان مطلوب تر خواهد بود و بر عکس. طبق تحقیقاتى که روزنتال و جکسن انجام دادند، بیشتر اوقات دانش آموزان همان کارى را که از آن ها انتظار مى رود، انجام مى دهند; یعنى بچه هایى که معلمشان از آن ها انتظار دارد بهره هاى هوشى بیشترى داشته باشند، پس از یک سال، بهره گیرى هاى هوشى بیشترى نسبت کسانى که چنین انتظاراتى از آن ها نبوده، داشته اند.
از جمله دیگر نقش هاى مهم معلم، ایجاد جوّى مطلوب در کلاس است که منجر به تصور مطلوب از خود در دانش آموزان و تشویق در کسب موفقیت تحصیلى آنان مى شود. شش عامل در ایجاد این جوّ مؤثر مى باشند که عبارتند از:
الف. کوشش: انتظارات تحصیلى بالا و کوشش زیاد از جانب معلم اثر مثبت و فایده بخشى بر دانش آموزان دارد. یک راه خوب براى به وجود آوردن زمینه کوشش، منتظر ماندن تا زمانى است که فرصت مناسب براى موفقیت ایجاد شود و در این هنگام به او بگوید: این کار سختى است، اما من فکر مى کنم شما مى توانید آن را انجام دهید. با این راهکار، معلم لحظه حسّاس و درستى براى ایجاد اعتماد و واگذار کردن مسائل به دانش آموزان انتخاب کرده است.
ب. آزادى: براى رشد دادن دانش آموز به عنوان یک انسان کامل، ایجاد فرصت هایى براى تصمیم هاى معنادار خود لازم است. وقتى دانش آموز فرصت گفتن حرفى درباره رشد و کمال خود داشته باشد و تصمیمات شخصى اش را خودش بگیرد، نسبت به قضاوت ها و افکارش اعتماد پیدا مى کند. بنابراین، او باید آزادى اشتباه کردن را داشته باشد و حتى به ناکامل بودن خودش، بخندد.
ج. احترام: هیچ جنبه اى از تعلیم و تربیت به درجه و اهمیت احساس ارزش کردن از طرف معلم نسبت به شخصیت دانش آموز، با ارزش بودن او و یا اعتقاد به اینکه او مى تواند یاد بگیرد، نیست. وقتى دانش آموز احساس کرد که معلم به او احترام مى گذارد و برایش ارزش قایل است، او نیز براى خودش ارزش و احترام قایل
مى شود. نیاز به احترام در دانش آموزانى که از نظر فرهنگى محروم هستند، اهمیت بیشترى دارد.
د. گرمى: فضاى گرم آموزشى جایى است که هر دانش آموز به مدرسه احساس تعلّق کند و بفهمد که معلمان نسبت به آنچه براى او پیش مى آید، توجه دارند. اگر محیط آموزشى از نظر روانى، امن و پشتیبان کننده باشد و دانش آموزان را تشویق به رشد تحصیلى کند، باعث ترقّى دانش آموز، هم از نظر تحصیلى و هم از نظر احساس ارزش شخصى مى شود. از سوى دیگر، نوعى همبستگى منفى نیز بین خودپنداره هاى دانش آموزان و زمانى که معلم در حالت سلطه، تهدید و مسخره گرى است، مى توان یافت.
و. کنترل: کودکانى که در محیط هاى آزاد تربیت مى شوند، نسبت به آنانى که در محیط هاى سخت همراه با انتظارات زیاد تربیت مى شوند، علاقه کمترى به احترام به خود دارند. راز این مسئله در خصوصیات رهبرى معلم نهفته است. وقتى معلم آماده انجام وظایف کلاسى خود باشد، بر کار خود تسلّط دارد و از ظهور سردرگمى جلوگیرى مى کند و توضیح مى دهد که چرا بعضى چیزها باید انجام شوند، و براى هماهنگى ادب و استقامت مى کوشد. مسئله کنترل راهى براى تفهیم به دانش آموزان است که معلم نسبت به آنچه او انجام مى دهد، اهمیت قایل است.
هـ. موفقیت: دانش آموزان ارزشیابى خود را پس از آزمایش و پذیرش شکست یا پیروزى تغییر خواهند داد. پذیرش از طرف افراد مهم دیگر سبب افزایش خودارزشى و نیز افزایش کوشش هاى اجرایى در فعالیت هاى مربوط مى شود. از دیگر سو، عدم پذیرش و توجه نکردن به توانایى هاى دانش آموزان و عدم تشویق و ستایش و نیز سرزنش آنان باعث تقلیل فعالیت ها و ارزش قایل شدن نسبت به خود مى شود. پس معلم خوب کسى است که به جنبه هاىمثبت کار انجام شده توجه دارد، نه به اشتباهات آن. دانش آموزان از موفقیت ها یاد مى گیرند که توانا هستند، نه از شکست ها. 27
به تمامى معلمان پیشنهاد مى شود فرصت هایى را به شاگردان بدهند تا نقش هاى متفاوتى را در مدرسه ایفا نمایند و با دادن مسئولیت به آنان، در جهت رشد خودپندارى قوى و درست شاگردان گام بردارند.
به دست اندرکاران امر آموزش و پرورش توصیه مى شود که در جهت توجه به یادگیرى شاگرد، به طرز تفکر و نگرش او بها دهند; زیرا هر انسانى با نوع تفکرش زندگى مى کند، نه با محفوظاتش.
دیدگاه هاى نظرى در مورد خودپندارى
الف. دیدگاه صاحب نظران غربى
روان شناسان بسیارى در خصوص «خود» و «خودپنداره» سخن به میان آورده اند که در اینجا براى نمونه، چند مورد از آن ها ذکر مى شوند:
1. کارل راجرز: وى بر اساس دیدگاه «پدیدارشناسى»، 28 معتقد است که وقایع بیرون از موجود، به خودى خود براى او معنایى ندارند، بلکه زمانى معنادار مى شوند که شخص بر اساس تجارب گذشته و میل به حفظ و تداوم «خویشتنِ» خود به آن وقایع معنا دهد. 29
مفهوم «خویشتن» مهم ترین پدیده و عنصر اساسى در نظریه راجرز است. به نظر راجرز ، انسان عوامل محیط خود را درک مى کند و در ذهن خود به آن ها معنا مى دهد. مجموعه این سیستم ادراکى و معنایى، میدان پدیدارى روانى فرد را مى سازد. «خویشتن» عبارت است از: الگوى سازمان یافته اى از ادراکات انسان. تحقق «خود»، که روند «خود» شدن و پرورش ویژگى ها و استعدادهاى یکتایى فرد است، در سراسر زندگى ادامه دارد و به اعتقاد راجرز ، در بشر علاقه ذاتى براى آفرینندگى هست و مهم ترین آفریده انسان خود اوست. این همان هدفى است که غالباً اشخاص سالم، نه کسانى که ناراحتى روانى و بیمارى دارند، بدان دست مى یابند. 30
خویشتن دیگر در نظریه راجرز ، «خویشتن آرمانى» 31 است; یعنى آن نوع خودپنداره اى که انسان دوست دارد از خود داشته باشد. این خود شامل تمام آن ادراکات و معانى مى شود که بالقوّه با خویشتن او هماهنگ و مرتبطند. گرچه خویشتن دایم تغییر مى کند، اما همیشه در هر خود، نوعى سازمان، هماهنگى و شکل یافتگى خاص وجود دارد. خودپنداره شخص جریانى آگاهانه، مداوم و نسبتاً ثابت است و فرد براى آن ها ارزش زیادى قایل است. 32
هرقدر خویشتن آرمانى به خویشتن واقعى نزدیک تر باشد، فرد راضى تر و خشنودتر خواهد بود. فاصله زیاد بین خویشتن آرمانى و خویشتن واقعى به نارضایى و ناخشنودى منجر مى گردد. 33
دو مفهوم «هماهنگى خویشتن» 34 و «ثبات خویشتن» 35 در نظریه راجرز ، مورد توجه زیاد محققان امور شخصیت قرار گرفته اند. «هماهنگى خویشتن» یعنى تجانس و ثبات خویشتن، عبارت است از: نبود تعارض بین ادراک از خویشتن و تجربه هاى واقعى زندگى مردم که علاقه دارند به شکلى رفتار کنند که با خودانگاره آنان همساز و همخوان باشد. در غیر این صورت، این تجربه ها و احساسات تهدیدکننده اند، به طورى که هر قدر این ناهماهنگى و ناهمخوانى بیشتر باشد، به همان نسبت، شکاف بین خویشتن شخص و واقعیت ژرف تر مى شود، و تا زمانى که فرد در این تعارض گرفتار است و خود نیز از آن آگاه نیست، بالقوّه در معرض اضطراب قرار داد. در این حال، شخص باید از خود در مقابل واقعیت دفاع کند تا از اضطرابش بکاهد. راجرز در این زمینه، دو روند دفاعى را ذکر مى کند که یکى از آن ها مخدوش کردن معناى
تجربه اى است که با خودپنداره شخص در تضاد است و دیگرى انکار آن تجربه است. 36 اما در یک فرد سازگار، خودپندارى با تفکر، تجربه و رفتار همسازى دارد; به این معنا که خویشتن وى قالبى نیست، بلکه انعطاف پذیر است و از راه درونى سازى تجارب و افکار تازه قابل تغییر است. 37
2. ابراهام مازلو: هدف اصلى مازلو دانستن این بود که انسان براى رشد کامل انسانى و خودشکوفایى تا چه حد توانایى دارد. به نظر او، در همه انسان ها تلاش یا گرایش فطرى براى «تحقق خود» هست. انگیزه آدمى به سبب نیازهاى مشترک و فطرى است که در سلسله مراتبى از نیرومندترین تا ضعیف ترین نیازها قرار مى گیرد. سلسله مراتب به طریق نردبانى پیش مى رود تا به پنجمین یا نیرومندترین نیاز، یعنى تحقق خود مى رسد و آن ها عبارتند از: 1. نیازهاى جسمانى یا فیزیولوژیکى; 2. نیازهاى ایمنى; 3. نیازهاى محبت و احساس تعلّق; 4. نیاز به احترام; 5. نیاز به تحقق خود.
خواستاران «تحقق خود» به نوبه خود، نیازهاى سطح پایین ترشان یعنى نیازهاى جسمانى، ایمنى، محبت و احترام را برآورده ساخته اند. آن ها الگوى بلوغ، پختگى و سلامتند. با حداکثر استفاده از همه قابلیت ها و توانایى هایشان، خویشتن را فعلیت و تحقق مى بخشند، مى دانند چیستند و کیستند و به کجا مى روند. 38
3. آلفرد آدلر: اساس نظریه وى بر این است که انسان در اصل، به وسیله عوامل اجتماعى برانگیخته مى شود، نه عوامل بیولوژیک. نظریه شخصیت آدلر ، دیدگاهى اجتماعى و غایت انگار است و انسان را موجودى خلاّق، مسئول و در حال شدن مى داند که در جهت هدف هاى خیالى، در محدوده تجربه اش در حال حرکت است. عقیده زیربنایى این نظام آن است که رفتار، معمولا ندانسته، به وسیله تلاش هایى، هدایت و کنترل مى شود که درصدد جبران احساس حقارت هستند. در این نظریه، اعتقاد آدلر بر آن است که ادراک فرد از خودش و زندگى (شیوه زندگى)، به علت وجود احساس حقارت، گاهى برایش ناکام کننده است. همچنین قدرت طلبى تعیین کننده چگونگى اعمال انسان و سیر رشد اوست. بنابراین، «رشد» فرایند رهایى از احساس حقارت است. فرد با احساس حقارت، به تقویت «خویشتن پندارى» 39 و تحقق نفس خویش نایل مى آید. تغییر در مقاصد، مفاهیم و آگاهى هاى فرد نیز موجب تغییر در الگوهاى رفتارى گردیده و فرد با رها کردن یأس خود، امیدوار شده، خودپندارى مثبت در خود شکل مى دهد.
در این نظریه، انسان موجودى است بى همتا، مسئول، خلاّق و انتخابگر که همخوانى همه جانبه اى در ابعاد شخصیتى او وجود دارد. مفهوم «شخصیت» را از نظر آدلر مى توان در قالب چند عنوان کلى توضیح داد. این عناوین کلى عبارتند از: غایت گرایى تخیّلى، تلاش براى تفوّق و برترى، احساس حقارت و ساز و کار جبران، علایق اجتماعى، شیوه زندگى و من خلاّقه. اعتقادات مربوط به شیوه زندگى به چهار گروه تقسیم مى شوند:
1. مفهوم خود یا خویشتن پندارى; یعنى اعتقاد به اینکه «من که هستم.»
2. «خودآرمانى» یا اعتقاد به اینکه «من چه باید باشم» ی
«مجبورم چه باشم تا جایى در میان دیگران داشته باشم.»
3. تصویرى از جهان; یعنى اعتقادات فرد درباره اطرافیان و محیط پیرامون.
4. اعتقادات اخلاقى; یعنى مجموعه اى از چیزهایى که فرد درست یا نادرست مى داند. 40
4. کوپر اسمیت: وى «خویشتن پندارى» را عامل مهمى در ایجاد نوع رفتار مى داند و عقیده دارد: افرادى که خویشن پندارى مثبت دارند، رفتارشان اجتماع پسندتر از افرادى است که خویشتن پندارى آنان منفى است.
«خویشتن پندارى» عبارت از عقیده و پندارى است که فرد درباره خود دارد. این عقیده و پندار به تمام جوانب خود، یعنى جنبه هاى جسمانى، اجتماعى، عقلانى و روانى فرد مربوط مى شود. تصور انسان درباره هر یک از عوامل مزبور، رفتار معیّن و مشخصى به وجود مى آورد.
به عقیده کوپر اسمیت ، خویشتن پندارى بر اثر تعامل بین عوامل ذیل حاصل مى شود:
الف. پندار والدین درباره فرد: در سال هاى اولیه کودکى، نوع رابطه و رفتار والدین عوامل بسیار مهمى در تکوین شخصیت کودک مى باشند. کودک اولین الگوهاى رفتارى خود را در محیط خانواده، از والدین خود تقلید مى نماید. تربیت صحیح کودک در سال هاى اولیه، که به «سال هاى سازندگى» معروفند، حایز اهمیت خاصى است.
ب. تصور و پندار دوستان و هم بازى ها در مورد فرد: به موازات رشد کودک، روابط به بیرون از خانه کشانده مى شود و کودک به انتخاب دوست مى پردازد و به بازى با آنان مشغول مى شود و در این زمینه، همواره نقش دوستان صمیمى خود را تقلید مى کند.
ج. تصور و پندار معلمان در مورد فرد: در سن معیّنى که کودک پا به کودکستان و یا دبستان مى گذارد، تجربه جدیدى در زندگى اش آغاز مى گردد. آشنایى با معلم و رابطه اى که بین معلم و دانش آموز ایجاد مى گردد، عامل مهمى در تکوین شخصیت و نحوه خویشتن پندارى شاگرد به شمار مى رود. اعتقاد و «پندار» معلم درباره نوع رفتار دانش آموز و توانایى هاى او و نحوه استفاده از این عوامل مى تواند شخصیت دانش آموز رادرمسیرخاصى پرورش دهد.
د. تصور و پندار فرد درباره خود: تصور و پندار درباره خصوصیات جسمانى، عقلانى و روانى بخشى از تکوین «خویشتن پندارى» فرد را تشکیل مى دهد. کوپر اسمیت در تحقیقات خود، به این نتیجه رسید که وضعیت اقتصادى ـ اجتماعى در خودپنداره مؤثر است. اما مهم تر از آن چگونگى ارتباط طفل با والدین خویش است; زیرا مشاهده شده که حتى کودکانى که از وضعیت اقتصادى ـ اجتماعى خوبى برخوردار نبوده اند، ولى در محیط خانوادگى شان گرمى و محبت و استدلال حکمفرما بوده است، داراى خودپنداره قوى بوده اند. 41
5. اریک اریکسون: وى یکى از روان کاوانى است که به «روان شناس خود» 42 معروف است.
وى توجه خود را به مناسبت دیگر «خود» معطوف داشته، معتقد است که رشد انسان از یک سلسله مراحل و وقایع روانى ـ اجتماعى شروع شده و شخصیت انسان تابع نتایج آن هاست و مى گوید:
پدیده روانى را فقط در سایه ارتباط متقابل بین عوامل بیولوژیک و پارامترهاى اجتماعى، روانى، رفتارى و حتى تجارب شخصى مى توان شناخت. وى مجموعه اى از هشت مرحله رشد را مطرح کرده است که تمام دوران زندگى را در برمى گیرد. به نظر اریکسون ، هر یک از مراحل رشد با نوعى بحران همراه است; یعنى در هر مرحله از زندگى، به علت عوامل فیزیولوژیک رشد با توقّعات اجتماع، نقطه عطفى پدید مى آید. علاوه بر این، هر یک از این مراحل به سبب خاص خود، سلسله تکالیف و وظایفى براى فرد به وجود مى آورد. شکل پذیرى عناصر گوناگون شخصیت به این بستگى دارد که فرد، هر یک از وظایف خود را چگونه انجام دهد یا با هر کدام از این بحران ها چگونه برخورد کند. قسمت مهمى از نظریه اریکسون به مفهوم «تعارض» اختصاص دارد; زیرا از دید او، در هر مرحله از رشد، تکامل و گسترش محدوده روابط بین فرد و جامعه با آسیب پذیرى خود همراه است و هر یک از مراحل رشد، نقطه عطف جدیدى است که با بحران همراه مى شود، اما نه به این معنا که بحران، خطرى فاجعه آمیز باشد، بلکه همین بحران ها سلامت یا نابهنجارى هاى بعدى شخصیت فرد را پایه ریزى مى کنند.
اگر فرد در هر کدام از این مراحل با این بحران ها، که جنبه هاى منفى و مثبت دارند و قسمتى از روند طبیعى رشد محسوب مى شوند، به صورتى رضایت بخش برخورد کند، در آن مرحله بخصوص، جنبه هاى مثبت شخصیت مانند اعتماد به دیگران، خودکفایى، و اعتماد به نفس به میزان زیادى جذب ایگو (ego) مى شود و به این صورت، شخصیت به رشد سالم خود ادامه مى دهد. بر عکس، اگر تعارض استمرار یابد، یا اساساً به نحو رضایت بخشى حل نشود، صدمه مى بیند و عناصر منفى شخصیت جذب (ego) شده، شخصیت به شکل ناسالمى رشد مى کند. 43
ب. دیدگاه اسلام
براى تغییر یک فرد یا یک ملت، باید اول محور افکار او را تغییر داد و در این باره، راه همبستگى مادیت و معنویت، فعالیت و فضیلت را نباید از نظر دور داشت که همین روش فلسفه توحید است. تکامل، که عالى ترین هدف آفرینش است، جز در سایه این مطلب میسّر نمى گردد. براى پى گیرى این هدف و رسیدن به کمال، جز اینکه انسان ها ویژگى هاى خویش را بدانند و توفیقى در شناسایى خود
داشته باشند، راهى نیست. براى موجودى که فطرتاً داراى حبّ ذات باشد، کاملا طبیعى است که به خود بپردازد و درصدد شناخت کمالات خویش و راه رسیدن به آن ها برآید. پس درک خودشناسى نیازى به دلیل هاى پیچیده عقلى یا تعبّدى ندارد. بنابراین، اصرارى که ادیان آسمانى و پیشوایان دینى بر خودشناسى و خودپردازى دارند، همگى ارشادى است. 44
در این بخش، براى آشنایى بیشتر، به نمونه هایى از آیات قرآن و روایات اشاره مى شود:
(سَنُریهم آیاتُنا فىِ الآفاقِ و فی اَنفُسهِم حتّى یَتبیَّن لَهم اَنّه الحقُّ)(فصلت: 53); به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آن ها نشان مى دهیم تا براى آنان آشکار گردد که او حق است.
(ولا تَکُونوا کالّذینَ نَسوُا اللّهَ فاَنساهُم اَنفسَهم)(حشر: 19); مانند کسانى نباشید که خدا را فراموش کردند، خدا هم خودشان را از یادشان برد.
(عَلیکُم اَنفسَکُم لا یَضرُّکم مَن ضَلّ اِذا اهتدیتُم)(مائده: 105); به خویشتن بپردازید و کسى که گم راه شد به شما زیان نمى زند، اگر هدایت یافتید.
(وَ فی اَنفُسَکُم اَفَلا تُبصِرونَ) (ذاریات: 23); و در خودتان نیز آیاتى هست، مگر نمى بینید؟
پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله): «مَن عَرَفَ نفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه.» 45
احادیث متعددى در این زمینه با مضامین گوناگون از امیرمؤمنان على(علیه السلام)رسیده که مرحوم آمدى قریب سى روایت از آن ها را در غررالحکم آورده است. 46 به نمونه هایى از آن ها توجه کنید:
«معرفةُ النفسِ اَنفعُ المعارفِ»; شناخت خویش، سودمندترین شناخت هاست.
«عَجبتُ لِمَن یَنشدُ ضالتَّه و قد اَضلّ نَفسه فلا یَطلبها»; در شگفتم از کسى که گم شده اى را مى جوید، در حالى که خود را گم کرده است و آن را نمى جوید.
«عجبتُ لِمَن یَجهلُ نفسَه کیفَ یَعرفُ ربَّه»; در شگفتم از کسى که خود را نمى شناسد، چگونه پروردگارش را بشناسد.
«غایةُ المعرفةِ أن یَعرفَ المرءُ نفسَه»; نهایت معرفت این است که انسان خویش را بشناسد.
«الفوزُ الاکبرُ مَن ظفَر بمعرفةِ النَفسِ»; بزرگ ترین کام یابى از آن کسى است که به خودشناسى نایل شود.
«کلّما زادَ علمُ الرجلِ زادَ عنایتَه بنفسِه و بَذَلَ فی ریاضتِها و صلاحِها جُهدَه»; هر قدر بر دانش شخصى افزوده شود، اهتمامش به خودش بیشتر مى گردد و در راه تربیت و اصلاح خویش بیشتر مى کوشد.
همچنین حضرت على(علیه السلام) در نهج البلاغه مى فرماید: «العالمُ مَن عرفَ قدرَه و کفى بالمرءِ جهلا أن لا یعرفَ قدرَه»; دانشمند کسى است که ارزش خویش را بشناسد، و براى مرد همین جهل کافى است که ارزش خود را نداند. 47
«هَلکَ امرءٌ لا یعرَفُ قدرَه»; انسانى که ارزش خود را نشناسد هلاک مى شود. 48
نتیجه گیرى
خود دنیاى درونى شخص است و شامل تمام ادراکات، عواطف، ارزش ها و طرز تفکر او مى باشد. اگر تصور فرد از خود مثبت و نسبتاً متعادل باشد، شخص داراى سلامت روانى است و به عکس اگر خودپندارى شخص منفى و نامتعادل باشد او از لحاظ روانى ناسالم شناخته مى شود. این پندار و تصورى که فرد از خود دارد، مسلماً برایش امرى حیاتى مى باشد; چرا که بر اساس آن زندگى خود را سامان داد، و اهدافى را دنبال مى کند و به عبارتى این خودپنداره تعیین کننده سرنوشت فردى، اجتماعى و به طور کلى زندگى اوست. خودپنداره آموختنى و قابل تغییر است; زیرا علاوه بر آنکه انسان در سراچه طبیعت به ارگانیسم خود وابسته است، در محیط اجتماعى پیچیده هم زندگى مى کند و اما این تغییرات در دوران کودکى بیشتر از دوران بزرگسالى است.
سال هاى اولیه کودکى عامل بسیار مهمى در تکوین شخصیت کودک محسوب مى شود. خانواده نیز خطیرترین، حساس ترین و مهم ترین نقش را در رشد و شکل گیرى و پایدارى خود عهده دارد و محیط خانواده اولین نقش و نگار خود را بر شخصیت کودک مى زند.
در خانواده اى که صمیمیت، آزادى و احترام حاکم باشد و اصل تعادل در کلیه روش هاى داد و ستد با فرزندانشان رعایت شود، کودک مى تواند هم ثبات خودپندارى را حفظ کند و هم باعث تغییرات مطلوب در شخصیت فرد شود. از یک سو او مى تواند با اطمینان به شخصیت خود با مشکلات روبرو شود و از سوى دیگر بدون داشتن اضطراب و تشویش، رفتارهاى نامناسب خود را مورد تردید قرار داده سعى مى کند آن ها را به نحو مطلوبى تغییر دهد.
نگرش مثبت نسبت به خود و محیط اطراف با انگیزه اى قوى براى تلاش همراه است که همین باعث مى شود تا افراد بتوانند از حداکثر ظرفیت ذهنى و توانمندى هاى بالقوه خود بهره مند شوند.
مسئله خودپنداره در دین مبین اسلام جایگاه ویژه اى دارد و نقش اساسى در سعادت آدمى ایفا مى کند که در روایات از آن به معرفة النفس (خودشناسى) تعبیر شده است. زمانى که انسان به باطن ذات خود رجوع مى کند و خودش را مى بیند (شرافت و کرامت خویش را احساس مى کند) از همین جا احساس مى کند که پستى و دنائت با این جوهر عالى سازگار نیست، از این روست که امام هادى(علیه السلام) مى فرماید: «من هانت علیه نفسه فلا تأمن شرَّه» 49 آن کسى که در خود احساس کرامت نفس نمى کند از شرش ایمن
مباش و در نقطه مقابل آن حضرت على(علیه السلام) مى فرماید: «من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهوته» 50 ; کسى که بزرگى و کرامت نفس خود را باور دارد، هرگز با گناه خود را نمى آلاید، یا در جاى دیگر اینکه دنیا در نظرش حقیر مى شود.
همین شناخت صحیح از خود و معرفت نسبت به رابطه انسان با خالق است که او را به اوج قله انسانیت مى رساند و از آن به بهترین معرفت ها تعبیر شده که در سایه این شناخت و با حرکت صحیح در سیر عبودیت و بندگى به لقاى پروردگار نایل و به مقام فناى در او که قرة العین اولیاء است راه خواهد یافت و مولوىوار مى سراید:
• من ندانم من منم یا من ویم عاشقم معشوقم و عشقم چیم من چیم عنقاى بى نام و نشان من همان فانى به جانان باقیم زیر پا آرم سیر خود دو کون شاهماز همتم من من نیم
• در عجائب حالتم من من نیم مست جانم حیرتم من من نیم من نقاب تربتم من من نیم من به اوج دقتم من من نیم شاهماز همتم من من نیم شاهماز همتم من من نیم
________________________________________
1 ـ محمداحسان تقى زاده، باد بى آرام نوجوانى ، اصفهان، یکتا، 1379، ص 21.
2 . Generalized other.
3 ـ محمداحسان تقى زاده، پیشین، ص 29.
4 . Personality.
5 ـ على اکبر شعارى نژاد، روان شناسى تربیتى و روان شناسى نوجوان ، تهران، شرکت سهامى کتاب هاى جیبى، بى تا، ص 298.
6 ـ هدایت اللّه ستوده، روان شناسى اجتماعى ، چ 6، تهران، آواى نور، 1381، ص 253.
7 ـ محمداحسان تقى زاده، پیشین، ص 27.
8 . The Self- is organized.
9 . The Self - is dynamic.
10 ـ دبلیو. ویلیام پرکى، خودپنداره و موفقیت تحصیلى ، ترجمه سیدمحمد میرکمالى، تهران، یسطرون، 1378، ص 24.
11 ـ همان، ص 26.
12 ـ روان شناسى اجتماعى ، لوک بدار و دیگران، ترجمه حمزه گنجى، تهران، نشر ساوالان، ص 170.
13 ـ اى. جان گلاور و اچ. راجرز برونینگ، روان شناسى تربیتى; اصول و کاربرد آن ، ترجمه على نقى خرازى، چ 4، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ص 248.
14 ـ اسماعیل بیابانگرد، روش هاى افزایش عزّت نفس در کودکان و نوجوانان ، چ 5، تهران، انجمن اولیا و مربیان جمهورى اسلامى ایران، 1378، ص 31.
15 . looking glass - self.
16 . Process.
17 . product.
18 ـ محمداحسان تقى زاده، پیشین، ص 24.
19 ـ اسماعیل بیابانگرد، پیشین، ص 36.
20 ـ محمداحسان تقى زاده، پیشین، ص 12.
21 ـ همان، ص 34.
22 ـ دبلیو. ویلیام پرکى، پیشین، ص 60.
23 ـ محمداحسان تقى زاده، پیشین، ص 48.
24 ـ همان، ص 51.
25 ـ دبلیو. ویلیام پرکى، پیشین، ص 31.
26 ـ همان، ص 77.
27 ـ همان، ص 82.
28 . phenomenology.
29 ـ ال. ریتا اتکینسون و ارنست هیلگارد، زمینه روان شناسى ، ترجمه محمدتقى براهنىوهمکاران، چ16، تهران، رشد، ص 101.
30 ـ محمداحسان تقى زاده، پیشین، ص 96.
31 . Self- Ideal.
32 ـ سعید شاملو، مکتب ها و نظریه ها در روان شناسى شخصیت ، چ 7، تهران، رشد، 1382، ص 142.
33 ـ ال. ریتا اتکینسون و ارنست هیلگارد، پیشین، ص 101.
34 . Self- congruency.
35 . Self- consistency.
36 ـ سعید شاملو، پیشین، ص 143.
37 ـ ال. ریتا اتکینسون و ارنست هیلگارد، پیشین، ص 101.
38 ـ محمداحسان تقى زاده، پیشین، ص 104.
39 . Self- concept.
40 ـ همان، ص 107.
41 ـ همان، ص 108.
42 . ego - psychologist.
43 ـ سعید شاملو، پیشین، ص 77.
44 ـ محمدتقى مصباح، به سوى خداشناسى ، قم، مؤسسه امام خمینى(ره)، 1380، ص 24.
45 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار ، ج 2، روایت 22، باب 9، ص 32.
46 ـ عبدالواحد بن محمد آمدى، غررالحکم و دررالکلم ، ترجمه و تحقیق سید هاشم رسولى محلاتى، چ سوم، قم، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1379.
47 ـ نهج البلاغه ، خطبه 103.
48 ـ همان، کلمات قصار ص 149.
49 ـ محمدباقرمجلسى،پیشین،ج75،روایت11،باب74، ص 300.
50 ـ همان، ج 70، روایت 12، باب 46، ص 78.
خویشتن پنداری( خودپنداره، خودپنداری)Self Concept
اولین بار رنه کارت1 در سال1644 اصول اولیه خویشتن پنداری را در کتاب اصول فلسفه با مطرح ساختن مقوله«شک» ارائه داد. پس از او زیگموند فروید در سال1900 میلادی تئوری خویشتن پنداری را به عنوان یک مقوله روانشناختی مهم مطرح نمود. با اینکه دنبالهروان فروید علاقه زیادی به این مقوله نشان ندادند ولی دختر فروید آنا در سال1946 بر اهمیت این مقوله تأکید ورزید درسکات کلی2 در سال1945 از مقوله خویشتن پنداری به عنوان یک نیروی اولیه انگیزیش در رفتار انسانی یاد نمود. رایمی3در سال1948 از معیارهای خویشتن پنداری در مشاهدههای خود استفاده کرد و اعلام نمود که رواندرمانی اساساً بر روی تغییر دادن معیارهای بینش فرد نسبت به خودش استوار است.
تاکنون مؤثرترین معیار روانشناختی در خصوص خویشتن پنداری مربوط به کارل راجرز در سال1947 بوده است. از دیدگاه راجرز«خود» هر فرد به عنوان بخش اصلی، شخصیت فرد را تشکیل میدهد. راجرز«خود» را به عنوان یک محصول اجتماعی معرفی میکند که از طریق روابط بین فردی گسترش مییابد. او اعلام میکند که در وجود انسان همیشه یک تمایل قوی برای داراربودن یک نگرش مثبت از سوی دیگران و خود فرد نسبت به خودش وجود دارد. با آنکه بیشتر تئوریسینهای«خویشتن پنداری» در دهه1970 و1980 تحقیقات خود را اجرا نمودند، در حال حاضر توجه عمومی به خویشتن پنداری رو به کاهش نهاده است. ولی این مقوله هنوز به عنوان یک عامل بالنده در تحقیقات سردمداران علم روانشناسی مطرح میباشد. در حال حاضر موج نوینی در خصوص کسب آگاهی نسبت به خویشتن پنداری در عامه مردم و افراد متخصص در حال زایش است و این موضوع در ارتباط با مشکلات خانوادگی، اعتیاد به الکل و مواد مخدر و وضعیت اجتماعی افراد مطرح میشود.
بسیاری از موفقیتها و شکستهایی که مردم تجربه میکنند، به صورت تنگاتنگ به چگونگی دیدگاه آنها نسبت به خود و ارتباطشان با دیگران مربوط میشود. برای متخصصان علوم مشاوره، پدیده خویشتن پنداری از سه بعد مورد توجه است. یکی اینکه خویشتن پنداری امری قابل یادگیری است. دیگر اینکه امری سازمان یافته و پویا میباشد. هیچ فردی با خویشتن پنداری به دنیا نمیآید بلکه خویشتن پنداری به تدریج در اولین ماههای زندگی فرد بنیان گرفته و از طریق تجارب مکرر شکل میگیرد و به عنوان یک محصول اجتماعی از طریق تجربه بنیان میگیرد. نکته جالب اینکه افراد در زمانهای مختلف دارای نگرشهای مختلفی نسبت به خودشان هستند. هرگونه تجربهای در زندگی فردی که مطابق با خویشتن پنداری او نباشد، به صورت یک تهدید تلقی میشود و هر چه این تجارب ناخواسته بیشتر باشد کیفیت خویشتن پنداری فرد حالت منجمدتری به خود میگیرد تا بتواند از او محافظت نماید. خویشتن پنداری هر فرد به ثبات و همگونی در زندگیاش نیاز دارد و در مقابل تغییر مقاومت نشان میدهد. اگر خویشتن پنداری فرد به سرعت تغییر کند فرد فاقد یک شخصیت مقاوم و قابل اتکا خواهد شد. موفقیتها و شکستهای هر فرد بر روی کیفیت خویشتن پنداری او تأثیر میگذارد. دنیای اطراف هر فرد و موجودات درون آن در رابطه با خویشتن پنداری هر فرد ادراک میشود. در تمام زندگی فرد سالم، همیشه یک تمایل دائم برای پذیرش ایدههای جدید و رفع ایدههای قدیمی وجود دارد. خویشتن پنداری همیشه خودش را در مقابل از دست دادن عزت نفس محافظت میکند. برای همین است که هر فقدانی سبب بروز اضطراب افراد خواهد شد.
تحول جامعه از حالت سنتی به حالت صنعتی، مسائل و مشکلات فراوانی را خصوصاً در زمینه اشتغال موجب میگردد. جامعه ما در جریان صنعتی شدن و رسیدن به خودکفایی به نیروی متخصص و ماهر نیاز مبرمی دارد. برای نیل به خودکفایی تهیه و اجرای برنامهای دقیق که بر مطالعات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی جامعه ایرانی متکی باشد، ضرورت تام دارد. اشتغال برای ادامه زندگی و بقای جامعه ضرورتی اجتنابناپذیر است. زندگی هر فرد از طریق کار کردن تأمین میشود و خودکفایی هر کشور به میزان و نوع عملکرد شاغلین آن بستگی دارد. تحقیقات متعدد مؤید این واقعیت هستند که اولاً، با افزایش بیکاری، فساد شدت مییابد و ثانیاً اشتغال مناسب و رضایت شغلی موجب نشاط و شادابی میگردد. شناسایی و ایجاد انگیزه در افراد جامعه و راهنمایی آنها برای آنکه مشاغلی را انتخاب نمایند که توانایی و استعداد انجام آن را دارا هستند و همچنین شناسایی علایق و نیز کشف استعدادهای افراد باید به کمک وسایل و ابزاری انجام پذیرد. در این زمینه باید از مشاوره و آزمونهای مختلف استفاده شود. پس از شناخت علایق و کشف استعدادها و پرورش و نیز راهنمایی افراد در مسیر صحیح و مناسب ضرورت مییابد. بنابراین، سؤالی که به طور کلی جهت پژوهش به ذهن خطور میکند عبارت است از اینکه آیا بین خویشتن پنداری و انتخاب شغل رابطه معناداری وجود دارد؟ و با توجه به جنبههای انتخاب شغل مبتنی بر وجهه اجتماعی شغل، پیشرفت تحصیلی در شغل و تسهیلات ویژه شغل سؤالات ذیل به طور اخص مطرح میشوند: (1) آیا بین خویشتن پنداری و وجهه اجتماعی شغل رابطهای وجود دارد؟،(2) آیا بین خویشتن پنداری و پیشرفت تحصیلی در شغل رابطهای وجود دارد؟ و(3) آیا بین خویشتن پنداری و تسهیلات ویژه شغل رابطهای وجود دارد؟
خویشتن پنداری به مفهوم برداشتی است که فرد نسبت به ماهیت فیزیکی و روانشناختی و ساختارهای اجتماعی خویش از قبیل نگرشها، اعتقادات و ایدههای خویش دارد. خویشتن پنداری به معنای درک افراد نسبت به خود در بعد زمان است. خویشتن پنداری به صورت مداوم در تعامل با دیگر افراد تعدیل یافته وتحت تأثیر عوامل دیگر از قبیل درونگرایی و برونگرای و عزت نفس قرار میگیرد. مقوله شغل نقش اصلی را برای زندگی بیشتر افراد جامعه ایفا میکند. برای بیشتر افراد بشر، شغل به عنوان فعالیتی است که بیشتر فعالیتها و زمان فعال زندگیشان را صرف مینماید. نسلهای امروز به دنبال مشاغلی هستند که برای آنها قابل توجه بوده و یک احساس رضایت داخلی را برای آنها به ارمغان آورد و همراه با آن با پاداشهای خارجی همراه باشد(کادرون1 ،1997).
بر اساس عقاید کانجر2 به نقل ازاشنایدرتمایل برای ارضای نیازهای شخصی و ایجاد یک محیط مناسب از لحاظ روانشناختی از عوامل بارز انتخاب شغل افراد بشمار میآیند.
نسلهای جدید امروز، در مقایسه با نسلهای قبل بیشتر به سوی مشاغل با هویت تمایل دارند. کادرون اعلام میدارد که بسیاری از متقاضیان کار در انتخاب شغل توجه زیادی به موضوع فوق نشان میدهند. امروزه یک تئوری انگیزش شغلی مطرح شده است که بر روی تطابق مابین فرد و شغل او تأکید مینماید. شامیراعلام نمود که تئوری مبتنی بر خویشتن پنداری در خصوص انگیزش کار بر روی ارتباط متقابل مابین انجام کار و وسعت اجرای آن و خویشتن پنداری فرد استوار است. زمانی که شغل فرد با خویشتن پنداریش مطابقت داشته باشد، فرد شغل خود را به عنوان یک مقوله معنادار و ارزشمند مشاهده مینماید. بعبارت دیگر یک شغل ارزشمند برای هر فرد در ارتباط با خویشتن پنداری فرد مربوط، معنی پیدا میکند.
وانوس1 در سال1980 مفاهیم فوق را در یک مدل تطابقی قرار داد که در این مدل بر روی نقش اشتغال و انتخاب شغل تأکید شده است. اشنایدر2 در سال1987 مدل خاصی را تحت عنوان«جاذبه، انتخاب» ارائه میدهد. بر اساس این مدل، افراد بر اساس ادراکات و باورهای خویش در خصوص مشخصات فردی خودشان(خویشتن پنداری) به مشاغل مورد علاقه خود مینگرند. بر اساس این مدل افراد نهایتاً از ادامه اشتغال در سازمانهایی که با آنها تطابق ندارند سرباز خواهند زد. ولی این مدل قادر نیست دقیقاً افراد خاص را برای سازمانهایی دقیقاً منطبق با عوالم آنها انتخاب نماید(اشنایدر،1987؛ گلدشتاین و اسمیت،1995). به گفته اشنایدر باید مفاهیم فوق را در ارتباط با خویشتن پنداری افراد گسترش داد. یعنی باید رابطهای مابین تطابق بین خویشتن پنداری و شغل فرد مشاهده کرد.
متخصصان منابع انسانی با تمرکز به میزان تطابق خویشتن پنداری افراد با وظایف شغلی، میتوانند با احتمال بیشتری افراد را انتخاب نموده و آنها را برای شغل مناسب راهنمایی نمایند. این روش از دو جنبه مفید واقع میشود، یکی اینکه فرد به شغل مورد نیاز خود بر اساس علایق و خلاقیتهای خود و بر اساس باورهای خویش برای انجام وظایف محوله دست مییابد. دیگر اینکه سازمان استخدام کننده نیز در بهترین فرصت میتواند دست به انتخاب افراد کاملاً مطابق با چهارچوب مقرراتی خویش بزند.
کاربردهای ابزار های سنجش گوناگون در باره خویشتن باوری:
مقوله خویشتن پنداری به عنوان یکی از معروفترین موضوعات در ادبیات روانشناسی بشمار میآید. با وجودی که در سایت تحقیقاتی ERIC حدود6000 مطلب در این خصوص نوشته شده است ولی متأسفانه هنوز هم این اصطلاح برای عموم ناشناخته بوده و تعریف شفافی از آن ارائه نشده است و در خصوص پدیده«خود» حدود15 مفهوم مختلف مطرح شده است(استرین،1993). در بسیاری از مقالات اصطلاحات خویشتن پنداری، عزت نفس و پذیرش خویش اغلب به جای یکدیگر بکار گرفته میشوند و این امر از وجود دیدگاه مختلف افراد جامعه نسبت به روانشناختی خودشان برمیخیزند. احتمالاً مهمترین تعریف خویشتن پنداری به ارزیابی فرد از خود مربوط میباشد که در اصطلاح روانشناختی از آن به عنوان خویشتن پنداری عمومی یاد میشود. این تعریف از دیدگاه مشاوران علم روانشناسی دارای مفهوم باثباتی است(استرین،1993). امروزه آیتمهای موجود در معیار عزت نفس روزنبرگ(1965) در تحقیقات گوناگون مفاهیم عمومی خویشتن پنداری را دربر میگیرد و از آن استفاده میشود.
معیار مرسوم دیگر که برای ارزیابی خویشتن پنداری کاربرد دارد، بنام معیار تنسی در خصوص خویشتن پنداری1 معروف است که توسط فیتز2در سال1991 تدوین و طراحی شده است. علاوه بر این جنبههای مختلف خویشتن پنداری از قبیل خویشتن پنداری تحصیلی خویشتن پنداری در خصوص ماهیت بدن خود وغیره نیز به عنوان اجزای دقیق در خویشتن پنداری مطرح شدهاند و در15 سال اخیر تحقیقات گستردهای در خصوص این زیرساختارها انجام شده است درپی این تحقیقات نسخه جدیدتر ارزیابی خویشتن پنداری از جنبههای مختلف توسط مارش1 در سال1992 تحت عنوان پرسشنامه شماره1، 2،3 خود- توصیفی در خصوص سنین7 سال تا سنین بلوغ جوانی تدوین و طراحی شدهاند. بطور کلی باید گفت که خویشتن پنداری به«دیدگاه فرد درباره خودش» اطلاق میشود. ویلی2 در سال1974 اعلام نمود که با مقایسه وقایع خارجی نمیتوان ارتباطی با ارزیابی خویشتن پنداری فرد برقرار نمود. بعبارت دیگر با مشاهده و ثبت وقایع اطراف محیط زندگی فرد نمیتوان چگونگی خویشتن پنداریش را پیشگویی نمود و هر فرد باید از زبان خودش، عقاید خود را در مورد شخصیت خویش ابراز نمایند.
در ارزیابی خویشتن پنداری افراد با خواندن یک سری از جملات، موافقت و یا عدم موافقت خود را در پاسخهای لیکرتی5 تا7 گزینهای اعلام مینمایند. در این پرسشنامهها اطلاعات مهم کیفی نهفته است و فرد با انتخاب گزینه مورد نظر عقیده نسبی خویش را نسبت به جمله مورد نظر اعلام مینماید. مشاوران و یا افرادی که خواهان ارزیابی خویشتن پنداری در افراد مورد بررسی خویش میباشند، باید به نکات مهمی از قبیل نوع معیار و شاخص بکار گرفته شده، میزان قابلیت روش ارزیابی مورد نظر و مناسب و بکار بردن روش مورد نظر در موقعیتهای بالینی یا تحقیقاتی توجه نمایند. زیرا در هر کدام از شرایط فوق موقعیت پاسخدهندگان تغییر میکند و با یکدیگر متفاوت است(برنز،1979). نکته اول در کابرد ارزیابی مورد نظر این است که فرد مورد پژوهش باید تا حد کافی«خودآگاهی» داشته باشد. بطور مثال کودکان کم سن و سال دارای آگاهی هوشمندانه از ادراکات خویش نیستند و بنابراین باید در خصوص این گروههای سنی دقت بیشتری اعمال شود. دوم اینکه حتی معیارهای ارزیابی که توسط خود افراد باید خوانده و پاسخ داده شود، ممکن است در برخی موارد به توضیحات کلامی نیاز داشته باشند.
خویشتن پنداری افراد بیانگر میزان تجارب آنها در ارزیابی از«خود» است. هیچ راهی برای تغییر سریع اعتقادات افراد نسبت به خودشان وجود ندارد و این کار مستلزم زمان میباشد. اگر فردی احساس بیکفایتی، حماقت و عدم توانایی برای ایجاد تغییر در زندگیش میکند، چگونه میتواند انگیزه لازم برای ایجاد تغییر را بدست آورد؟ بعضی از افراد این کار را غیرممکن میدانند و نهایتاً دچار افسردگی میشوند و نهایتاً ممکن است به یک درمانگر نیاز پیدا کنند. در فرهنگ جامعه ما بسیاری از افراد هستند که به آرزوهای بزرگ میاندیشند، هزاران نفر در فکر این هستند که روزی فردی سرشناس در جامعه خود شوند.
روشهای مختلفی برای تغییر میزان خویشتن پنداری افراد وجود دارد. در یک روش با تمرکز بر روی تفکرات و سخنان درونی خودمان میتوانیم در خویشتن پنداری خویش تغییراتی ایجاد کنیم.
مک کای1 و فانینگ2 در سال1987 در کتاب خود هیچ حمایتی از این روش نشان ندادند. ولی روشهای شناختی مشابه با این روش مؤثر بودند. به عنوان مثال تکرار جملات مثبت، درست در قبل از کشیدن سیگار سبب افزایش عزت نفس افراد میشود(هوم و توستی،1970). یکی از مزایای این روش این است که بر روی جزئیات آسیبرسان تفکرات افراد تأکید نموده و آنها را تشویق به تأکید بر افراد مثبت مینمایند. احتمالاً ما به آن حدی که فکر میکنیم بد نیستیم. ممکن است ما نکات خوب رفتارهای خویش را کتمان نماییم. تعداد زیادی از افراد به مرور انکار خود در زندگی روزمره عادت ندارند.
تعریف خویشتن پنداری و نظریههای وابسته به آن
آدلر در تئوری خود در ارتباط با مفهوم شیوه زندگی به بیان خویشتن پنداری پرداخته است. ولی مفهوم خود یا خویشتن پنداری را، اعتقاد به اینکه«من که هستم» تعریف میکند(کریسنی،1991). به نظر آدلر(1963) اگر هدف از انجام هر رفتار مشخص گردد، عواقب و نیز مسیر تکاملی آن رفتار به سادگی معین خواهد گردید. یعنی با شناسایی رفتار به سادگی میتوان مسیر رفتار فرد را مشخص نمود(به نقل از شفیعآبادی،1379، ص198).
راجرز در تئوری خود در بیان خویشتن پنداری مینویسد:
هر انسانی در دنیای متغیر و متحولی از تجربیات گوناگون زندگی میکند که فقط خودش در مرکز آن جهان هستی قرار دارد. فرد یا ارگانیزم بر اساس تجربه و درک خودش از زمینه تجربی، نسبت به آن واکنش نشان میدهد. او تجارب خود را واقعیت تلقی میکند و برای او واقعیت همان چیزی است که او تجربه میکند. رفتار نتیجه ادراک فرد است و فرد به طریقی که واقعیت را ادراک و توصیف میکند نسبت به آن واکنش نشان میدهد. ارگانیزم به زمینه پدیدهای و ادراکی خود، به صورت یک کل سازمان یافته پاسخ میدهد. پاسخهای جسمانی و روانی ارگانیزم به وقایع خارجی به صورت یک کل سازمان یافته و هدف جویانه است. مثلاً اگر آب بدن کاهش یابد، تمام اجزای ارگانیزم به تلاش میپردازند تا این کمبود را تأمین نمایند. ارگانیزم یک تمایل انسانی ذاتی و یک تلاش اصلی دارد و آن تمایل به تحقق بخشیدن و حفظ و تعالی خویش است و این پایه و اساس فعالیتهای او را تشکیل میدهد. تمام نیازهای روانی و جسمانی فرد را میتوان جنبههایی از همین نیاز بنیادی دانست. تحت تأثیر این تمایل اساسی، ارگانیزم در جهت رشد، خودشکفتگی، بقاء و تعالی، خود رهبری، خود نظمی، خود مختاری، مسئولیت و تسلط بر نفس حرکت میکند. مهمترین موضوع برای درک و فهم رفتار فرد آن است که آن را در چهارچوب مرجع قیاس درونی او مورد توجه و بررسی قرار دهیم. بنابراین راه برای شناخت رفتار فرد آن است که قالب مرجع قیاس درونی او شناسایی شود و به مسائل به همان طریقی نگریسته شود که خود فرد به آنها مینگرد… از کل زمینه ادراکی به تدریج بخشی بنام«خود» متمایز و متجلی میشود که«مفهوم خود» نیز نامیده میشود. مفهوم خود ابعادی دارد و هر بعد آن دارای ارزشهایی است. راجرز معتقد است که بر اثر تعامل فرد با محیط و خصوصاً در سایه ارزشیابی فرد از تعامل خود با دیگران سازمان«خود» شکل میگیرد(شرتزر،1984).
شفیعآبادی در تئوری خود در بیان خویشتن پنداری مینویسد:
خویشتن پنداری تا حدود زیادی تعیین کننده مسیر رفتار می باشد .خویشتن پنداری قضاوتی است که فرد در زمینه های موفقیت ،ارزش ها ،توانایی ها ،اهمیت و اعتبار فردی دارد .جواب به برخی از سئوالات نظیر آیا من فرد موفقی در زندگی هستم ؟آیا من قادرم چنین کاری را با موفقیت به پایان برسانم ؟نشان دهنده نوع خویشتن پنداری فرد می باشد.
قضاوت فرد در مورد خود نه فقط در انتخاب شغل بلکه در تععیین رفتار و مسیر زندگی نیز موثر می باشد . تحقیقات معلوم داشته اند که یکی از علل مهم عدم موفقیت دانش آموزان مدارس قضاوت منفی آنها در باره خودشان می باشد. دانش آموزی که خود را کودن می انگارد انگیزه ای برای مطالعه و یادگیری و تلاش ندارد. بر اثر نبودن انگیزه کودک تلاش نمی کند و در نتیجه مردود می شود. اگر فردی خود را موجودی ارزشمند و کارامد بیانگارد خواهد کوشید قضاوتش را به مرحله عمل در آورد. موفقیت ها ،ارزش ها ،و توانایی ها در ایجاد نوع شیوه زندگی موثرند. ضمن گفتگوهای روزانه ،با افرادی مواجه می شویم که می گویند برای چنین کاری آفریده نشده اند . با داشتن چنین عقیده و تصور ،فرد درصدد احراز آن شغل بر نخواهد آمد . همچنین از گفته معلوم میشود که خویشتن پنداری تا حدود زیاد نوع شغل فرد را مشخص میسازد . به نظر کوپر ا سمیت (1967) افرادی که خویشتن پنداری مثبت دارند زندگی موفقیت آمیزی را سپری میسازند . از سوی دیگر خویشتن پنداری منفی به احساس حقارت : ناتوانی : پریشانی و بی هدفی منجر میگردد . فردی که خود را برای انجام شغل معینی مستعد و لایق نمیداند جهت احراز و اشتغال به شغل مورد نظر تلاشی نخواهد کرد. فرد معمولا ضمن انتخاب شغل به خود میگوید من چنین فردی هستم لذا باید به انجام چنان شغلی بپردازم .خویشتن پنداری از چهار عامل مهم یعنی طرز تلقی و عقاید وا لدین : طرز تلقی همقطاران : طرز تلقی کارکنان آموزشگاه : و علایق شخصی تشکیل میشود . هر کدام از این عوامل در ایجاد نوع و میزان خویشتن پنداری فرد نقش عمده ای دارد . مجموعه عوامل فوق در پیش بینی موفقیت : ارزشمندی : توانایی: و اهمیت فرد مؤثر هستند . محیط خانواده و آ موزشگاه که ا ز منابع اولیه تماس کودک با دنیای خارج هستند در پرورش نوع خویشتن پنداری کودک بسیار مهم می باشند . وا لدین و معلمان باید دانش آموزان را در شناخت توانایی ها : محدودیت ها : و علایق کمک نمایند . به نظر جوردن (1963) رفتار اکتشافی فرد به سادگی قادر خواهد بود.(1) توانایی ها و نیز محدودیت های خود را به طور واقع بینا نه ارزیابی نماید . (2) بطور بهتر وعملی تری خود را با سایرین مقایسه کند . (3) منابع جدیدی را برای خود شناسی دقیق تر کشف نماید . (4) تصمیمات صحیح تر و بهتری ا تخاذ نماید . آ موزشگاه بعنوان یکی از عوامل تقویت کننده رفتار ا کتشا فی ؛ باید اطلاعات دقیق و موثق در اختیا ر دانش آموزان قرار دهد . با تهیه و تنظیم برنامه تعلیم و تربیت مناسب برای آموزش وا لدین می توان خویشتن پنداری مثبت در کودکان را تقویت نمود . برای کسب اطلاع بیشتر به اثر دیگر مؤلف تحت عنوان فنون تربیت کودک مراجعه نمائید. (شفیعآبادی،1374).
زندگی امروز، یعنی قدرت انتخاب، انتخاب برای همه چیز، از لباس و اتومبیل و خانه گرفته تا برنامههای تلویزیون و تئاتر و سینما و موسیقی و انتخاب رشته تحصیلی گرفته تا انتخاب شغل. شغلی که در قدیم در خانواده امری موروثی بود وغیر قابل انتخاب. امروزه مثل تمام کالاهای دیگر قابل انتخاب است. در زندگی اجتماعی انتخاب شغل از جمله مسائلی است که افراد را به خود مشغول میکند و بخشی از انرژی روانی و فکری آنها صرف این مسئله میشود. در صورتی که افراد به دیدگاههای اصلی خود در زندگی دست یابند، با فراغ بال و با تمام توان و انرژی فکری و جسمی خود به کار میپردازند(شاکرینیا، 1376
دختران معتمد به نفس
زمانی که کودکی بتواند بدون توقع و انتظار از دیگران کاری را آغاز کند و بکوشد تا آن را به اتمام برساند، میگوییم «اعتماد به نفس» دارد. کودک از همان ابتدا که شروع به شناخت خود و محیط پیرامونش میکند،به قدرت و توانایی خود برای تسلط بر محیط و اطرافیانش آگاه می شود. یکی از عوامل موؤثر در رشد اعتماد به نفس کودکان و نوجوانان،والدین و اعضای خانواده هستند. اگر کودک در خانوادهیی سرشار از صمیمیت ،محبت و مهربانی رشد یابد میتواند ویژگیهای شخصیتی خود را بشناسد و با اطمینان به تواناییهای خود یا مشکلات و مسائل گوناگون روبرو شود و از طرفی میتواند با رفتارهای نامطلوب ومنفی خود،برخوردی واقعبینانه داشته باشد و در صدد رفع و تغییر آنها برآید. از آنجایی که اعتماد به نفس صفتی ارثی نیست،اگر کودک ضمن انجام فعالیتهای مختلف مدام دچار محدودیت شود و نتواند تجارب جدید و مفیدی در زندگی کسب کند،ترسو ،کمرو و خجول بار میآید و قدرت تصمیمگیری هم در او رشد نخواهدیافت. نتایج تحقیقات محققان نشان میدهد که اغلب پدران و مادران نسبت به پرورش فرزندان پسر و دختر خود دید یکسانی ندارند. زمانی که کودکی متولد میشود، نخستین پرسشی که پس از سلامتی نوزاد مطرح میشود،جنسیت اوست. اگر نوزاد دختر بود،لباس صورتی و اگر پسر بود لباس آبی به تن او میکنند و برهمین اساس رفتار بزرگسالان نیز طبقهبندی میشود.
به پسران فرصت بیشتری برای کندوکاو دنیای فیزیکی پیرامونشان داده میشود و همین امر موجب تقویت مهارتهای حرکتی بیشتر آنان میشود. برعکس دختران به شیوهیی محدودتر پرورش مییابند و آنان را برای تعاملات کلامیشان بیشتر تشویق میکنند.
جانبیکس ،دریافت که دختران در سنین بین 14 - 10سالگی بطور محسوسی دچار ضعف اعتماد به نفس میشوند. طبق تحقیق او دختران در آغاز سن مدرسه و شروع دبستان از خود پنداره بالاتر و اعتماد به نفس بیشتری نسبت به پسران برخوردارند. در حالی که طی سالهای پایانی دبستان و آغاز دوران نوجوانی این نسبت برعکس شده است و دختران دچار ضعف و کاهش اعتماد به نفس میشوند. این امر میتواند ناشی از نظام آموزشی،دیدگاههای فرهنگی و نحوه تعاملات اجتماعی،درباره نقش جنسیت نوجوانان باشد.
دکتر دیپولد (1995) طی تحقیقی به این نتیجه رسید که نوجوانان دختر در مقایسه با نوجوانان پسر،بیشتر دچار اضطراب فشار روانی و افسردگی میشوند.
یکی از عوامل موؤثر در کاهش اعتماد به نفس و ضعف خودپنداره دختران،بلوغ جنسی و تغییرات جسمانی آنان است. بطور معمول دختران 2 الی 3 سال زودتر از پسران بالغ میشوند و همین امر باعث میشود که آنها با پختگی کمتری با این فرایند روبرو شوند.
به عبارت سادهتر یک دختر در 11 -10 سالگی مراحل بلوغ خود را طی میکند،در حالی که یک پسر در حدود 14 -13 سالگی،یعنی حدود 3 -2 سال بعد از دختر به این مرحله میرسد. طی این مدت دختران ناگهان با تغییرات جسمانی گوناگونی روبرو میشوند که برای آنها محدودیت هایی را نیز به همراه میآورد. این احتمال وجود دارد که افسردگی و ضعف خودپنداره دختران ناشی از احساس نارضایتی آنان نسبت به وضعیت ظاهر و تن انگاره خود باشد. زیرا ضعف تنانگاره،ازدیاد وزن و زیبایی ظاهر برای دختران بسیار مهمتر از پسران است.
در مواردی نیز دختران نمیتوانند خود را با این تغییرات جسمانی سازگار کنند و آن را بپذیرند. در نتیجه خود پنداره آنان لطمه میبیند و دچار ضعف اعتماد به نفس میشوند.
یکی از روانشناسان معاصر به نام دکتر «نانسی اسمیت» معتقد است :«پسران برای ماجراجویی و قدرتمندی و دختران برای وابستگی و محتاط بودن تشویق میشوند»زمانی که پسری دچار مشکل میشود،او را تشویق میکنند تا درصدد مبارزه با آن مشکل برآید. در حالی که وقتی دختری در چنین شرایطی قرار میگیرد با گفتن: «اجازه بده تا کمکت کنیم»و یا حتی بدتر از آن، «بگذار ما این کار را برایت انجام دهیم...» در صدد رفع مشکل او برمی آیند و این موضوع ،مفهومی از احساس «درماندگی آموخته شده» دربردارد. به عبارت سادهتر او را به ناتوانی و وابستگی عادت میدهیم. دکتر اسمیت معتقد است که میتوان دختران را همچون پسران افرادی قوی و متکی به نفس بار آورد. وی نکات زیر را به منظور راهنمایی والدین و مربیان یادآور میشود:
1-اجازه دهید که دخترتان نیز همچون پسرتان با شن و خاک بازی کند و از اینکه خود را کثیف میکند،ناراحت نشوید.
2- به دخترتان اجازه دهید که با حیوانات خانگی مثل پرندگان،ماهیها،لاکپشت، ... بازی کند وبعد از بازی خوب دستهایش را بشویید.
3 -والدین میتوانند دخترانشان را نسبت به انجام کارهای فنی گوناگون تشویق کنند و آنان را با وسایل و ابزارآلاتی مثل میخ،چکش،آچار و از این قبیل آشنا سازند . حتی اگر ضربهیی با چکش بر روی دست خودش زد،چندان هول و پریشان نشوند.
جاناسموتنی ، توجه به نکات زیر را برای رشد و ارتقای اعتماد به نفس دختران لازم و ضروری می داند:
1 -دختران خود را تشویق به مطالعه زندگینامههای زنان سرشناس و برجسته تاریخ،علوم،هنر ،ادبیات، ورزش و ... کنید.
2 -سعی کنید دخترانتان را به مشاهده فیلمهایی تشویق کنید که هم مردان و هم زنان دارای نقشهای مثبت و سازندهیی در آن باشند.
3 -به سوؤالات دخترتان به همان میزان که به سوؤالات پسرتان اهمیت میدهید،توجه کنید. با آنها درباره روابط خانوادگی ،دوستیها و مباحث مختلف فرهنگی اجتماعی صحبت کنید.
دیدگاه آلفرد آدلردر مورد عزت نفس
مباحثی از روان شناسی که اختصاصاً به عزت نفس می پردازد و آن را به عنوان یک متغیر با نفوذ و با اهمیت عنوان می نماید, تئوری شخصیتی است که آدلر ارائه نموده است. آدلر اگر چه کاربرد عزت نفس را در درمان و بسط و توضیح تئوری اش بکار می گیرد اما به وضوح, اهمیت عزت نفس را دریافت نموده است (اسمیت, ۱۹۸۷, ص ۳۲). آدلر مکتب خود را "روان شناسی فردی" نامید و نخستین کسی بود که جنبه اجتماعی بودن آدمی را بیان کرد وی در کتاب اصول تجربی و نظری روان شناسی فردی خود, بر اعمال و رفتار آدمی که زاییده کششهای اجتماعی است تاکید می نماید, روان شناسی آدلری تاکید می کند که تعارض از درون شخصیت سرچشمه نمی گیرد بلکه بین شخصیت و جهان اجتماغی فرد است (منصور, ۱۳۷۹, ص ۱۱). نکات بارز نظریات آدلر و کمک های وی در چند مورد خلاصه می شود: یکی از کمک های معنوی آدلر به روان شناسی مفهومی است که او از عفده حقارت بدست داده است. عقده حقارت و تلاش در راه تفوق و برتری, نقطه شروع "شیوه زندگی" است. دومین کمک آدلر تاکید بر کیفیت محیط خانواده و شبکه روبط اجتماعی افراد خانواده است. رد مفهوم دو بعدی خود آگاهی و نا خود آگاهی و اعتقاد به اینکه انسان موجودی خود آگاه است و معمولاً از علل رفتار و هویت خویش آگاهی دارد و در نهایت "من خلاقه" که بر غنای روان شناسی فردی اشاره دارد که به نظر آدلر هسته اصلی و اساسی تحقق نفس و بی همتای شخصیت است از جمله خطوط عمده روان شناسی فردی آدلر می باشد (شفیع آبادی و ناصری, ۱۳۷۵, ص ۹۳). خود خلاق یک نظام شخصی و ذهنی است که تجربه های فرد را تعبیر می کند, به آنها معنا می بخشد و از طریق جستجو و تحقیق, اقدام به خلق آنها می نماید تا شیوه زندگی که منحصر به خودش می باشد, محقق سازد. خود خلاق ویژگی هایی چون وحدت, ثبات و فردیت به شخصیت می بخشد و سرچشمه فعال زندگی است (هال, ۱۳۷۹, ص ۱۸). آدلر, ساخت شخصیت را ارثی نمی داند بلکه اکتسابی می داند. پس از تولد, طفل تا زمانی که شخصیت وی به طرف معینی جهت گیری نکرده می داند با آن چکار باید کند. خط راهنمود دهنده که شخصیت در نخستین سال های زندگی برای خود تدارک می بینند, همانا هشیار شدن به تجهیزات سرشتی, نقیصه های خود, ناثیر محیط اطراف و به کار گرفته شدن این مصالح توسط نیروی خلاق فرد است که در یک طرح و هدف, در ساخت شخصیتی که هدف خاص خود را دارد, همگرا می شود (منصور, ۱۳۷۹, ص ۱۲).
شیوه زندگی, ترکیبی مشخص و منحصر به فرد از انگیزه ها, خصلت ها, علایق و ارزش هاست که در هر عملی که فرد انجام می دهد تجلی می شود که تعیین کننده نحوه اندیشیدن, آموختن و رفتار کردن است (هال, ۱۳۷۹, ص ۱۹). بنابراین این طرح از پیش تعیین شده که زیر بنای تمام زندگی روانی را تشکیل می دهد و تمام رفتار فرد از آن نشات می گیرد, در سال های نخست زندگی فراهم می شود که نقطه عطف آن بر نحوه کیفیت روابط والدین و کودک استوار می شود. رابطه بین مادر وکودک, تماس بدنی و روانی به هنگام شستشو, نظافت و لبخند ها و واکنش های کودک, در تحکیم روابط مادر و کودک بسیاری اساسی است در این مقطع زمانی, شرایط باید به گونه ای فراهم شود که فرد متوجه ارزش شخصی و قدرت خویش شود و در نتیجه آن تمایل به تسلط یافتن که در نهاد هر کسی نهفته است ارضا می گردد. موفقیت ها, توانایی های و عمل چیزی جز اثبات شخصیت واحساس مهمتری نیست (منصور, ۱۳۷۹, ص ۱۷). اعتقادات مربوط به شیوه زندگی به چهار گروه تقسیم می شود:
۱) مفهوم خود یا خویشتن پنداری یعنی اعتقاد به اینکه "من که هستم".
۲) "خود" آرمانی یا اعتقاد به اینکه "من چه باید باشم" یا "مجبورم چه باشم تا جایی در میان دیگران باشم".
۳) اعتقادات اخلاقی یعنی مجموعه ای از چیزهایی که فرد درست یا نادرست می داند (شفیع آبادی و ناصری, ۱۳۷۵, ص ۹۴).
بنابراین شالوده شیوه زندگی فرد از همان اوان کودکی ریخته می شود و فرد بنا به ویژگی و کیفیت سه عامل بدنی, روانی و اجتماعی, شیوه خاصی برای برتری جویی و جبران احساس حقارت در پیش می گیرد که بندرت در سال های بعدی زندگی دگرگون می شود. برتری جوئی تسلط بر دیگران و کسب امتیازات اجتماعی نیست بلکه وحدت بخشیدن به شخصیت است و کوششی است برای آنکه شخص بهتر و کاملتر شود, استعداد ذاتی و بالقوه خود را بالفعل گرداند, به عبارتی برتری جویی از نظر "آدلر" گام برداری در راه کمال خود می باشد (سیاسی, ۱۳۷۴, ص ۱۱۲).
● علل احساس کهتری از دید آدلر:
علل احساس کهتری را می توان اجمالاً به سه دسته تقسیم کرد:
الف) محیط:
عامل اصلی که موجب احساس کهتری می شود, محیط خانواده از اهم آن است. مقایسه های نادرست, فرزندان بزرگ را بچه پنداشتن, تحقیر کردن, دامن زدن به رقابت ها, زیاده از حد از فرزند خواستن و از سویی دیگر نازپروردگی همگی از عواملی هستند که موجب ایجاد احساس خود کهتری می شوند. در وهله نخست محیط خانوادگی غالباً نقش مساعدی ایفا می نماید و احساس کهتری را که در بدو امری عادی است به طرز نامطلوبی تند وتیز می کند. مساله اکثر پدران و مادران خود خواه و مغرور که می خواهند حتماً فرزند آنان در شمار نوابغ باشد مرتباً او را با سایر افراد خانواده و یا فرزندان همسایه و یا دوستان درخشانتر او مقایسه می کنند و او را در عذاب سرزنشی می گذارند که چرا همسان و همتراز آنان نیست. گاهی برادران و خواهران بزرگتر, خواهر یا برادر کوچک خود را دائماً به چه می پندارند و آنان را هیچ می شمارند و خصوصاً اگر با استعداد تر باشند آن وقت بر اساس یک نوع حسادت ناآگاهانه دائماً ایشان را تحقیر می کنند. بطور کلی نباید از انسان بیش از آنچه در توانایی اوست, انتظار داشت در غیر این صورت همواره محکوم به قبول این فکر است که هیچ گاه نتیجه رضایت بخشی بدست نیاورده و از کوشش خود حاصلی بر نگرفته است. مهم تر آنکه احساس می کنند, تنها دیگران راضی نمی نماید بلکه رضایت خاطر خود را نیز فراهم نیاورده است و در نتیجه هر بار عمیق تر از پیش این مساله در ذهن وی ریشه می دواند که از سطح و طراز عادی و طبیعی پایین تر است. همچنین اگر به فردی در آغاز زندگی این فرصت داده شود که در موقعیت های بسیار آسانی مرتباً غوطه ور گردد این حالت نیز بر خلاف انتظار وی را به سوی کهتری هدایت می کند زیرا آنچه که احساس اعتمادی که بدین ترتیب بدست آورده است در برابر موقعیت های جدید متزلزل شود آن وقت احساس می کند که تا آن زمان در اشتباه به سر می برده و دریچه چشم او بر روی حقایق گشوده می شود. بدین دلیل و به دلایلی نظیر آن, کودکانی که در خانه عزیز دردانه اند و پدر و مادر پروانه وار به دور آنان می چرخند, غالباً با احساس کهتری رو به رو می شوند. زیرا پس از بهشتی که در آن سرمست بسر برده اند, اولین روز مدرسه برای آنان آغاز مصیبت بزرگی است انگار از بهشت به دوزخ عدم گذاشته اند. در واقع اینها در اولین برخورد با محیط خارج از خانواده چون نمی توانند به توقعات محیط جدید پاسخ دهنند و خویش را سازگار نمایند, احساس کهتری می کنند.
ب) کهتری واقعی بدنی یا روانی:
کودکانی که نقایص جسمانی و بدنی دارند و از معلولیت ها در رنج می باشند, مورد ناراحتی والدین و تحقیر همکلاسان و دوستان واقع می شوند که می تواند به احساس حقارت بدنی یا روانی منجر شود. یک نقص عضو ممکن است بسیار ناچیز باشد اما چگونگی برداشت و اهمیت دادن به آن برای طقل مهم است.
ج) محرومیت از محبت و به خود رها شدگی:
آدلر تاکید فراوانی به این جنبه می نماید که بیانگر اهمیت و نقش عامل نخستین (محیط) است.
مادر باید در برداشت عاطفی کودک, به عنوان پشتوانه امنیت خاطر و جلب اعتماد تو قرار گیرد. از محبت مادرانی که جوانه احساس همبستگی و تعاون بارور می شود. این دسته عوامل, ایجاد کننده احساس کهتری اند که آثار و تبعات آن, کیفیت شیوه زندگی را دامن می زنند تا آنجا که دوران کودکی که در واقع طلایی ترین دوران زندگی است برای بعضی از کودکان به منزله دوره ای جلوه گر می شود که در آن مهلک ترین ضربه ها بر عواطف و احساسات آنان وارد می آید و آنان را از همان زمان درمانده, زبون و سرافکنده می نماید. شکل گیری احساس کهتری, بوجود آورنده انگیزه ای می شود که سرچشمه رفتار و کردارهایی است که از تسلیم تا شورش, کم رویی و پس رفتن تا استیلا, شرارت تا اطاعت و از رخوت و عدم اراده تا اراده آهنین و .... طبقه بند ی می شود (منصور, ۱۳ ۶۹, ص ۲۲). نقش واکنش جبران در احساس حقارت ها با اهمیت است که در بعد زیستی جهت سرپوش گذاردن بر روی نارسایی و کمبودهای بدنی و کار برده می شود تا ارگانیزم به تعادل جدید و در عین حال با ثباتی بردس. قلبی که به آن جراحتی وارد می گردد, بیش از حد بزرگ می شود تا به یک معنی به کمک کمیت, کمبود کیفیت خود را جبران نماید و این در زمینه های روانی نیز مصداق می یابد. با این اختلاق که در مورد جبران دو هدف را دنبال می کند. اول اینکه سعی می کند به عنوان وزنه ای در برابر نارسایی ها و کمبودها عمل نماید و دیگر اینکه می کوشد فرد را در برابر احساس نارسایی, حمایت و مصونیت بخشد که اولی را جبران پیروز شونده می نامند که در عین رنج بردن از کمبود بدنی با داشتن عزت نفس زیاد به جبران مضاعف دست می یابند. در نوع دوم, فرد از قدرت قهرمانی برخوردار نیست بلکه سعی می کند با کتمان کردن کهتری خود, اطرافیان را نسبت به نظری که درباره او دارند فریب دهد که نمونه های آن دروغگویی, لاف زدن و خود ستایی می باشد. فیروز کریمی
گذشته از این, جبران می تواند به صورت تسلی بخش و در قالب خیال بافی و رویا تجلی نماید (همان منبع, ص ۳۲). احساس کهتری, حاصل هوشیاری شخص نسبت به ناتوانی خود در راه ارضای امیال در برابر بزرگسالان و در نهایت تبعیت اجباری از شرایط محیطی است. به عبارتی آن معلول سه تجزبه همزمان: احساس ناتوانی, احساس ضعیف تر بودن و احساس تابع بودن بزرگسالی می باشد. آدلر سه منبع عمده را که عزت نفس را کاهش می دهد بیان می کند:
▪ حقارت عضوی:
با پدید آمدن نقص جهانی و احساس کهتری حاصل از آن, عزت نفس تحت تاثیر قرار می گیردو آدلر با گسترش این مفهوم, اصطلاح عقده حقارت در رابطه با احساس ضعف و بی کفایتی که هر کس با آن زاده می شود و باید بر آن تسلط یابد را عنوان می نماید.
▪ احساس حقارت:
تجربه و پیامد این حقارت که در بردارنده احساس اتکایی و انتظار حمایت دیگران است, نوعی پرخاشگری را به همراه دارد.
▪ نازپروردگی:
به نظر آدلر, کودکان نازپرورده نیز دستخوش احساس کهتری می باشند چرا که اینان مستبد و خود رای هستند؛ از نظر اجتماعی پرورش نیافته اد و ارزش ها و خواسته های آنان رشد غیر واقعی دارد, خود محور و متقاضی هستند و از بلوغ لازم روانی برخوردار نمی باشند. آدلر این گروه از کودکان را به عنوان افرادی که بالقوه برای اجتماع خطرناک هستند نام می برد. در ماهیت منظومه خانواده, ترتیب تولد افراد خانواده به نظر آدلر توام با خصوصیات رفتاری می باشد از جمله اینکه فرزند اول پس از تولد فرزند دوم به جهت کاهش محبت و توجه به وی, احساس ناامنی و تنفر می نماید. فرزند دوم جاه طلب و در پی سبقت جویی است و کوچکترین فرزند نیز لوس و پر توقع است آدلر در تئوری شخصیت خود, انسان را ذاتاً موجودی اجتماعی, خلاق و هدفدار می داند که احساسی از حقارت زیر بنای رشد روانی اوست و همواره تو را در ججت توقع و برتری و کمال سوق می دهد لذا در درمان, هدف عمده آن است که اجساس یاس را در فرد از بین برده و به او توان و شهامت و جسارت داده شود که این صورت عزت نفس لازم را بدست آورد. چرا که لازمه زندگی این است که انسان به ارزش خود یپی برده و بدون تعیین ارزش های شخصی که مبین شیوه زندگی است زندگی دشوار خواهد بود. آدلر برتری جویی ....... میل تسلط بر دیگران بلکه کوششی در جهت کمال خود می داند و احساس حقارت نیز جهد وکوشش برای غلبه بر نواقص است. که از طریق مکانیزم جبران صورت می گیرد (منصور, ۱۳۷۹, ص ۲۴).
سایت جلیوند